X
تبلیغات
رشد و نمو

رشد و نمو

رابطه ي علم با رشد و پيشرفت انسان

ديدي بزنيم به موانع رشد علم

 

براي ما که عمري را صرف آموزش علوم کرده ايم يا علاقه مند هستيم در اين راه گام برداريم، ضروري است بدانيم در چه جامعه يي و با چه شرايطي علم و فناوري رشد مي کند، که اگر شرايط موجود نيست کوشش کنيم که موانع را برطرف سازيم و عوامل مساعد را فراهم آوريم. براي بررسي اين شرايط مي توان از مطالعات تاريخي بهره گرفت. براي مثال، مي توان پيدايش علم و تمدن در فرهنگ اسلامي يا فرهنگ اروپا را بررسي کرد.
    
    در فرهنگ اسلامي آغاز فعاليت هاي علمي از قرن دوم هجري است: يعني زماني که سرزمين هاي پهناور در اختيار حکومت و دولتمردان مسلمان قرار گرفت: بغداد ساخته شد (در سال 141 هجري نقشه شهر بغداد (به معني باغ خدا) را دو اخترشناس ايراني طرح ريزي کردند و حدود يک صد هزار نفر کارگر، بنا، معمار، نجار و سنگ تراش به ساختن مرکز حکومت و خلافت پرداختند. ساختن مسجدها، کاخ ها، کاروانسراها و بازارها و نيز تهيه اثاثيه متناسب با آ نها، هنرمندان و سازندگان بزرگ را به بغداد کشاند و بازاري پررونق براي کار و کالاهاي بازرگاني فراهم آورد. تشويق به کسب دانش و احترام به دانش و دانشمندان که از واجبات مسلمانان است و قرآن و حديث از آن به تاکيد ياد کرده اند، مايه آن شد که براي فراگرفتن علم و دعوت از دانشمندان، تلاش و کوشش بسيار شود. نگاه کنيد به: پرسش هاي ابوريحان و پاسخ هاي ابن سينا. تاليف اسفنديار معتمدي. چاپ نغمه، تهران، 1382): سرمايه هاي ملل مختلف در آن شهر تمرکز يافت: اقتصاد و بازار رونق يافت و جايگاه امني براي هنرمندان، صنعتگران و دانشمندان فراهم شد. خاندان هاي دوستدار علم و ادب از جمله برمکيان و فرزندان موسي شاکر خراساني (بنو موسي از شخصيت هاي مهم سياسي و علمي قرن سوم هجري يا نهم ميلادي بوده اند که در بغداد زندگي مي کردند و بدون شک در گشايش دروازه هاي علم و صنعت به روي دنياي اسلام ايفاگر نقش مهم و کارساز بوده اند. خوشبختانه مدرک قابل توجهي از کارها و نام کتاب هاي آنها در دست است. براي مثال، الحيل از احمد موسي بن شاکر خراساني. ترجمه و نگارش دکتر مهندس سرفراز غزني شرکت به نشر انتشارات آستان قدس رضوي. چاپ اول 1372) در تبديل کردن بغداد به جايگاه مناسبي براي پيشرفت علم و ادب و هنر و صنعت نقش اساسي داشتند.
    
    در زمان هارون و پسرش مامون عباسي، بيت الحکمه رونقي خاص يافت (پس از هارون، پسرش مامون در جمع آوري و تشويق دانشمندان کوشيد و بيت الحکمه را در بغداد پايه گذاري کرد. او به ساختن رصدخانه نيز فرمان داد. اين رصدخانه در پرورش دانشمندان بزرگ نجوم بسيار موثر بود. نحوه مديريت بر اين جامعه دانشمند و جلب و جذب آنها به همکاري و تساهل نسبت به اعتقادات شخصي آنها سبب شد که دانشمندان يهودي، مسيحي، هندو، زرتشتي و مسلمان در اين مجمع علمي گرد آيند و به انتقال مواريث فکري و مهارت هاي سنتي خود به يکديگر بپردازند) و مترجمان و مولفان به کار ترجمه و توليد علم دست زدند. جلسه هاي بحث و تبادل نظر رونق يافت. حتي خليفه مسلمين در اين جلسه ها شرکت و نظراتش را اعلام مي کرد و عقايدش آزادانه مورد نقد و بررسي قرار مي گرفت. سال ها پيش از آن نيز جلسه هاي بحث و درس امام جعفر صادق(ع) و ديگر بزرگان دين تشکيل مي شد و تعداد بسياري از طالبان علم به بحث و تبادل نظر مي پرداختند.
    
    آن چه از تاريخ بر مي آيد آن است که «پيش از آنکه علم بتواند در جامعه يي شکوفا شود آن جامعه بايد به قدر کافي قوي باشد تا به افراد خود براي مشاهده، آزمايش و تفکر آسايش اقتصادي دهد. اگر چه در جامعه هاي فقير هم افرادي با انديشه هاي عالي مي توانند وجود داشته باشند، ولي تلاش براي گذراندن زندگي روزانه مانع از آن است که بتوانند نظرهاي خود را پيگيري کنند. پيشرفت علم علاوه بر آسايش اقتصادي، به آزادي فکري نياز دارد. برخي از فرهنگ ها نظرهاي نو را به بهانه ترس از تغيير نمي پذيرند...
    
    همين طور علم نيازمند آن است که متخصصان به طور دائم دستاوردهايشان را ثبت کنند. دانشمندان اعتبار پيشرفت هاي خود را از آشکار کردن آنها بر تمام جهان به دست مي آورند. تنها در اين صورت است که اين دستاوردها مي توانند مورد مطالعه و ارزيابي دانشمندان ديگر قرار گيرند و فايده هاي آنها مشخص شود.» (تاريخ علوم: مراکز تربيت معلم وزارت آموزش و پرورش، بخش اول، تاليف اسفنديار معتمدي. تهران، 1366).
    
    شرط پيدايش و پيشرفت علم در جامعه آسايش اقتصادي، آزادي فکر و گزارش و ارتباط و تبادل نظر است تا انديشه هاي علمي بر همگان عرضه نشود و مورد نقد مخالفان قرار نگيرد پاک و مصفا نمي شود.
    
    با خصم گوي علم که بي خصمي علمي نه پاک شد نه مصفا شد
    
    زيرا که سرخ روي برون آمد هر کو به سوي قاضي تنها شد
    
    در همان فرهنگ و تمدن اسلامي مي بينيم که وقتي بغداد از رونق اقتصادي مي افتد و بر اثر هجوم مغولان امنيت اجتماعي از ميان مي رود و پيش از آنها وقتي تعصب کور بر جامعه اسلامي مستولي مي شود و غزالي حکم بر ارتداد فيلسوفان و انديشمندان مي دهد، علم زايندگي خود را از دست مي دهد و در قرن هاي بعدي هر چند آموزش علوم کم و بيش ادامه مي يابد، ولي فرآيند علم متوقف مي شود و به جاي نوآوري هاي علمي، حاشيه نويسي رواج مي يابد و چشمه هاي علم خشک مي شود.
    
    درباره علل نارسايي توليد علم در ايران و راه هاي افزايش توليد علم بحث هاي مفصلي در دانشگاه ها و مراکز تصميم گيري صورت گرفته و کارهايي در جريان است. آنچه مسلم است در سال هاي اخير تعداد مقاله هاي علمي منتشر شده در مجله هاي معتبر افزايش يافته است (مقاله «فضاي آزاد شرط لازم توليد علم در کشور است» در گفت وگو با نمايندگان مجلس. نامه آموزش عالي دوره جديد پيش شماره دي 1382).
    
    با وجود اين، هنوز سهم ايران در توليد علمي دنيا، 22 صدم درصد است و اگر بخواهيم اين سهم را به سهم ايران در جمعيت جهان (يک درصد) برسانيم، بايد حجم فعاليت هاي علمي کشور دست کم پنج برابر شود (در دهه گذشته (1993 تا 2002) تعداد مقاله هاي علمي منتشر شده پژوهشگران ايراني هفت برابرشده است. به طور مثال تعداد آنها از 299 مقاله علمي در سال 1993 به 2187 مقاله در 2002 رسيده است. نماينده سابق مردم اصفهان (احمد شيرزاد) رشد تعداد مقاله هاي علمي را بسيار مثبت و چشمگير دانست و افزود: ما از نقطه صفر به حد قابل قبولي رسيده ايم و اين رشد 700 درصدي (7 برابر) حاکي از رشد پژوهش در کشور است. وي در مجلس تصريح کرد: مقالات پژوهشگران ما امروزه در زمينه هاي پزشکي، مهندسي و کشاورزي در مجله هاي معتبر دنيا چاپ و در سايت هاي مختلف شاخص مي شود.
    
    علل نارسايي توليد علم در ايران علاوه بر مسائل معيشتي دست اندرکاران علم، به موضوع برنامه ريزي و روش آموزش علوم برمي گردد. در آموزش علوم بيشتر به انتقال مفاهيم علمي توجه شده است و به فرآيند توليد علم کمتر توجه شده است. بيشتر فعاليت دانشگاه ها به آموزش اختصاص دارد، آن هم آموزش مبتني بر انتقال دانش و نه خلاقيت و نوآوري. در دانشگاه ها بيشترين تلاش صرف پرکردن ذهن دانشجويان از دستاوردهاي علمي مي شود و اين همان کاري است که در آموزش پيش از دانشگاه انجام مي شود. در سال هاي اخير کوشش فراواني براي توجه به فرآيند توليد علم شده است، اما کافي نيست. در امر مديريت و برنامه ريزي نيز کوشش هايي شده است. بودجه تحقيقات افزايش يافته و لايحه تعيين وظايف و ساختار وزارت علوم، تحقيقات و فناوري به تصويب مجلس رسيده است. با وجود اين، هنوز در جامعه تفکر علمي، که لازمه هر گونه توليد و نوآوري علمي است، به وجود نيامده است. لازمه اين کار، تلاش صادقانه و نسبتاً طولاني افرادي است که به عمران و آبادي اين کشور اميد و عشق دارند.
    
    در دنياي امروز اختيار در دست کساني است که قدرت دارند. روزي قدرت به نيروي نظامي و امکانات اقتصادي وابسته بود اما امروزه قدرت به علم و فناوري وابسته است. قدرت نظامي و حتي اقتصادي را مي توان با وابستگي به کشورهاي قدرتمند به دست آورد، اما علم بايد در خود جامعه به وجود آيد، رشد کند و حاصل آن در فناوري به کار گرفته شود. بنابراين بايد فرآيند علم را در جامعه گسترش دهيم.
    
    علم در جامعه يي پرورش مي يابد که شرايط و امکانات زير را داشته باشد:
    
    1- دست اندرکاران علم دغدغه معاش خود را نداشته باشند و نيازهاي زيستي آنان تامين شود.
    
    2- تبادل انديشه و افکار آزادانه صورت گيرد و هر فردي بتواند نظر خود را بدون نگراني بيان کند.
    
    3-وسايل ارتباطي نوشتاري و ديداري از هر نظر موجود باشد به طوري که استاد و محقق بتواند به سرعت در جريان مسائل علمي جهان قرار گيرد و نوشته او نيز امکان انتشار داشته باشد.
    
    4- زمينه تفکر علمي در جامعه موجود باشد و همگان بتوانند به کار تحقيق بپردازند.
    
    5- قوانين و مقررات جامعه در جهت تشويق فعالان علمي و پژوهشگران باشد به طوري که عواملي موثر را فراهم آورد و موانع تحقيق و فعاليت هاي علمي را دور سازد.
    
    اگر در جامعه يي حداقل نيازهاي زيستي (مسکن، خوراک و پوشاک مناسب) براي استادان و دست اندرکاران فعاليت هاي علمي و آموزشي فراهم نباشد، اگر در کلاس درس و در جامعه بحث و تبادل نظر آزاد ممکن نباشد و استاد و دانشجو نتوانند آزادانه اظهارنظر کنند، اگر زمينه فرهنگي جامعه پذيرش تفکر علمي را نداشته باشد، اگر امکانات ارتباط علمي برقرار نباشد و سرانجام اگر مشوق و برانگيزاننده علم، قد علم نکند، جامعه در رخوت، سستي، انگلي و نااميدي خود باقي مي ماند که از جامعه ما دور باد،
    
    

    اسفنديار معتمدي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 10:15  توسط درسا خرقاني  | 

مقاله برگزیده مقطع راهنمایى مقام معلم

 

صمقام والا و بسیار مقدس معلمى را نمى توانیم با نوشتن چند جمله بر کاغذ نشان دهیم. این، عادت ما شده است که مى خواهیم همه ارج و اجر خوبان را به ارزانى چند جمله ادبى و شاعرانه، تنزل دهیم و آن گاه وجدان خود را آسوده سازیم که از عهده سپاس گزارى بر آمده ایم و دیگر مسئولیتى براى ما باقى نمانده است! در حالى که نه آموزگاران عزیز به این انشا نویسى ها احتیاج دارند و نه این جملات قشنگ، بارى از دوش ما بر مى دارد؛ اما به هر حال چون گفته اند: دوست دارد یار این آشفتگى/کوشش بیهوده به از خفتگى، ما نیز چون دیگران به پرتوى از انوار فروزان معلمان اشاره مى کنیم.

در تکریم منزلت معلم همین بس که اسلام بزرگ داشت عالم و معلم را تکریم پروردگار مى داند. حضرت على علیه السلام مى فرماید: «من وقّر عالماً فقد وقّر ربّه؛ هر کسى عالمى را احترام کند، به تحقیق خدا را احترام کرده است.»

بنا به روایتى، امام حسین علیه السلام دامان معلمى را که به یکى از فرزندانش سوره حمد یاد داده بود، پر از دُرّ و گوهر کرد. عبدالرحمان سلمى مى گوید: «وقتى فرزند امام علیه السلام سوره حمد را نزد ایشان خواند، امام براى آموزگار او هزار دینار فرستاد و به او لطف ها کرد. کسى به حضرت گفت: آیا گمان نمى کنید که در این بذل و بخشش افراط کرده اید و بیش از آنچه سزاى معلمى است، به او بخشیده اید؟ امام علیه السلام بى درنگ و با صداى بلند فرمود: این عطا کجا و اجر آموزگار کجا!»

امام خمینى قدس سره مى فرماید: «این شغل [معلمى ] شریف ترین شغل ها و پر مسئولیت ترین شغل هاست.»

شخصى نزد امام على علیه السلام آمد و گفت: من معلم هستم و گاهى اوقات شاگردانم را به حال خود رها مى کنم. حضرت او را از این کار نهى کرد و فرمودند: «شغلک کشغل القاضى؛ شغل تو مانند شغل قاضى است»؛ یعنى معلمى به این آسانى ها که ما فرض مى کنیم نیست؛ همان طور که کار قاضى مهم است و یک اشتباه او جان افراد را به خطر مى اندازد، همین طور هم، کار معلم اهمیت دارد.

ویژگى هاى یک معلم خوب

همه ما سال هایى پر از خاطره را به یاد داریم که آموزگارانى مى آمدند و تا پایان سال تحصیلى با ما همراه مى شدند. آنها همه یک جور نبودند؛ جوان و پیر، کوتاه و بلند، زود رنج و صبور، خسته و تازه نفس؛ اما همه معلم بودند و دوست داشتنى.

از میان صفات خوب یک معلم، برخى برجسته اند که به مواردى از آنها اشاره مى کنیم:

1 . عشق به تعلیم: معلمى، شغلى است توأم با عشق. معلم، یک انسان به تمام معنا عاشق است و عاشقانه تعلیم مى دهد.

«معلمان بزرگ بر این باورند که نخستین نشانه یک معلم موفق، برخوردارى از سوز و گداز انسان سازى است.»

«انسان حتى با مطالعه بهترین نظریه هاى تعلیم و تربیت، مربى نمى شود. معلمى که قواعد عمومى و اختصاصى تربیت و اصول روان شناسى را مى داند، ولى از عشق به تعلیم و تربیت، آتش به جان ندارد، در شغل خود هزاران بار بیشتر از زمانى که از این قواعد و این اصول چیزى نمى دانسته، در خطر اشتباه است.»

2 . رعایت عدالت: یک معلم خوب باید بداند دانش آموزان او از استعداد و قدرت درک و یادگیرى متفاوت برخوردارند، بنابر این باید حال آنان را از حیث فهم، ادراک و گنجایش ذهنى در نظر گرفته، براى تدریس و کمک به ایشان از راه هاى مختلف و عوامل گوناگون بهره بگیرد.

همچنین باید میان دانش آموز درس خوان و مرتب با دانش آموز ضعیف و نامرتب، تفاوت منطقى قائل شود. البته این تفاوت هرگز به معناى تبعیض نیست، بلکه از عدالت سرچشمه مى گیرد.

3 . تواضع و اخلاص: امام صادق علیه السلام مى فرماید: «علم را بجویید و با آن به بردبارى و وقار آراسته گردید و در مقابل شاگرد خود و یا معلم، تواضع پیشه کنید.»

4 . یگانگى در گفتار و عمل: این ویژگى از جمله ویژگى هاى تأثیر گذار در تقویت ایمان دانش آموز به معلم و آرمان هاى اوست. معلمى که سخنان و اعمالش با هم منطبق نباشد و از صداقت خالى باشد، هرگز موفق نخواهد شد.

5 . پذیرش حق: یک معلم خوب به گفتار درست و به حق مخالف خود بها مى دهد و آن را مى پذیرد.

6 . آشنایى با مسئولیت، نیازها و تسلط بر بحث: خود آگاهى، شناخت موضوعات، نقش ها و مسئولیت ها، تسلط بر بحث و چگونگى ورود و خروج در آن، یکى از صفات برجسته یک معلم است. بیان مطالبِ متناسب با نیازهاى دانش آموزان نیز، در گرو کسب این آشنایى است.

7 . خوش خلقى و بردبارى: یک معلم خوب نباید سر کلاس زود رنج باشد و اخم هایش را در هم بکشد. وقتى وارد کلاس مى شود، چهره اى خندان و خوشحال داشته باشد. اگر دانش آموزى درس را دیرتر از بقیه مى فهمد، آن را تکرار کند و عصبانى نشود. براى بچه ها دوستى صمیمى باشد، احساسات آنها را درک کند و مشکلاتشان را با حلم و بردبارى مو به مو برطرف نماید.

8 . توان مندى: توان مندى معلم از جهات مختلف از جمله: تدریس، کنترل کلاس، تفهیم با حرکات موزون و نگاه هاى دقیق و بیان شیوا، یکى دیگر از امتیازات اوست. مطالعه قبلى و تنظیم برنامه درسى مطابق با شرایط کلاس، در بالا بردن توان معلم بسیار مؤثر است.

9 . اقرار به نادانى: وقتى از معلمى در باره موضوعى سؤال شد که به آن آگاهى ندارد یا اطلاعاتش کم است و یا هنگام تدریس به مسئله اى برخورد که از آن مطلع نیست، باید با شهامت کامل، به ندانستن خود اعتراف کند و بگوید: از آن اطلاعى ندارم و باید در باره اش تحقیق کنم. چنین خصلتى، در ایجاد اعتماد متقابل بین معلم و شاگرد بسیار مؤثر است.

تأثیر رفتار معلمان بر شاگردان

غالباً افراد مهم، چهره هاى موفق علمى، هنرى، فرهنگى و نیز کسانى که از حیث معنوى و اخلاقى داراى تعالى هستند، نظر دیگران را به خود جلب مى کنند و براى آنان سرمشق مى شوند. خوش بختانه در نظر دانش آموزان، معلمان نیز نقش الگویى دارند.

«معلم با آموزش هاى مستقیم و غیر مستقیم خود، نقش تعیین کننده اى هم در نگرش و هم در رفتار دانش آموزان خود دارد تا جایى که این تأثیر، سالیان سال در ذهن ایشان باقى مى ماند.»

گفتار، نوع حرکت و رفتار یک معلم بیشتر از خود دانش آموز بر او تأثیر دارد و مورد پذیرش قرار مى گیرد. «آلبرت بندورا» که از واضعان نظریه یادگیرى اجتماعى است، مهم ترین یادگیرى انسان را تقلید یا سرمشق گیرى مى نامد.»

منبع:پایگاه حوزه

 تقدیم به همه

 معلم های دوره ی راهنمایی و ناظمم  همه اولیای مدرسه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 16:38  توسط درسا خرقاني  | 

گفتم: عشق؛ گفت: معلم

 

گفتم: شمع. گفت: گل. گفتم: گل. گفت: پروانه. گفتم: شمع و گل و پروانه. گفت: فرزانه­ای است نامش «معلم».

اینک دو واژه­ی دُرسا  دارم که مفهوم روشن اما پیچیده­ای دارد؛ فرزانه و معلم. فروزندگی؛ فرّ و شکوه، فراست و فروتنی و ده­ها صفت دیگر را می­توان در آینه­ی اولین واژه دید و شور و عشق، اشتیاق، دانش و بینش را در واژه­ی­ دوم.

به راستی آن­گاه که این اوصاف درهم آمیزد و در شخصیتی به نام «معلم» تجلی کند، چگونه می­توان عظمت والای او را در قالب حروف و کلمات و تعابیر به تصویر کشید، جز آن که با سرافرازی سخن آن بزرگ را واگوییم که: «معلمی شغل انبیاء است.»

اگر شمع می­سوزد و می­افروزد و نورافشانی و در این میان پاره­های وجود خویش را ایثار می­کند، معلم نیز می­سوزد، سوز هدایتگری و می­افروزد، فروزش عشق و می­افشاند پرتوهای علم و دانش خویش را. او نیز پاره­های وجود خود یعنی عمر و جوانی و استعداد و روح و روانش را عاشقانه عطا می­کند تا بیاموزد سخن عشق را که «خوش­تر از آن نیست.» اگر گل، عطرافشانی می­کند و این­گونه از طول عمر خویش می­کاهد و عرض آن را می­افزاید، معلم نیز عطر می­افشاند؛ عطر خیر و محبت و دانش و برای آموزش، از جان گرانمایه­ی خویش هزینه می­کند. اگر پروانه گرد شمع می­چرخد و می­گردد و عاشقانه پر می­سوزاند معلم نیز برای حقیقتی چون دانش و بینش و برای تعلیم و تربیت، پروانه­وار گِرد شاگرد هستی می­چرخد و سوخته­بال، راه و رسم دانستن و سوختن و وصال را می­آموزاند.

پس، قصه­ی شمع و گل و پروانه یک تعبیر کهنه و قدیمی نیست، بلکه هر روز تجدید می­شود و تا هر زمان که معلم و پیشه­ی شریف تعلیم و تربیت است، این قصه تکرار می­شود و البته تحسین و تمجید.

 

گفتم: علم. گفت: معلم. گفتم: معلم. گفت: خَیر. گفتم: علمِ معلم. گفت: معلمِ خیر. ندانستم چه می­گوید و در حریری از سکوت امّا پرسشگرانه نگاهش کردم. گفت: قصه­ی شمع و گل و پروانه آن­گاه قیمتی و گرانسنگ می­شود که دانش معلم و آنچه برای آن می­سوزد و می­افروزد، به جز خیر نباشد. خیر دنیا و آخرت موضوع اساسی تعلیم و تعلم است و معلم آن­گاه که بر کرسی تعلیم بنشیند و حقایق هستی را به دور از خودپرستی و هوس­مداری واگوید و به تصویر کشاند، معلم خیر است و آن­گاه که زخمه بر تار شیطان زده و بر مدار هواپرستی بچرخد؛ دیگر نه شمع است و نه گل و نه پروانه. گفتم: برای سخن خود برهانی آشکار داری از عقل و نقل؟ گفت: دارم و مرا به سکوت و شنیدن با گوش جان فراخواند.

سخن امام رأفت و رضا، علی­بن موسی الرضا7 در لایه­های پیچ در پیچ گوش­هایم طنین­انداز می­شود که: «خدای رحمت کند کسی را که امر ما را زنده نگاه دارد!»

هِرَوی چشم بر چهره­ی آسمانی آن حضرت می­دوزد و از چگونگی احیای امر او می­پرسد و چنین می­شنود: «دانش­های ما را بیاموزد و به دیگران آموزش دهد. همانا مردم اگر زیبایی­ها و نیکویی کلام ما را بشنوند از ما تبعیت و پیروی خواهند نمود...»

پس باید آموخت و بذر دانش اهل بیت را در مزرعه­ی دل­ها کاشت تا عشق و ولایت از میانه­ی سرزمین وجود آنان سربرافرازد و جوانه زند و ببالد. به راستی که اگر می­دانستیم هدایت و رشد و نور از سخنان آسمانی این پیشوایان معصوم می­تراود، لحظه­ای و حتی کمتر از لحظه­ای دوری از روش و منش آن بزرگواران را بر خود روا نمی­داشتیم.

این­جاست که مفهوم حقیقی «معلم الخیر»بر من آشکار می­شود. اگر گفته شده است که ماهیان دریاها و موران نهفته در سایه­ی سنگ­ها بر معلم خیر، درود می­فرستند و اگر شنیده­ام جنبندگان زمین و ماهیان دریاها و هر موجود زنده­ای و همه­ی اهل آسمان و زمین، استغفار می­کنند برای معلم خیر و نیکی­ها، همه و همه به موضوع تعلیم و آموزش بازمی­گردد. آری؛ علمی که پیوند ناگسستنی با علوم اهل بیت دارد و حقایق هستی را برای بشر وامی­گوید علم خیر است و تعلیم­دهنده­ی آن معلم خیر.

و چه زیبا رسول رحمت در مقایسه­ی دو مرد که یکی نماز می­گزارد و پس از آن به تعلیم و تربیت می­پردازد «فیُعلّم الناس الخیر» و دیگری تمام روز را روزه گرفته و شب را به بیداری می­گذراند، می­فرماید:

«فضیلت فرد اوّل بر دومی همانند فضیلت من بر پایین­ترین شما است.»

اینک با بانگی­ رسا می­توان گفت که مقام معلم به عظمت و بلندمرتبگی موضوع تعلیم وی وابسته است. آنان که علوم افلاکی می­آموزند و مصداق بارز «معلم الخیر» هستند و نیز نیّت پاک دارند در جایگاه والایی قرار دارند و بس ستودنی خواهند بود.

فروتنی، انگیزه­ی نیک و اندیشه­ی پاک است که ساختار شخصیتی معلم را می­سازد و او را قابل ستایش می­کند، نه تنها اعتبار اجتماعی و تعریف و تمجیدهای روزگار و چه زیبا فرمود شاعر که:

ای کودک دانش­طلب عاقبت اندیش این پند بیاموز که گویند حکیمان

مقدار معلم ز پدر بیش بُوَد بیش کاین پرورش تن دهد آن پرورش جان

گفتم: عشق. گفت: معلم. گفتم: معلم. گفت: عاشق. گفتم: معلم عاشق. گفت: شهید طهارت، مطهری


مقام معلم


اى تو مرا نادره آموزگار، افسر زرین به سر روزگار،روشنى جان من از جان توست خنده من از لب خندان توست.

معلمى سوختن است، سوختنى كه مى‏سوزد ولى نمى‏سوزاند، هدایت مى‏كند و گمراه نمى‏سازد، آتش درونش برد است و سلام،و دود او همچون عود،و رایحه‏اش جهانگیر. معلم چراغ هدایت و كشتى نجات است. معلم راهنماى خوبى‏ها و نیكى‏ها و هدایتگر و بیدار كننده است. معلمى، همان‏گونه كه معلم پیر انقلاب ‏رحمه الله فرموده، شغل انبیاست وامت‏ سرگردان را از وادى جهل و ضلالت ‏به سر منزل هدایت و سعادت و از دریاى پر تلاطم فساد و انحراف به ساحل امیدبخش نجات و نیكبختى مى‏رساند. سرنوشت جوامع بشرى مرهون سعى و تلاش آموزگاران و معلمان است. معلم بود كه معاویه پسر یزید بن معاویه را آن چنان تربیت كرد كه به یكباره راه و رسم غلط و ظالمانه پدرش را كنار گذاشت و در سلك عابدان و زاهدان و هدایت‏ یافتگان درآمد. همین معلمان بودند كه مصلحان بزرگى چون امام خمینى (‏ره)، شهید مطهرى(‏ره)و شهید بهشتى‏(ره) به جامعه تقدیم كردند؛بزرگانى كه هر كدام منشا خیرات و بركاتى براى مسلمانان شدند.

در قدرت و توان هیچ ‏كس نیست كه مقام و ارزش معلم را برشمارد. چنان‏ كه هیچ كس را یاراى آن نیست كه فعل ایزد بستاید و یا نقش عظیم رسولان الهى را بر كاغذ بنشاند.

از اینرو، خداوند متعال نسبت ‏به شأن و مقام عالم و متعلم عنایت‏ خاصى مبذول داشته و آنان را بر سایر طبقات ممتاز ساخته است. او به شخصیت آنان ارج نهاده و براى آنان امتیاز ویژه‏اى قائل شده است.

پروردگار عالم، دانش و معرفت را از لحاظ شرافت و ارزش در اوج همه مراتب و مقامات قرار داد و بر آدم ابوالبشرعلیه‏السلام منت نهاد؛ «وَ عَلَّمَ آدَمَ السماءَ كُلَّها...» (بقره/31) در اولین سوره‏اى هم كه بر پیامبر خاتمش ‏صلى الله علیه وآله فرو مى‏فرستد ارزش نعمت علم و دانش را بازگو مى‏نماید و خود را اول معلم عالم وجود قلمداد مى‏كند: « إقرَا وَ رَبُّكَ الاكرَم الذّی عَلَّمَ بِالْقَلَم ، عَلَّمَ الانسان ما لَم یَعلَم .» (علق/3- 4- 5) در برخى دیگر از آیات كتاب متین خود نیز به صراحت، برترى معلمان را بر سایر خلق برمى‏شمارد و آنان را بر تارك تمامى طبقات مردم قرار مى‏دهد؛ «... قُل هَل یَسَتوی الذینَ یَعلَمونَ و الذین لایَعلَمُون إنَما یَتَذَكَّرُ اُولُوا الالْباب.» (زمر/9) در زمینه اهمیت كار معلمى همین بس كه او فرمود: «...مَناحیاها فَكانَّما احیَا الناسَ جمیعا ...» (مائده/ 32) ؛ هر كس نفسى را زنده كندبهواقع، تمام جهانیان را زنده گردانیده است (با توجه به اینكه زنده كردن روح و دل آدمى به علم و دانش برتر از زندگى بخشیدن به بدن مادى است.) و همین افتخار براى معلم بس كه اگر تا قیامت‏بدان مباهات كند برازنده اوست.

در میان احادیث پیامبر اكرم و ائمه اطهارعلیهم ‏السلام روایات مربوط به ارزش و اعتبار علم و عالم و متعلم به قدرى فراوان است كه احصاى تمامى آنها نزدیك به محال مى‏نماید. پیامبر گرامى اسلام‏ صلى الله علیه وآله مى‏فرمایند:" تمامى جنبندگان روى زمین و ماهیان دریا و هر موجود زنده‏اى در فضا و همه اهل آسمان و زمین براى معلمى كه نیكى به مردم بیاموزد طلب آمرزش مى‏كنند. دانشمند و دانشجو در پاداش با یكدیگر برابرند و در روز قیامت ‏بدین سبب، بسان دو اسب مسابقه با یكدیگر به رقابت مى‏پردازند." (1)

پیشواى سوم مكتب ما وقتى معلمى سوره حمد به فرزند دلبندش مى‏آموزد به پاس احترام و قدردانى از معلم، هزار دینار و هزار حله به او مى‏بخشد، دهان او را نیز پر از درّ مى‏گرداند. وقتى برخى از كوته ‏نظران بر او خرده مى‏گیرند كه چرا چنین كردى، مى‏فرماید:"این پاداش (بى‏مقدار) كجا و ارزش واقعى تلاش و آموزش او كجا؟(2) "

بى‏سبب نیست كه معلم پیر انقلاب، امام راحل‏قدس سره، در شان معلم مى‏فرماید: «مقام معلم مقام والایى است، مقامى بالاتر از مقام معلم نیست.»(3)

مقام رهبری نیز در این باره مى‏فرمایند: «واژه معلم... جزو واژه‏هاى مقدس است. در جامعه ما، كه اساس در تعلیم و تزكیه و تربیت قشرهاى گوناگون است، معلم مقام ویژه‏اى دارد.» (4)

همیشه روزگار از بدو خلقت و حتى پیش از آن، تا خدا بوده و هست معلم بوده و هست و هر روز، روز معلم است، اما در انقلاب عزیز ما، این روز، مصادف با سال روز شهادت پاره تن امام راحل ‏قدس سره، شهید مرتضى ‏مطهرى ‏رحمه الله است؛ همو كه خلعت معلمى بر قامت رسایش برازنده ‏بود و علاوه بر برخوردارى از «مداد العلماء» با نثار خون خویش مصداق «دماء الشهداء» نیز گردید و از دو ویژگى علم و شهادت بهره ‏مند شد. یاد او و تمامى معلمان راستین بشریت گرامى باد.

منبع تبيان

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 16:12  توسط درسا خرقاني  | 

چیستی و هستی علم

 

حکمت‌و فلسفه- دكتر سيد مصطفي محقق داماد:
مقاله حاضر گذري دارد بر شناخت وجود و ماهيت علم در نگاه فيلسوفان مسلمان و مقايسه‌اي اجمالي با آراي معرفت‌شناسانه فيلسوفان غرب.

درباره علم از دو زاويه بحث و دقت نظر كرده‌اند؛ هستي‌شناسي و معرفت‌شناسي. در مبحث نخستين، اين سؤال را مطرح كرده‌اند كه آيا علم وجود دارد؟ در اين مسئله به رابطه علم و معلوم نپرداخته‌اند و صرفا به اصطلاح خودشان به «هليّه بسيطه» علم يعني هستي آن پرداخته‌اند و در مبحث دوم به چيستي و حقيقت آن يعني به رابطه علم و معلوم پرداخته شده است.

در پاسخ به سؤال نخستين، فيلسوفان مسلمان بر اين باورند كه علم وجود دارد و وجود آن از قبيل وجود محمولي است. آنان وجود را به 2 قسم تقسيم كرده‌اند؛ وجود ذهني و وابسته به ما و وجود مستقل و خارج از ما.

به نظر آنان وجود در هر مرتبه، داراي اثري خاص است كه در مرتبه ديگر فاقد آن است و اثر ديگري دارد. همان‌طور كه وجود در مرتبه واجب، داراي اثري است كه در مرتبه ممكن، واجد آن آثار نيست و آثار ديگري بر ممكن مترتب است، تفاوت وجود ذهني و خارجي هم همين‌طور است؛ يعني هر دو داراي نوعي تحقق هستند ولي آثاري بر وجود خارجي مترتب است كه بر وجود ذهني مترتب نيست و بر مرتبه وجود ذهني آثار ديگري مترتب است. آنچه ميان هر دو مشترك است ماهيت و چيستي است.

به نظر صدرا «نفس»، نمونه خدا بر روي زمين است و همانند او خلاق است. خدا جهان را خلق مي‌كند و به خلق، وجود عيني مي‌بخشد. نفس هم با تخيل، اشيا را درون خود به وجود ذهني، موجود مي‌كند. تفاوت اين دو در اين است كه چيستي‌هايي كه خدا خلق مي‌كند داراي آثار حقيقي است ولي چيستي‌هايي كه نفس در درون خود ايجاد مي‌كند، داراي آن آثار حقيقي نيست.

اين نظريه كه در بستر فلسفه اسلامي تكامل يافته است، درست روياروي نظريه رئاليسم مستقيم (Direct Realism) در ميان غربيان است؛ چرا كه پيروان اين نظريه معتقدند موضوع جسماني، ‌خارج از ما و قائم به ذات خود است و درك ما قائم به خود ماست و ميان مدرِك و مدرَك هيچ نوع ارتباطي وجود ندارد، جز يك رابطه اضافي به معلوم خارجي و ما به طور مستقيم با اشياي خارجي ارتباط پيدا مي‌كنيم و علم چيزي جز «اضافه» نيست.

درست همان سؤالي كه از هستي و چيستي علم در فلسفه اسلامي از قرن‌ها پيش مطرح بوده در فلسفه مغرب‌زمين در كتاب «نقد عقل محض» كانت هم مطرح شده است. اين سؤال آن‌چنان فكر فيلسوفان مسلمان را به خود مشغول ساخته بود كه مدت‌ها آرامش سهروردي – حكيم ايراني – را از وي سلب كرد. وي در كتاب «تلويحات» مي‌گويد: «از زماني كه خود را شناختم و به بررسي مسائل علمي پرداختم، مشكل علم همواره مرا نگران كرده بود. براي حل آن به آثار پيشينيان نظير فارابي و ابن‌سينا مراجعه مي‌كردم، اما گفته‌هاي آنان مرا قانع نمي‌ساخت. مشكل اين بود كه چگونه شيء خارجي به ذهن انتقال پيدا مي‌كند؟ و به ديگر سخن، دو واحد هستي، ذهني و خارجي چگونه با يكديگر ارتباط پيدا مي‌كنند؟ اين مشكل هميشه فكر مرا به خود مشغول ساخته بود و حتي هنگام خواب مرا رها نمي‌كرد، تا اينكه يك بار در عالم مكاشفه، نوري را مشاهده كردم. از نورانيت آن نور كه به طرف من مي‌آمد وحشت كردم. كم‌كم آن نور به صورت يك شبح درآمد. ناگهان دريافتم كه آن نور مرا صدا مي‌زند. در اين ميان دريافتم كه اين شبح، شيخ يونانيون ارسطو است. فرصت را غنيمت شمردم و مشكل خود را در زمينه علم مطرح كردم.

ارسطو در پاسخ گفت: به خود نگاه كن؛ آيا خود را مي‌شناسي يا نه؟ آيا مي‌داني كه هستي يا نمي‌داني؟ گفتم: آري مي‌دانم كه هستم. گفت: حال كه مي‌داني هستي، چگونه مي‌داني كه هستي؟ آيا صورتي از خودت را به دست آورده‌اي؟ آيا خودت را با واسطه مي‌يابي يا بي‌واسطه؟ اگر صورتي از خودت را داشته باشي، از كجا يقين داري كه اين صورت خودت است و خطا نكرده‌اي؟ از كجا كه اين صورت به تو تعلق داشته باشد؟ و اگر هم اين صورت مربوط به خود تو باشد، در واقع صورت توست نه ذات تو، يعني تو خود را درك نكرده‌اي، بلكه صورت خود را درك كرده‌اي در حالي كه در آغاز گفتي كه من خود را درك كرده‌ام».(1)
خلاصه آنكه اگر بپذيريم كه پيوسته خود را درك مي‌كنيم، مي‌توانيم بپذيريم كه هرگونه صورتي از ما مربوط به خود ماست.

مكاشفه نقل شده از سهروردي، مفصل است و ما اينك در مقام تحليل آنچه در مكاشفه سهروردي از گفت‌وگوي او با شيخ يونانيون (ارسطو) ظاهر شده نيستيم. غرض آن بود كه اصل مشكل سهروردي در زمينه علم همان است كه براي كانت در قرن18 مطرح شده است. به ديگر سخن، سؤال اصلي براي تمام فيلسوفان در مسئله معرفت‌شناسي است و غرب و اسلام ندارد.

كانت مي‌گويد: چه چيزي ضرورتا ما را مجبور مي‌سازد كه از مرزهاي تجربه،‌يعني از تمام پديده‌هايي كه در ما ظهور دارند، گذر كنيم و به واقعيت برسيم و بگوييم كه اين اشيا خارج از ذهن ما هستند؟ به بيان ديگر، چه عاملي موجب مي‌شود كه ما از ذهن و نمودهاي آن خارج شويم و به حقايق عيني برسيم؟

كانت ايدئاليست نيست كه منكر عالم خارج باشد و بگويد ما فقط با ظهورات و نمودهايي مواجه هستيم كه در ذهن موجودند و غير از اين نمودها چيزي نيست. او معتقد است علاوه بر نمودهاي ذهني، واقعياتي هم در خارج از ذهن وجود دارند. موجوداتي خارجي وجود دارند كه مطلق‌اند و مشروط به ذهن ما نيستند. اين ميز وجود دارد، ما چه باشيم و چه نباشيم، چه ببينيم و چه نبينيم، نمودها مطلق نيستند و مشروط و قائم به ذهن ما هستند ولي اشياي خارجي مطلق‌اند.

از نظر كانت اينكه ما از مرز نمودهاي ذهني مي‌گذريم و به حقايق مطلق خارجي مي‌رسيم، از طريق تجربه‌اي است كه به نحو مشترك براي همه ما حاصل مي‌شود و ما نسبت به وجود مطلق و في‌نفسه آنها به توافق مي‌رسيم و فرض مي‌كنيم و چاره‌اي جز اين نداريم كه بگوييم چيزهايي در خارج هستند كه ما علم خود را از آنها به‌دست آورده‌ايم. اين يك ضرورت است كه فرض كنيم واقعياتي در خارج وجود دارند كه ما علم حصولي ارتسامي خود را از آنها به‌دست مي‌آوريم. خلاصه آنكه از نظر كانت براي به‌دست‌آوردن علم حصولي اولا بايد سلسله اشيايي را در خارج فرض كرد و ثانيا سلسله‌اي از معلومات در ذهن ما وجود دارند كه قائم به ذهن ما هستند و ثالثا، رابطه‌اي ميان اين دو نوع وجود خارجي و ذهني برقرار ساخت، ‌و غير از اين راه ديگري براي حصول علم نداريم. آنگاه براي كانت اين اشكال مطرح مي‌شود كه باتوجه به اينكه ما از يك‌سو با شيئي خارجي سروكار داريم كه مطلق از ماست و از سوي ديگر با تصوير ذهني كه مشروط و قائم به ماست، چگونه ميان عينيت كه خارج از ماست با ادراك كه قائم به ماست، تطابق برقرار مي‌شود؟

كانت براي حل مشكل مي‌گويد چاره‌اي نداريم جز اينكه بگوييم لازم نيست سخن از تطابق به ميان آوريم. در بحث از علم فقط مي‌گوييم ظهوراتي در ذهن داريم كه اين اظهارات را از خارج به‌دست آورده‌ايم. به ديگر سخن، هنگامي كه با اشياي مادي برخورد مي‌كنيم، نمودهايي در ذهن ما پيدا مي‌شوند كه با اندوخته‌هاي ذهني ما تطبيق مي‌كنند و بيش از اين مطابقتي ميان آن پديدارها با اشياي خارجي نيست.(2)

نمي‌توان گفت كانت مشكلي را كه براي او و براي فلاسفه پيش از او در مسئله علم وجود داشته، حل كرده است. از سوي ديگر نظريه كانت سر از نوعي ايدئاليسم درمي‌آورد هرچند خود، اصرار بر انكار ايدئاليسم دارد.

مشكل علم نه‌تنها در فلسفه كانت حل نشد، بلكه پس از وي نيز مكاتبي كه در پيروي از وي به وجود آمد، تلاش هيچ يك به پيروزي نينجاميد و مشكل انطباق همچنان لاينحل باقي ماند.رئاليست‌ها، پوزيتيويست‌ها و فنومنولوژيست‌ها درباره اينكه اتصال به عالم خارج چگونه است، تحليل‌هايي متفاوت ارائه داده‌اند.

هوسرل ـ فنومنولوژيست معروف ـ معتقد است كه ميان ما و دنياي خارج، فاصله و شكافي عميق وجود دارد. ما هستيم و پديدارهاي ذهني و حتي نمي‌دانيم كه پديدارهاي ذهني چه هستند.

اما در فلسفه اسلامي آنچه در ذهن ما وجود دارد، ماهيات اشياست. از نظر آنان رابطه ميان ذهن و خارج چيزي بالاتر از انطباق است و در و‌اقع رابطه اين‌هماني برقرار است. وقتي ما خود اشيا را در ذهن داريم، ديگر براي چه به سراغ انطباق برويم؟ اين‌هماني ميان وجودها نيست بلكه ميان ماهيات است؛ يعني وقتي ما خورشيد را در ذهن خود تصور مي‌كنيم، ماهيات آنچه در ذهن است همان است كه در خارج است. البته ماهيات داراي دو لباس هستند؛ يكي لباس ذهني و ديگري لباس خارجي. اين‌طور نيست كه يك حقيقت در ذهن باشد و حقيقتي ديگر در خارج، تا ميان آنها مطابقت برقرار سازيم. به اين ترتيب وجود ذهني ما يك نوع وجود است و وجود خارجي هم نوع ديگري از وجود است، ولي هر دو وجود يك قالب و شكل دارند. قالب و شكل همان ماهيت است.

آنچه در مكاتب پيروان كانت مطرح شده اين‌هماني و مطابقت ميان وجود ذهني با وجود خارجي است. در مكتب رئاليسم گفته مي‌شود كه ما به همان وجود خارجي دسترسي پيدا مي‌كنيم كه اين امري كاملا باطل است؛ زيرا به وجود خارجي نمي‌توان دست يافت.
در پديدارشناسي نيز پديده از خارج به ذهن مي‌آيد ولي نمي‌دانيم آيا اين پديده با خارج منطبق است يا نه؛ زيرا به خارج دسترسي نداريم. اما در حكمت اسلامي همان ماهيت خارجي به ذهن مي‌آيد. حتي اگر ما به وجود يك شيء دسترسي نداشته باشيم، از طريق ماهيت به حقيقت آن دسترسي پيدا مي‌‌كنيم. ما مي‌توانيم در ذهن خود تصوري از سيمرغ داشته باشيم در حالي كه در خارج وجود ندارد.

در فلسفه ملاصدرا اصالت از آن وجود و آثار هر چيزي مربوط به وجود آن شيء است. صدرا پس از اثبات اصالت وجود به تقسيم وجود به عيني كه مستقل از ماست و وجود ذهني كه مستقل از ما نيست مي‌پردازد. به عقيده وي در حقيقت، چيستي‌ها دوگونه ظهور دارند؛ وجود ظهور ماهيت است؛ وجود ذهني ظهور ماهيت درذهن و وجود خارجي ظهور ماهيت در خارج است و نسبت وجود به ماهيت نسبت ظهور شي‌ء به خود شي‌ء است كه چيزي علاوه بر خود شي‌‌ء نيست؛ يعني در واقع دو چيز نداريم كه يكي خود شيء باشد و ديگري ظهور آن.

مي‌توانيم يك شي‌ء را تجزيه و تحليل كنيم و به حقايقي برسيم كه افزون بر اصل شي‌ء است؛ مثلا انسان داراي رنگ و طول و وزن است كه اينها هيچ يك اجزاي اصلي وجود انسان نيستند؛ افزون بر اصل او هستند و به طور اتفاقي بر او عارض‌اند و لذا انسان مي‌تواند با رنگ و طول و وزن ديگري باشد. اما ظهور انسان چنين رابطه‌اي را با انسان ندارد؛ يعني اين گونه نيست كه چيزي علاوه بر خود انسان باشد. در واقع وجود و ماهيت در خارج يكي هستند ولي ما در تحليل، آنها را دو تا ملاحظه مي‌كنيم؛ يعني در ذهن از يكديگر جدايي پذيرند، نه در خارج. ماهيت گاه موجود است و گاه معدوم؛ با وجود، وجود دارد و به هنگام عدم هم همان ماهيت است و به اصطلاح فلسفي، وجود ظرف ماهيت است، نه شرط ماهيت. با پذيرش اين مطلب بايد گفت كه وجود ذهني هر چيزي يا علم به آن، همان خود آن شي‌ء است. وجود ذهني درخت همان درخت است، نه آنكه علم به درخت، چيزي به علاوه وجود درخت باشد. اگر ماقبل از اينكه ستاره‌اي را در خارج ببينيم به آن علم پيدا كرديم و سپس در خارج آن را يافتيم، مي‌گوييم اين همان چيزي است كه من به آن علم داشتم. تفاوتي ميان اين دو ظهور نيست.

اگر تفاوتي هست در آثار وجود است. ستاره در خارج نورافشاني مي‌كند ولي در ذهن نورافشاني نمي‌كند، اما آثار مخصوص خود را دارد؛ از جمله اينكه نمايانگر ستاره خارجي است.

تفاوت آثار براي مراتب وجود در مكتب ملاصدرا مبتني بر نظريه تشكيك است. در حكمت صدرا وجود، هر چند حقيقت واحده‌اي است اما حقيقتي مشكك و داراي مراتب است و در هر مرتبه اثري خاص دارد؛ مثلا وجود در مرتبه باري‌تعالي آثاري دارد كه در مرتبه وجود ممكنات آن آثار نيست و آثار ديگري هست. هريك از مراتب و مراحل وجود (مرتبه طبيعت، مرتبه نفس، مرتبه عقل) داراي آثار خاص خود هستند. تفاوت وجود ذهني و وجود عيني هم همين‌طور است؛ هر دو مجهولند و هر دو نوعي تحقق دارند اما در هر دو نوع تحقق ماهيت و چيستي آنها يكسان است.

مطلب ديگري كه در حكمت صدرا مطرح مي‌شود، اين است كه نفس يك حقيقت «ظلّ‌اللهي» است. حق تعالي به صورت وحدت حقه حقيقيه است؛ او واجب‌الوجود بالذات و واجب‌الوجود من جميع الجهات است. صفات و كمالاتي را كه باري تعالي دارد، نفس آنها را به صورت ظلي دارد. خداوند داراي حيات و اراده است؛ نفس هم همين‌طور است؛ خداوند خلاق است، نفس در مرتبه ظلي خود خلاق و فعال است؛ با اين تفاوت كه خداوند جهان را خلق مي‌كند و نفس در درون از طريق تخيل، ماهيات اشيا را خلق مي‌كند. آثاري كه مخلوقات خداوند در خارج دارند مخلوقات خيالي نفس، آن آثار را ندارند و اين هم به خاطر ضعف و نزول نفس است. ولي رابطه مخلوقات نفس با نفس همان رابطه مخلوقات خداوند با اوست يعني رابطه قيومي. نفس، قيوم پديده‌هاي خويش است

منبع:همشهری آنلاین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 14:34  توسط درسا خرقاني  | 

نماینده مجلس : نمی توان علم را حکومتی کرد

وزیر علوم درباره بازنشستگی اجباری استادان باید پاسخگو باشد

شبکه جنبش راه سبز ( جرس) : عضو فراکسیون دانشگاهیان مجلس با انتقاد از اخراج و بازنشسته‌کردن اساتید شاخص علم اقتصاد از دانشگاه علامه به دلیل گرایشات سیاسی اصلاح‌طلبانه آنها گفت:«تنها افراد کوته‌بین می‌توانند برای حکومتی کردن علم در دوره کوتاه مدت حضورشان در قدرت برنامه‌ریزی کنند

» نصرالله ترابی در گفتگو با خبرنگار پایگاه خبری فراکسیون خط امام(ره)مجلس«پارلمان‌نیوز»، در خصوص انتشار خبری مبنی بر ممنوع التدریس شدن اساتیدی چون حمیدرضا برادران شرکا معاون رئیس جمهور سابق کشور، محمد ستاری فر رئیس سازمان منحل شده مدیریت و برنامه ریزی، علی صادق تهرانی، بهروز هادی زنوز، محمود ختایی، صادق بختیاری، رضا عاصی و دکتر جهرمی از اعضای هیات علمی دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه، اظهار داشت:«اگر مسئولان بخواهند اساتید را سهمیه‌بندی کرده و بر اساس سهمیه و گرایش سیاسی انتخاب کنند، شاهد روند نزولی در رشد علمی کشور خواهیم بود.» وی تاکید کرد:«اگر گرایشات سیاسی اساتید عاملی برای حذف و یا بکارگیری آنها در دانشگاه‌ها شود در واقع جامعه را دو دسته کرده و افراد را از داشتن اساتید با دیدگاه متفاوت محروم کرده‌اند که این اقدام ضربه مهلکی به علم است.» عضو فراکسیون خط امام(ره)مجلس تصریح کرد:«بررسی سابقه تاریخی برخورد با علم و اساتید در دنیا نشان می‌دهد که هر گاه خواسته‌اند به مقابله با علم بپردازند عقب‌گرد داشته‌اند.» نماینده اصلاح‌طلب مردم شهرکرد گفت:«علم قابل دولتی شدن نیست و نمی‌توان علم را حکومتی کرد، همچنان که به صلاح نظام نیست علم را در مسیر برخورد سیاسی و حذفی قرار دهند.» نماینده شهرکرد خاطر نشان کرد:«موضوع اخراج ,ممنوع التدریس و بازنشستگی اجباری اساتید در مجلس قابل بررسی است و اگر این روند تایید شود از وزیر مربوطه سئوال خواهد شدو نمایندگان از ابزار نظارتی استفاده خواهند کرد.»

منبع:راه سبز (جرس)

 

اى تو مرا نادره آموزگار، افسر زرین به سر روزگار،روشنى جان من از جان توست خنده من از لب خندان توست.

معلمى سوختن است، سوختنى كه مى‏سوزد ولى نمى‏سوزاند، هدایت مى‏كند و گمراه نمى‏سازد، آتش درونش برد است و سلام،و دود او همچون عود،و رایحه‏اش جهانگیر. معلم چراغ هدایت و كشتى نجات است. معلم راهنماى خوبى‏ها و نیكى‏ها و هدایتگر و بیدار كننده است. معلمى، همان‏گونه كه معلم پیر انقلاب ‏رحمه الله فرموده، شغل انبیاست وامت‏ سرگردان را از وادى جهل و ضلالت ‏به سر منزل هدایت و سعادت و از دریاى پر تلاطم فساد و انحراف به ساحل امیدبخش نجات و نیكبختى مى‏رساند. سرنوشت جوامع بشرى مرهون سعى و تلاش آموزگاران و معلمان است. معلم بود كه معاویه پسر یزید بن معاویه را آن چنان تربیت كرد كه به یكباره راه و رسم غلط و ظالمانه پدرش را كنار گذاشت و در سلك عابدان و زاهدان و هدایت‏ یافتگان درآمد. همین معلمان بودند كه مصلحان بزرگى چون امام خمینى (‏ره)، شهید مطهرى(‏ره)و شهید بهشتى‏(ره) به جامعه تقدیم كردند؛بزرگانى كه هر كدام منشا خیرات و بركاتى براى مسلمانان شدند.

در قدرت و توان هیچ ‏كس نیست كه مقام و ارزش معلم را برشمارد. چنان‏ كه هیچ كس را یاراى آن نیست كه فعل ایزد بستاید و یا نقش عظیم رسولان الهى را بر كاغذ بنشاند.

از اینرو، خداوند متعال نسبت ‏به شأن و مقام عالم و متعلم عنایت‏ خاصى مبذول داشته و آنان را بر سایر طبقات ممتاز ساخته است. او به شخصیت آنان ارج نهاده و براى آنان امتیاز ویژه‏اى قائل شده است.

پروردگار عالم، دانش و معرفت را از لحاظ شرافت و ارزش در اوج همه مراتب و مقامات قرار داد و بر آدم ابوالبشرعلیه‏السلام منت نهاد؛ «وَ عَلَّمَ آدَمَ السماءَ كُلَّها...» (بقره/31) در اولین سوره‏اى هم كه بر پیامبر خاتمش ‏صلى الله علیه وآله فرو مى‏فرستد ارزش نعمت علم و دانش را بازگو مى‏نماید و خود را اول معلم عالم وجود قلمداد مى‏كند: « إقرَا وَ رَبُّكَ الاكرَم الذّی عَلَّمَ بِالْقَلَم ، عَلَّمَ الانسان ما لَم یَعلَم .» (علق/3- 4- 5) در برخى دیگر از آیات كتاب متین خود نیز به صراحت، برترى معلمان را بر سایر خلق برمى‏شمارد و آنان را بر تارك تمامى طبقات مردم قرار مى‏دهد؛ «... قُل هَل یَسَتوی الذینَ یَعلَمونَ و الذین لایَعلَمُون إنَما یَتَذَكَّرُ اُولُوا الالْباب.» (زمر/9) در زمینه اهمیت كار معلمى همین بس كه او فرمود: «...مَناحیاها فَكانَّما احیَا الناسَ جمیعا ...» (مائده/ 32) ؛ هر كس نفسى را زنده كندبهواقع، تمام جهانیان را زنده گردانیده است (با توجه به اینكه زنده كردن روح و دل آدمى به علم و دانش برتر از زندگى بخشیدن به بدن مادى است.) و همین افتخار براى معلم بس كه اگر تا قیامت‏بدان مباهات كند برازنده اوست.

در میان احادیث پیامبر اكرم و ائمه اطهارعلیهم ‏السلام روایات مربوط به ارزش و اعتبار علم و عالم و متعلم به قدرى فراوان است كه احصاى تمامى آنها نزدیك به محال مى‏نماید. پیامبر گرامى اسلام‏ صلى الله علیه وآله مى‏فرمایند:" تمامى جنبندگان روى زمین و ماهیان دریا و هر موجود زنده‏اى در فضا و همه اهل آسمان و زمین براى معلمى كه نیكى به مردم بیاموزد طلب آمرزش مى‏كنند. دانشمند و دانشجو در پاداش با یكدیگر برابرند و در روز قیامت ‏بدین سبب، بسان دو اسب مسابقه با یكدیگر به رقابت مى‏پردازند." (1)

پیشواى سوم مكتب ما وقتى معلمى سوره حمد به فرزند دلبندش مى‏آموزد به پاس احترام و قدردانى از معلم، هزار دینار و هزار حله به او مى‏بخشد، دهان او را نیز پر از درّ مى‏گرداند. وقتى برخى از كوته ‏نظران بر او خرده مى‏گیرند كه چرا چنین كردى، مى‏فرماید:"این پاداش (بى‏مقدار) كجا و ارزش واقعى تلاش و آموزش او كجا؟(2) "

بى‏سبب نیست كه معلم پیر انقلاب، امام راحل‏قدس سره، در شان معلم مى‏فرماید: «مقام معلم مقام والایى است، مقامى بالاتر از مقام معلم نیست.»(3)

مقام رهبری نیز در این باره مى‏فرمایند: «واژه معلم... جزو واژه‏هاى مقدس است. در جامعه ما، كه اساس در تعلیم و تزكیه و تربیت قشرهاى گوناگون است، معلم مقام ویژه‏اى دارد.» (4)

همیشه روزگار از بدو خلقت و حتى پیش از آن، تا خدا بوده و هست معلم بوده و هست و هر روز، روز معلم است، اما در انقلاب عزیز ما، این روز، مصادف با سال روز شهادت پاره تن امام راحل ‏قدس سره، شهید مرتضى ‏مطهرى ‏رحمه الله است؛ همو كه خلعت معلمى بر قامت رسایش برازنده ‏بود و علاوه بر برخوردارى از «مداد العلماء» با نثار خون خویش مصداق «دماء الشهداء» نیز گردید و از دو ویژگى علم و شهادت بهره ‏مند شد. یاد او و تمامى معلمان راستین بشریت گرامى باد.

 منبع:تبیان

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 14:19  توسط درسا خرقاني  | 

محصول علم و دانش

مردي به نام «اصمعي» مي گفت؛ زماني كه درس مي خواندم فقير و بيچاره بودم و به سختي زندگي مي كردم. هر روز صبح كه آسمان پيراهن آبي خود را به تن مي كرد، من هم لباس كهنه خود را مي پوشيدم و براي به دست آوردن علم و دانش، ازخانه بيرون مي رفتم. در مسير من بقال فضولي دكان داشت كه هر روز تا مرا مي ديد، مي پرسيد: «چه كار مي كني؟ تو داري وقت خودت را تلف مي كني. تو كه هيچ مال و ثروتي نداري چرا نمي روي حرفه اي ياد بگيري كه با آن پول به دست آوري؟» بعد هم شروع مي كرد به مسخره كردن من و مي گفت: «تمام كاغذها و كتاب هايت را به من بده تا بريزم توي خمره اي و روي آن آب بريزم. اگر يك هفته ديگر بيايي و نگاه كني، مي بيني كه همه اش آب است و هيچ فايده اي ندارد.»
    بقال فضول هميشه از اين حرف ها مي زد و مرا سرزنش مي كرد و من از دست او خيلي ناراحت مي شدم. روزي آن قدر فقير و بيچاره شدم كه لباس تنم پاره شد و ديگر هيچ پولي نداشتم تا بتوانم پيراهني براي خودم بخرم. آن روز در كنار ديوار خانه ايستاده بودم و فكر مي كردم؛ كه يك نفر آمد و گفت: «امير بصره با تو كار دارد.» گفتم: «او مرا از كجا مي شناسد؟ تازه با اين لباس كهنه و پاره چه طور پيش او بروم؟» او كه از خدمتكاران امير بود، رفت و حال و احوال مرا به امير خود گفت. ساعتي نگذشته بود كه ديدم هزار دينار سكه طلاو يك دست لباس نو برايم آوردند و گفتند: «لباست را عوض كن و بيا كه امير، كاري واجب و مهم با تو دارد.» لباسها را پوشيدم. سر و وضع خودم را مرتب كردم و به راه افتادم تا پيش امير بصره بروم. امير بصره با احترام و مهرباني با من رفتار كرد و گفت: «تو را براي درس دادن به پسر خليفه انتخاب كرده ام. بايد تا مي تواني علم و دانش به او بياموزي. نبايد وقت خودت و او را تلف كني.» من هم قبول كردم.
    كارگزاران قصر، مرا به مكتبخانه بردند و پسر خليفه را آوردند. كار من شروع شد. آنها طلاو نقره به پايم ريختند و ماهانه هزار درهم حقوق برايم معين كردند. من هر وقت حقوقم را مي گرفتم آن را به بصره مي فرستادم تا برايم خانه اي بسازند.
    چند سال گذشت، پسر خليفه كاملابا سواد شد و چيزهاي زيادي ياد گرفت. روزي از خليفه خواستم كه پسر خود را امتحان كند. امتحان كرد و پسرش به خوبي جواب داد. خوشحال شد و گفت: «مي خواهم كه روز جمعه در مسجد شهر خطبه اي بخواند.» به اوگفتم: «فكر اين كار را هم كرده ام و ده خطبه خوب به او ياد داده ام.» پسر خليفه، روز جمعه به مسجد رفت و خطبه اي خوب خواند و مراسم به خوشي گذشت. پس از آن، خليفه به من گفت: «چه آرزويي داري؟» گفتم: اگر چه به من محبت كرده ايد، اما اجازه بفرماييد تا به بصره برگردم. خليفه اجازه رفتن داد و نامه اي به همه استادان بصره نوشت و در آن از همه خواست در خدمت من باشند. او مرا با احترام به بصره فرستاد.
    روزي، بقال فضول به همراه چند نفر پيش مي آمد. وقتي او را ديدم گفتم: «اي مرد! آن كاغذها وكتاب ها را توي خمره كردم و رويش آب ريختم. ديدي كه چه محصولي به دست آوردم؟» بقال بيچاره شروع كرد به عذرخواهي و گفت: «چيزهايي كه گفتم همه از روي ناداني بود. معلوم شد كه علم اگر چه دير به ثمر مي رسد، اما محصول خوبي مي دهد. محصولي كه هم به درد دنيا و هم به درد آخرت مي خورد.»

منبع:روزنامه ی رسالت


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 15:49  توسط درسا خرقاني  | 

علم و دانش آموزي از منظر قرآن

گر گفته شود دين اسلام، دين دانش و آموزش براي زندگي سعادتمندانه دنيوي و اخروي است، سخني به گزاف گفته نشده است. اهميت علم ودانش در اسلام بقدري است كه اولين كلمه اي كه خداوند متعال بر پيامبر اكرم (ص) نازل فرمود: اقرأ (بخوان)! بوده است. در مقاله حاضر نويسنده سعي كرده است به انواع دانش ها و نيز آداب دانش آموزي بپردازد. اينك مطلب را با هم از نظر مي گذرانيم 

جايگاه و اهميت علم و دانش
بي گمان ارزش انسان در آموزه هاي قرآني به دانش است؛ از اين روست كه تسخير فرشتگان و هستي، زماني براي انسان شدني شد كه خداوند به انسان اسماي خويش را تعليم داد و انسان به دانش اسمايي آگاه شد. (بقره آيه 31 تا 34) اين آگاهي هر چند به شكل آگاهي حضوري و شهودي است كه از آن به دانش وجودي نيز تعبير مي شود؛ زيرا در جان و وجود انسان جاي مي گيرد و بخشي بلكه همه وجود وي را شكل مي بخشد كه در تعبير مولوي: اي برادر تو همه انديشه اي. مابقي جز استخوان و ريشه اي، به خوبي تبيين شده است؛ با اين همه دانشي داراي ارزش است كه انسان را به مقام خودش بازگرداند و از مقام هبوط به عروج رساند و صعود دوباره اي را از خاك به عرش افلاك برين تا عرش سدره المنتهي آغاز كند. 
از اين روست كه قرآن ارزش و اعتبار آدمي را به دانش اسمايي دانسته است كه دانش توانايي و ظرفيت به همه آن چيزهايي است كه خداوند را به خداوندي متصف ساخته است. آدمي با دانش اسمايي مي تواند به كمال مطلق برسد. تفاوت اسما و صفات در خداوند با انسان در اين است كه اسما در خداوند عين ذات و ازلي و ابدي است و در انسان عين ذات نيست بلكه به شكلي عارض ذات و عنايت الهي است. با اين همه اين انسان است كه مي تواند با دانش خويش به جايي برسد كه كسي در هستي بدان دست نيافته است. 
سخن را با اين پرسش آغاز مي كنيم نيازهاي علمي انسان كه اگر انسان همه اسماي الهي را به جعل تعليمي دانسته و داراست، چه لزومي دارد تا آن را بياموزد و به اين دانش داشته دست يابد؟ اصولا آيا پذيرفتني است كه انسان چيزي را كه خود داراست دوباره بجويد و بخواهد؟ 
به نظر مي رسد كه اين پرسش به جهت مهمي اشاره داشته است. از اين رو سخن گفتن از دانش آموزي به معناي يادگيري هيچ سخني نادرست است؛ زيرا انسان همان گونه كه نمي تواند چيزي را كه داراست بجوييد و بخواهد هم چنين نمي تواند چيزي كه اصلا ندارد را بخواهد و بجويد. 
بنابر اين در هر خواستني مي بايست به اين مساله توجه داشت كه امري به شكل مطلق مجهول نخواهد بود بلكه امري معلوم به شكل اجمالي است كه مي بايست به طور كامل روشن و دانسته شود. از اين رو مي توان گفت كه انسان تنها اموري را مي جويد و مي خواهد كه دانش اجمالي از آن دارد به اين معنا كه دانشي را كه در اوست و به شكل اجمالي و نهان و ظرفيت وجود دارد مي جويد و مي كوشد تا آن را به فعليت در آورد و به شكل عيني و واقعي در خود ظهور و بروز دهد. 
از اين روست كه در آيات قرآني سخن از تذكر و رهايي از غفلت است. انسان با دارايي موجود در نهاد و نهان خويش مي بايست آن چه را كه از آن غافل شده را به ياد آورد و به فعليت در آورد. اين دانش همان اسماي الهي است؛ زيرا اسماي الهي تنها نام و اسم نيست بلكه هر يك دانشي از دانش ها و علمي از علم ها و توانايي اي از توانايي هاست. انسان با داشتن اسم بصير به توان درك و ديدن درست مي رسد و با اسم سميع و شنوا به توان و ظرفيت شنوايي دست مي يابد. بنابر اين هر يك از اسماي خود يك ظرفيت و دانشي است كه انسان را قادر و توانا مي سازد تا با آن خود را به كمال برساند و به كمال مطلق يعني خدا دست يابد. 
اين ظرفيت در همه بشر به تعليم و جعل الهي قرار داده شده است و انسان به هبوط خويش از آن غافل شده است و مي بايست دوباره با تلاش و بهره گيري از آموزه هاي وحياني و دستورهاي قرآن و كتب آسماني به فعليت برساند. 
در حقيقت گزاره ها و آموزه هاي وحياني الهي چيزي جز راه دست يابي به دانش موجود در نهاد و رهايي آن از غفلت نيست تا دوباره به فعليت برسد. 
از اين رو دانش آموزي نيز چيزي جز به فعليت آوردن و يا آوردن و تذكر آن دانش اسمايي نيست كه در نهاد و سرشت انسان وجود دارد. به بيان ديگر مي توان مدعي شد كه دانش چيزي جز تذكر و يادآوري و رهايي از غفلت و دانش آموزي نيز چيزي جز يادآوري نيست. 

راههاي كسب دانش
بنابراين آموزه و تعلم به دو معنا در آيات قرآني به كار رفته است؛ گاه به معناي جعل و ايجاد ظرفيت و توانايي است كه به آن تعليم اسمايي در آيه 31 سوره بقره گفته شده است و گاه ديگر به معناي تذكر و يادآوري و يا پديداري بستر و زمينه اي مناسب براي بروز و ظهور استعداد و دانش اسمايي است كه در انسان به وديعت نهاده شده است. 
انسان هرچند همه علوم و دانش ها را از منشا آن خداوند به هر دو معناي آموزش و دانش آموزشي مي آموزد ولي اين آموزش نيز به دو شيوه مستقيم و غيرمستقيم انجام مي شود. به اين معنا كه گاه اين تذكر و به فعليت آوري به طور مستقيم و بي واسطه صورت مي گيرد كه از آن به آموزش و تعليم لدني ياد مي شود كه از آن جمله مي توان به آموزش و تعلم آموخته هاي رشدآفرين خضر نام برد كه خداوند در آيه 65 و 66 سوره كهف به اين مسئله چنين اشاره مي كند: فوجدا عبدا من عبادنا آتيناه رحمه من عندنا و علمناه من لدنا علما قال له موسي هل اتبعك علي ان تعلمن مما علمت رشدا؛ پس موسي و همراهش (يوشع بن نون) در كناره مجمع البحرين (جايي كه دو رود بزرگ و يا دو دريا به صورت خليج به هم مي رسند) بنده اي از بندگان ما را يافتند كه از پيش ما به رحمتي داده بوديم و دانشي را از نزد ما آموخته بود. موسي به آن بنده خدا گفت: آيا مي توانم از تو پيروي كنم تا از آن دانش رشدي خويش چيزي را به من بياموزي؟ 
در اين آيه به نوعي علم خاص كه خداوند از آن به علم لدني و موسي به علم رشدي تعبير مي كند اشاره شده است. اين دانش و علم، از آن جايي كه در شيوه يادآوري و تلقي و تكميل و فعليت يابي به طور مستقيم از خدا كسب مي شود، دانش گرفته شده از منشا و سرچشمه آن مي باشد و از هرگونه آلودگي و شبهات و ترديدها مبرا و پاك مي باشد. 
دسته ديگر از دانش ها به صورت غيرمستقيم و از راه ابزار و روش هاي ديگر به دست مي آيد كه از اين دسته مي توان به تمام دانش هايي اشاره كرد كه از راه حواس و تجربه كسب مي شود و بلكه حتي شامل دانش هايي نيز مي شود كه به واسطه وحي به ديگر بشر مي رسد. 

مفيد بودن دانش
در دانش آموزي مي توان هم از شيوه مستقيم و غيرمستقيم بهره برد. هرچند كه بهره گيري از دانش مستقيم به جهتي كه از سر منشا و سرچشمه آن گرفته مي شود از خلوص و كمال زايي و كمال بخشي بيش تري برخوردار مي باشد ولي اين بدان معنا نخواهد بود كه هر دانشي براي هر كسي مفيد خواهد بود. در داستان حضرت موسي(ع) و عالم رباني (خضر) ما با آن كه مي بينيم كه با كم ترين واسطه حضرت موسي(ع) مي كوشد تا از دانش خاصي برخوردار گردد كه بيرون از دايره نبوت عامه و حتي نبوت خاصه است و شخص داراي آن توان يعني خضر از آن دانش براي مأموريت هاي ويژه بهره مي گيرد چنان كه در سه رخداد به خوبي نمايانده شده است؛ با اين همه اين دانش خاص به درد حضرت موسي(ع) نمي خورد و در مأموريت او فايده و تأثير چنداني نمي بخشد؛ از اين رو مي بينيم كه پس از كسب بخشي از دانش كه مي توان آن را نوعي دانش تصرف در تكوين و برتر از دانش شريعت دانست ولي هيچ تأثيري از آن در زندگي موسي(ع) به جا نمي گذارد و در ادامه داستان و يا در جايي ديگر قرآن به تأثير اين دانش در زندگي موسي(ع) اشاره نكرده است كه اين خود نشان مي دهد كه آن حضرت از اين دانش اگر نگوييم چيزي نياموخته است دست كم بهره اي نبرده و در زندگي فردي و مأموريت وي تأثيري به جا نگذاشته است. 
بنابراين هر دانش خاص و رشدي هرچند كه از مقام و سرچشمه و يا از نزديك سرچشمه گرفته شود به اين معنا نيست كه براي هر كسي مفيد و سازنده باشد. انسان دانشي را مي بايست بجويد كه براي او مفيد و سازنده باشد و بتواند باتوجه به آن ظرفيت هاي خويش را بروز و ظهور دهد و آشكار نمايد. 
در داستان هاروت و ماروت كه دو فرشته خداوند در سرزمين بابل در ميانرودان بوده است، مشكل به شكل ديگري نشان داده و بيان مي شود. قرآن در آيه 102 سوره بقره به دانشي اشاره مي كند كه از نزديك سرچشمه برداشته مي شود و به گونه اي دانش مستقيم و پاك و مبراست ولي از آن جايي كه اشخاصي كه به تعلم آن مي پردازند يا ظرفيت برخورداري از آن را ندارند و يا در بهره گيري براي اهداف رشدي از آن سود نمي برند، چنين دانش كامل و رشدي كه نوعي علم لدني است نيز سودي براي مردمان بابل نداشته بلكه آنان را گرفتار درد و رنج نمود. 

نقش ظرفيتها در فراگيري دانش
جادو و سحر دانشي فرازميني همانند دانش خضر است و مي توان از آن به دانش برتر ياد كرد ولي همين دانش با آن كه برتر و به نوعي لدني است براي يهوديان و بابليان سودي نداشته بلكه به جهت كاربردهاي نادرست موجبات تفرقه و اختلاف در ميان مردمان شد. (همان) 
اين نشان مي دهد كه هر دانشي هرچند كه برتر و از منبع بالا و خالصي برداشته شود مي بايست از دو ظرفيت در شخص و نيز اهداف به كارگيري از آن برخوردار باشد تا مفيد و سودمند بوده و به تعبير موسوي دانش رشدي باشد. بنابراين حتي دانش لدني نيز نمي تواند در هر حال دانش رشدي باشد و موجبات تكامل و رشد شخص و جامعه را فراهم آورد. از اين روست كه دانش لدني و برتر بلعم باعورا براي او و جامعه اش سودي نبخشيد و به جاي آن كه وي را به كمال و عرش برساند موجب شد تا به تعبير خداوند: اخلد في الارض؛ شود و در خود را در ماهيت زميني خويش گرفتار و جاويدان سازد. 
بنابراين دانش برتر نيز گاه نه تنها سازنده و مفيد و رشدي نيست بلكه دانشي به حسب ظاهر گمراه كننده است كه موجبات كفر شخص و جامعه را به دنبال خواهد داشت. (بقره آيه 102) تنها زماني دانش برتر مفيد خواهدبود كه هم شخص از ظرفيت بالايي برخوردار باشد و هم به قصد رشد آن را بياموزد. در داستان بابليان نه تنها ظرفيت وجود نداشت بلكه هدف نيز فراموش شد و در داستان حضرت موسي(ع) هرچند كه قصد رشدي مطرح است (كهف آيه 66) ولي ظرفيت چنين دانشي در آن حضرت وجود نداشته است چنان كه هم عالم رباني و هم موسي(ع) در نهايت بدان اقرار كرده و از هم جدا مي شوند. (كهف آيات 66 تا 78) در داستان بلعم باعورا با آن كه ظرفيت وجود داشته است ولي وي از آن به قصد رشد و تكامل بهره نبرده و در نهايت دچار خلود در زمين و كفر و بدبختي شد. 
اين به معناي آن خواهد بود كه اگر شخصي در حوزه اي از ظرفيت بالايي برخوردار گرديد به معناي آن نيست كه در بخش ها و زمينه هاي ديگر نيز از چنين ظرفيتي برخوردار خواهد بود. واكنش موسي(ع) به دانش برتر و به تعبير موسي(ع) رشدي، آن چنان تند و شتاب آلود است كه گاه خضر را به گمراهي و خروج از شريعت متهم مي سازد و رفتار و كنش هايش را نادرست و برخلاف شريعت آسماني تحليل و تبيين كرده و حكم به بطلان عمل وي مي دهد. اين در حالي است كه آن حضرت خود مامور بوده است كه از خضر(ع) پيروي كند و از دانش او بياموزد. با اين همه با علم و دانش به حقانيت خضر(ع) واكنش هاي موسي(ع) نشان مي دهد كه وي از ظرفيت برخورداري از دانش برتر بهره مند نبوده است و برخلاف گمانش نه تنها اين دانش براي او رشدي نبود بلكه نزديك بود كه با مامور خداوند در افتد و موجبات گمراهي و تباهي خود را فراهم آورد. 

مضر بودن برخي دانشها براي همگان
از باب مضر بودن برخي دانشها براي همگان است كه اساتيد بزرگ علوم و دانش هاي برتر چون عالم رباني شيخ بهايي حاضر نمي شوند تا برخي از علوم خويش را به ديگران بياموزد و اگر مي آموزد به راز و رمز بيان مي كند كه دور از دسترس همگان باشد. 
بنابراين هر دانش برتر، براي هر كسي دانش رشدي و تكامل نيست بلكه گاه موجبات تباهي و گمراهي و كفر شخص و يا جامعه را سبب مي شود. در روايات است كه علت اين كه موسي(ع) به اين ماموريت فرستاده شد به جهت آن بود كه وي خود را در همه دانش ها سرآمد مي يافت و چون در دانش شريعت به كمال بود گمان برد كه دانشي نيست كه او نتواند از عهده او برآيد و خداوند با اين ماموريت به وي فهماند كه وي تنها در دانش شريعت و نيز رهبري امت كه وظيفه پيامبري او بود به برتري دست يافته و از ظرفيت خوبي برخوردار بوده است ولي در دانش هاي ديگري كه بيرون از حيطه ماموريت وي قرار داشت و نيازي نيز به آن ها نبود از اين ظرفيت برخوردار نبوده است. 
از اين جا مي توان به اين نكته نيز دست يافت كه دانش موردنياز هر چند ضروري و لازمه مسئوليت پذيري در پست و يا مقامي است و نياز نيست كه شخص در همه امور سرآمد باشد بلكه در حوزه ماموريت و مسئوليت خويش مي بايست از دانش خاص همان مسئوليت بهره مند باشد. چنان كه حضرت موسي در نزد دختران شعيب در مساله چوپاني از دو ويژگي مورد نياز برخوردار بوده و به حكم انه قوي امين، از وي به چوپاني دعوت به عمل مي آيد. در داستان حضرت يوسف(ع) نيز به حكم مسئوليت وزارت خزينه داري و يا نخست وزيري از صفات خاص و در داستان طالوت به حكم مسئوليت فرماندهي جنگي و نظامي نيز از ويـژگي هاي خاص ياد مي شود. 

لزوم تلاش علمي روشمند
دانش چه به صورت دانش لدني و يا واسطه اي به دست آيد نيازمند تلاش و كوشش بسيار است و دانش آموز مي بايست رنج هاي بسيار برد كه از آن جمله مي توان به رنج سفر (كهف آيه 60) محروميت از آسايش و راحتي (همان) تندي استاد (كهف آيه 66) علاقه شديد به كسب دانش موردنظر (كهف آيه 66 تا 69) ياد كرد. 
روش تعليم مي بايست با توجه به نوع دانش و نيز كاربرد آن تغيير يابد. از اين رو ما با روش هاي مختلفي در دانش هاي گوناگون رو به رو هستيم. از آن جمله نيز مي توان به روش مشاهده و بررسي شيوه زندگي جانوران و حيوانات براي آموختن تجربيات در زندگي (مائده آيه 31) و همراهي در عمل و همكاري با استاد (كهف آيات 66 تا 70) و مانند آن ياد كرد. 
هدف از دانش نيز مي بايست همواره رشدي (كهف آيه 60) و به اين قصد باشد كه به ديگران كمك و ياري شود نه آن كه موجبات اذيت و آزار ديگران به اين دانش آموزي فراهم گردد. (بقره آيه 102) زيرا چنين نگرشي موجب مي شود تا هم از مواهب الهي محروم و هم دچار بدبختي ابدي شود. (بقره آيه 102)

علی جواهردهی-روزنامه کیهان-شماره

18849

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 9:5  توسط درسا خرقاني  | 

فرهنگی شدن

فرهنگی شدن در حقیقت هماهنگی و انطباق فرد با کلیه شرایط و خصوصیات فرهنگی است و معمولاً به دو صورت ممکن است واقع شود. اول بصورت طبیعی و تدریجی که همان رشد افراد در داخل شرایط فرهنگی خاص است . دوم بصورت تلاقی دو فرهنگ که بطرق مختلف ممکن است صورت گیرد . فرهنگ در برگیرنده تمام چیزهایی است که ما از مردم دیگر می‌آموزیم و تقریباً اعمال انسان مستقیم و یا غیر مستقیم از فرهنگ ناشی می‌شود و تحت نفوذ آن است . برای روشن شدن مطلب یکی از اعمال انسان را مثال می زنیم : غذا خوردن نیازی بدنی و بیولوژیک است , برای زنده ماندن باید تغذیه کرد ولی وقتی سئوال می‌شود چه باید خورد ؟ چگونه باید خورد؟ چه وقت باید خورد , نفوذ فرهنگ در اعمال انسانی نمودار می‌گردد. برآوردن نیازهای غریزی در انسان با مجموعه‌ای از رفتارهای پیچیده همراه است و این رفتارها را فرهنگ هر جامعه ای شکل می‌دهد . در مورد برآوردن نیاز تغذیه در جوامع مختلف اشکال گوناگونی دیده می‌شود و محدودیت ها , مقررات , قواعد و رسومی هست که افراد هر جامعه را تحت نفوذ می‌گیرند که مثلاً چه باید خورد و از خوردن چه چیز باید پرهیز کرد. فرهنگ بین افراد مشترک است . هر فردی خصوصیاتی منحصر به فرد دارد که ویژه است و دیگران را از آن بهره‌ای نیست . این گونه خصوصیات جزو فرهنگ بشمار نمی‌رود مگر آنکه بوسیله افراد دیگر یاد گرفته شود و بصورت رسوم و عادات گروهی در آید و دیگران در انجام آن شرکت کنند. از طرف دیگر فرهنگ گرد آورده جمع است ,ذخیره دانش انسانی از طریق نسلهای متمادی فراهم شده است که از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌گردد. و بهمین دلیل غالباً هر اختراعی بر اساس زمینه عینی گذشته که حاصل کوششهای جمعی انسان است متکی می‌باشد. 

گر فرهنگ را به معنی کوشش‌های انسان برای ارضاء نیازهای خود و غلبه بر طبیعت بدانیم آنگاه می‌توانیم آن را به دو قسمت فرهنگ مادی و فرهنگ غیر مادی یا معنوی تقسیم کنیم. فرهنگ مادی , شامل اشیاء قابل لمس است مثل مسکن ,وسایل زندگی , وسایل و ابزار و دوات هواپیما , اتومبیل , ماشین آلات , در عناصر فرهنگ آنچه را که مادی نیست فرهنگ معنوی گویند هنر ,زبان , ادبیات , فلسفه ، سیاست, افکار و عقاید , نحوه فکر و استدلال قوانین و علوم در این زمینه جای می‌گیرند.
فرهنگ مادی و غیر مادی بیک نسبت و آهنگ پیشرفت نمی‌کنند بلکه معمولاً فرهنگ مادی سریعتر دگرگون می‌گردد از این رو شکافی بین این دو پدیده می‌آید که آن را پس افتادگی یا تاخر فرهنگی می‌نامند . به بیان دقیقتر تأخر فرهنگی ,پس افتادن یک عنصر فرهنگی از سایر عناصر است . فرهنگ معنوی بدنه اصلی یک فرهنگ ملی است . همین بدنه است که قدرت روحی و نیروی حیاتی یک ملت را مشخص می‌کند, همین بدنه است که باید به دل و جان در نگهداشت آن کوشید ,زیرا فرهنگ معنوی نقطه تعالی و فرازگاه حیات ملی است .

هر فرهنگ حاوی تعاریفی از حقایق موجود است که بر پایه آن، معارف مردمش را شکل می‌دهد, این مفاهیم شامل اعتقادات مذهبی , باورهای ساسی, اساطیر , تئوریهای علمی و امثال آن می‌گردد مثلاً در فرهنگ اسلامی اعتقاداتی در مورد خلقت انسان , آینده بشریت و ماهیت وجود و رابطه خالق با مخلوق و غیره وجود دارد .


از آنجا که مفاهیم از طریق زبان بعنوان یک واسطه در رابطه‌ای مستقیم با تفکرات و تجسمات انسانها از حقایق موجود است بدین جهت بسیاری از جامعه شناسان زبان را کلید درک مفاهیم ذهنی می‌دانند , به بیان دیگر افکار هر مردمی در قالب سمبل های صوتی و بعضی اوقات اشارات , تصویر , حرکات بدنی و امثال آن خلاصه می‌شود, این سمبل هاست که زبان هر قومی را تشکیل می‌دهد , بنابراین لغات صرفاً اصولی نبوده بلکه در آن افکار و تجربیات انباشته می‌باشند.
فرهنگ مادی هر جامعه همچنانکه گفته شد شامل مجموعه دست آوردهای مادی یا تکنولوژی آن جامعه است . یکی از جامعه شناسان بنام لوئیس منفرد در بحث از تکنولوژی و فرهنگ می‌نویسد :تکنولوژی در خارج از فرهنگ قرار نمی‌گیرد و بر عکس جزئی از آنست .

بعبارت دیگر تکنولوژی عنصری است از فرهنگ زیرا پیشرفت تکنولوژی کاملاً وابسته به پیشرفت علم است و در این زمینه جامعه شناسی کاملاً نشان داده است که پیشرفتهای علمی وابسته به ارزش ها و جهان بینی های خاص و یا در رابطه با جهت یابیهای مذهبی یک جامعه است .در این زمینه "ماکس وبر" در مطالعه علمی خود نشان داده است که پروتستانتیسم کالون در مقابل علم گرایش کاملاً مساعد و مناسب و فعالی داشته است تا کاتولیسیم .

به عقیده ماکس و بر در نظر پروتستانها , علم خداوند و مشیت های وی را نمی‌توان درک کرد مگر یا آگاهی بر کارهای خداوند . علمی که مورد توجه آنها قرار گرفت در ابتداء فیزیک و سپس سایر علوم طبیعی و خصوصاً ریاضیات بود. در آنها این امیدواری بود که از آگاهی تجربی قوانین الهی طبیعت پی به آگاهی در باره اساس و مبداء عامل برسند. بنابراین تفکر پروتستانی و فرهنگ طبقه بوروژو با در آمیختن, نهایتاً تاثیر عمیقی بر روی طرز فکر جامعه تکنولوژیک جدید نمودند و می‌توان تصدیق نمود که بدون چنین پیوندی بین مذهب و فرهنگ طبقه مسلط که در قرون هفده و هیجده اتفاق افتاد جامعه غربی با آنچه که امروز هست تفاوت بسیار زیادی داشت . عامل تکنیکی متغیری است قوی ولی اهمیت و تاثیر حقیقی تکنولوژی را بدون در نظر گرفتن کادر فرهنگی (فرهنگ معنوی )آن نمی‌توان درک نمود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 23:23  توسط درسا خرقاني  | 

چگونه پیشرفت علمی را زیباتر کنیم!

شتون وايت، آموزگار كلاس علوم دبستان گرينه، پيش از بازگشايي مدرسه‌ها مادربزرگ شد. دختر خانم وايت يك "پروژه‌ي علمي" بسيار زيبا و شيرين به دنيا آورده كه نيكولاس نام گرفته است. خانم وايت از مادر نيكولاس خواست كه هر ماه يك‌بار او را به مدرسه بياورد. دانش‌آموزان خانم وايت در يك ساعتي كه بانيكولاس ديدار داشتند، پيش‌بيني‌هاي خود را در مورد موضوعي كه روي آن توافق داشتند، مي‌آزمودند. آنان در طول سال آموزشي، درباره‌ي تغيير اندازه، نيرو و توان و هماهنگي كارهاي نيكولاس، چيزهايي را پيش‌بيني مي‌كردند.

  يك‌سال با نيكولاس براي دانش‌آموزان بسيار هيجان‌انگيز بود و براي آموزگارشان بيشتر. دانش‌آموزان همواره در انتظار "روز نيكولاس" بودند و آموزگارشان ديد كه چگونه توانايي‌هاي يادگيري آنان از مطالعه‌ي رشد و نمو انسان فراتر رفت و به تلفيق مفاهيم علمي كشيده شد.

  آيا نوزادان مي‌توانند همبرگر بخورند؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 23:34  توسط درسا خرقاني  | 

زندگی دوباره از دیدگاه قرآن و دانش امروزی

مطالعه متون قدیمی و کهن و آثار نویسندگان و اندیشمندان نشان می‌دهد که آدمی از دیر‌باز، هنگام تفکر درباره زندگی پس از مرگ یا معاد، در اقیانوس عمیقی از اندیشه فرو رفته است. چگونه ممکن است انسان پس از مرگ و بعد از آنکه تمام جسم او پوسید و متلاشی شد و به خاک تبدیل شد دوباره زنده شود؟‌چگونه ممکن است انسانی که هر ذره‌ای از وجود او در موجود دیگری ظهور یافته است، بار دیگر به حیات اولیه برگردد؟‌

آیا علم امروزی می‌تواند بعضی از زوایای تاریک حیات دوباره یا معاد را روشن نماید؟

در قرآن کریم، زندگی دوباره و بعث انسان، به زنده شدن و حیات دوباره زمین، بعد از خشک شدن تشبیه شده است. زمین خشک و مرده با ریزش باران رحمت الهی، زنده شده و جان می‌گیرد. آری، نشور اینگونه است. در سوره اعراف، آیه 57 می‌فرماید:‌و خداوند کسی است که بادها را پیشاپیش رحمتش، مژده بخش می‌فرستد، تا ابرهای گرانبار را بسوی سرزمین مرده برانیم و از آن باران فرود آوریم و هر گونه میوه‌ای درآوریم. بدینسان مردگان را خارج می‌سازیم باشد که شما پند گیرید». در سوره روم آیه 19 می‌فرماید: «و او خداوندی است که زنده را از مرده و مرده را از زنده برون می‌آورد و زمین را بعد از مرگش زنده می‌سازد و بدینسان شما نیز برانگیخته می‌شوید». همچنین در سوره فاطر آیه 9 می‌فرماید:‌«و خداوند کسی است که بادها را می‌فرستد که ابرها را برانگیزد. آنگاه آن را بسوی سرزمین مرده می‌رانیم و بدان زمین را بعد از مرگش زنده می‌داریم، رستاخیز نیز همینگونه است».

تشابهی که در این آیات بین حیات دوباره سرزمین خشک و بایر و انسان مرده ایجاد شده است، آدمی را به‌تفکر وا‌می‌دارد، اما عجیب‌تر هنگامی است که بعضی از احادیث مربوط به معاد را در کنار این آیات قرار دهیم. راویان مختلفی از پیغمبر گرامی(ص) و ائمه اطهار(ع) روایت کرده‌اند که می‌فرمایند: «هنگامی که صور اول دمیده شود، تمامی انسانها می‌میرند. آنگاه به‌مدت چهل سال یا چهارصد سال، باران می‌بارد و اجسام انسانی در قبرها رشد می‌نمایند. سپس صور دوم دمیده می‌شود و انسانها از قبر بر‌می‌خیزند».1

همچنانکه می‌دانیم موجودات زنده پر‌سلولی از تعداد زیادی اجزا کوچک به‌نام سلول تشکیل یافته‌اند. این سلولها به حدی کوچکند که برای تشکیل جسم و تن یک انسان بالغ، باید حدود75 تریلیون از این سلولها در کنار هم قرار گیرند!! برای فهم بهتر این رقم می‌توانید اینگونه تصور نمائید که اگر یک‌نفر شروع به شمارش سلولهای یک شخص نماید و در هر دقیقه یکصد و پنجاه عدد از آنها را شمارش نماید و این عمل را به‌صورت شبانه‌روزی ادامه دهد، شمارش این سلولها بیش از نه‌صد و پنجاه سال طول خواهد کشید!! به عبارت دیگر لازم است تا بیش از نه‌هزار و پانصد نفر که هر کدام یکصد سال عمر نمایند از ابتدای تولد به‌صورت شبانه‌روزی شروع به شمارش نمایند تا شمارش این سلولها خاتمه یابد!!

از طرف دیگر می‌دانیم که یک انسان ابتدا از یک سلول به‌نام سلول تخم رشد و تکثیر یافته و بوجود می‌آید. رشد و تکثیر این سلول تخم، بستگی به تامین شرایط مناسب برای رشد آن است. وقتیکه این سلول در رحم مادر قرار می‌گیرد گرمای مناسب و بارش ترشحات رحم و جفت مادر باعث رشد، نمو و تکثیر این سلول می‌گردد و در نهایت آن را به‌صورت یک انسان کامل در‌می‌آورد. درست همانند باران بهاری که زمین خشک و مرده را رویانده و آن را سبز و خرم می‌نماید!!

اما دانش امروزی نشان داده است که قسمت زیادی از همین سلول نیز به‌عنوان غذا محسوب می‌گردد و اطلاعات لازم برای رشد و تکثیر و تبدیل سلول تخم به انسان کامل در درون مولکولهایی به‌نام کروموزم گرد‌آمده‌اند. برای درک درست از کوچکی این مولکولها کافی است تصور کنید که این مولکولها تنها جزء خیلی کوچکی از یک سلول را تشکیل می‌دهند و یک سلول غیر از این مولکولها، دارای انواع مختلف اندامکها و حدود80٪ آب است!! این کروموزمها می‌توانند در اثر بارش ترشحات رحمی و تغذیه از خون جفت مادر، موجود زنده‌ای بوجود آورند حال اگر شرایط محیطی در خارج از رحم همچون شرایط رحم تامین شود آیا نمی‌توانند رشد کنند و همان موجود را بوجود آورند؟ دانشمندان می‌گویند: امکان آن وجود دارد.

امروزه دانشمندان معتقدند که امکان بازگشت دایناسورها ـ‌آن حیوانات غول پیکرـ که میلیونها سال پیش از بین رفته‌اند، وجود دارد. چرا؟ زیرا سلولهای خونی یعنی گلبولهای قرمز دایناسورها، همانند پرندگان امروزی دارای هسته و در نتیجه کروموزم می‌باشد. از طرف دیگر آثاری از خون این دایناسورها، بر روی سنگها یافت شده است. بنابراین اگر شرایط محیطی مناسب شود این دایناسورها می‌توانند برگردند.

از طرف دیگر تکنولوژی همانند سازی که امروزه ـ‌بحث بر سر استفاده اخلاقی یا غیر اخلاقی بودن از آن‌ـ بحث داغ محافل علمی است، با استفاده از همین کروموزمها انجام می‌شود. در این تکنیک، سلولی از یک جانور را، که از پوست آن جانور تهیه شده باشد برداشته و هسته آن را که دارای کروموزم است در آورده و آن را جایگزین هسته سلول تخم می‌کنند. سپس این سلول تخم را، در رحم جانور مربوط قرار می‌دهند و این سلول تخم در رحم آن جانور رشد و نمو یافته و موجودی را که دقیقاً مشابه جانور قبلی یعنی دهنده سلول است، ایجاد می‌نماید. شباهت این موجود با موجود اولیه به‌حدی است که موجود اولیه می‌تواند از اندامهای آن به‌عنوان اندامهای جایگزین اندامهای خود، بدون واهمه‌ای از دفع آن توسط سیستم ایمنی بدن خود، استفاده کند. بحث اخلاقی یا غیر اخلاقی بودن استفاده از این تکنیک نیز به همین شباهتهای دقیق بر‌می‌گردد، زیرا ممکن است افرادی از این تکنیک سوء استفاده نمایند و افرادی شبیه به خود را بوجود آورند و از آنها به‌عنوان ابزار یدکی بافتها و اندامهای خود استفاده کنند.

آیا نحوه حیات دوباره انسان نیز که در آیات و احادیث به آن اشاره شده است، همانند همین نظریه برگشت دایناسورها نیست؟! آیا نحوه حیات دوباره انسان نمی‌تواند همانند رشد و تکامل یک سلول، در تکنیک همانند سازی باشد؟! البته این نکته نیز قابل توجه است که تا چندی قبل دانشمندان معتقد بودند، سلولهای بدن یا سوماتیک، نمی‌توانند رشد و نمو یافته و موجود دیگری را بوجود آورند، اما در مورد حیات دوباره اجسام آدمی، عجیب‌تر آن است که در بحار الانوار در مورد بارانی که سالها بین دو نفخه صور خواهد بارید حدیثی آمده است که نشانگر تفاوت این باران با بارانهای معمولی و شباهت آن با ترشحات و محیط نگهدارنده سلولهای جنسی است!!

اما در این تشابهات ابهاماتی نیز نهفته است. زمینی که خشک و مرده است و در آن سبزی و حیات نیست، هنگام بهاران و بارش باران بهاری، تخم‌ها و ریشه‌هایی که از گیاهان در داخل زمین مانده‌اند دوباره جان می‌گیرند و دوباره گیاهان سبز را بوجود میآورند. آیا انسان نیز بعد از مرگش، ریشه‌ای از آن باقی می‌ماند تا دوباره در بهاری دیگر جان بگیرد؟‌این ریشه کدام است؟ تعدادی از احادیث ماندن ریشه‌ای از انسان بر زمین را تایید می‌کنند که در این باره به گفتگویی دیگر نیاز است. آیا لزوم آن احساس نمی‌شود که گروهی از متخصصین علوم مختلف دور هم جمع شوند و با همکاری علمای دین، قرآن و احادیث را نظری دیگر بیندازند و با ارایه نظریات و تئوریهای جدید، راهی دیگر در مقابل علم و دانش بگشایند؟؟

1. تفسیر نورالثقلین، ذیل آیه 68 سوره زمر و بحارالانوار، ج6 باب نفخ الصور.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 23:2  توسط درسا خرقاني  | 

آیا علم هرچیزی در قرآن آمده؟

 

ترديدي نيست که قرآن در برانگيختن انديشه ها به سمت توليد علم و دانش نقش به سزايي را ايفا کرده است. قرآن در جامعه اي نازل شد که اکثر قريب به اتفاق مردمانش از نعمت خواندن-که پايه علوم است -برخوردار نبودند. اين کتاب آسماني با امر به «خواندن» آغاز گشت و ديري نگذشت دانشمنداني را تربيت کرد که در بيشتر دانش ها و فنون عصر خويش سرآمد شدند و اين امر ممکن نبود، مگر به مدد جنبش و نهضتي که قرآن و آموزه هاي وحياني اش ايجاد کرد. اروپاي قرون وسطا با مشعل دانشي که مسلمانان افروختند، توانستند به راه هاي روشني در زندگي رهنمون شوند، اما صرف نظر از اين نقش، برخي بر اين تصور بوده و هستند که خود متن قرآن در بردارنده همه علوم است. امروزه آنچه که به نام علوم انساني معروف است، بعد از رنسانس در کشور فرانسه زاده شد و از آنجا به کشورهاي ديگر راه يافت.

 امروزه کسي نمي تواند اهميت و نقش و اثرگذاري علوم انساني را بر جامعه منکر شود. پژوهش ها نشان مي دهد که حدود 90 درصد از مغزهاي متفکر دنيا -که برخي از آنها راه هاي سلطه بر جهان را به سياست مداران کشورهاي بزرگ مي آموزند -از متخصصان علوم انساني هستند. برخي گفته اند: بيش از 77 هزار علم در قرآن وجود دارد! به همين جهت کوشيده اند تا اثبات کنند در قرآن کريم اشاره هايي به قوانين طبيعي وجود دارد و آنها را به عنوان وجوه اعجاز علمي قرآن برشمرده اند. قرآن مي تواند پاسخ گوي سوالات ما در همه زمينه ها، اعم از اجتماعي، اقتصادي و علمي باشد. قرآن به گفته خود: (تبيانا لکل شي») است. برخي اشخاص فکر مي کنند که مطابق اين عبارت قرآني بايد بتوان جواب هر سوالي را از قرآن کريم دريافت کرد. درحالي که خود قرآن تصريح کرده است که درباره برخي مسائل اصلا سخن نگفته است.



تاثير قرآن بر علوم انساني
امروزه آنچه که به نام علوم انساني معروف است، بعد از رنسانس در کشور فرانسه زاده شد و از آنجا به کشورهاي ديگر راه يافت. امروزه کسي نمي تواند اهميت و نقش و اثرگذاري علوم انساني را بر جامعه منکر شود. پژوهش ها نشان مي دهد که حدود 90 درصد از مغزهاي متفکر دنيا -که برخي از آنها راه هاي سلطه بر جهان را به سياست مداران کشورهاي بزرگ مي آموزند -از متخصصان علوم انساني هستند. از اين رو، ضعف و بيماري در ساختار اين علوم، خواه ناخواه به پيکر اجتماع نيز سرايت مي کند. در مورد تعامل علوم انساني با دين و آموزه هاي ديني نظريات مختلفي مطرح است. عده اي بر اين باورند که اساسا اين علوم، علومي وارداتي اند و بر پيش فرض ها و اصولي بنا نهاده شده اند که با فرهنگ و تمدن اسلامي و ديني سازگار نيستند. بنابراين ما بايد براساس آموزه هاي قرآن و اسلام، علوم انساني نويني را از پايه بنا نهيم، اما چنين تفکري قرين صواب نيست، يعني اين طور نيست که همه ميراثي که به عنوان علوم انساني در اختيار داريم متاثر از شرايط خاص حاکم بر جوامع غيرديني باشد، بلکه بسياري از يافته هاي اين علوم حاصل برخورد انديشه با واقعيت هاي حاکم بر انسان و جوامع انساني است، از اين رو براي همه جوامع انساني مفيد خواهد بود. البته نبايد منکر تعامل علوم انساني با ويژگي ها و خصوصيات هر يک از جوامع و از جمله جوامع اسلامي باشيم. اين مساله, طبيعي و حتي بديهي است. اين امر در مورد جابه جايي انواع طبيعت، همچون درختان هم صادق است، تا چه رسد به علوم انساني; براي مثال، وقتي گلي يا نهالي را از جايي به جايي ديگر منتقل مي کنند، آب و خاک و هواي منطقه جديد بر آن اثر گذاشته، رنگ و بوي آن گل يا طعم و کيفيت ميوه آن نهال را تغيير مي دهند، اما چيزي که مهم است آن است که بدانيم بذر آن گل يا نهال آن درخت ميوه دار، صرف نظر از محيط و فضايي که در آن مي رويند، داراي اصالت اند. علوم انساني نيز صرف نظر از تعامل با جوامع و فرهنگ ها و تمدن هاي گوناگون داراي اصالت اند، از اين رو اين علوم در تعامل با اسلام و قرآن مي تواند رشد و توسعه اي متناسب با جامعه اسلامي و قرآني داشته باشد. بي هيچ ترديدي، قرآن بر زبان و ادبيات و فرهنگ و تمدن انساني اثر گذاشته و به آن رنگ و محتوايي ديگر بخشيده است. اين همان چيزي است که تمدن اسلامي را رقم زده است. در اين زمينه مي توان نحوه تعامل آموزه هاي قرآني با فرد و جامعه و آنچه مربوط به آن دو است را در تاريخ مورد بررسي قرار داد و نقاط ضعف و قوت اين تعامل را دريافت و در جهت توسعه روند هاي مثبت اين تعامل مورد استفاده قرار داد. به طور مثال، آموزش قرآن و تلاوت اين کتاب آسماني بر رفتارهاي مسلمانان تاثيري غيرقابل انکار داشته است، ما مي توانيم با بررسي چگونگي اين تاثير بر نقش و جايگاه قرآن و قرائت قرآن در رفتارهاي مسلمانان بيفزاييم; هم چنين مي توان از آنچه مفسران قرآن کريم و نيز اديبان، متکلمان، فيلسوفان، عارفان، فقيهان و ديگران از قرآن کريم برداشت کرده اند در جهت توسعه و رشد علوم انساني مربوطه مورد استفاده قرار دهيم. برخي اشخاص فکر مي کنند که مطابق اين عبارت قرآني بايد بتوان جواب هر سوالي را از قرآن کريم دريافت کرد. درحالي که خود قرآن تصريح کرده است که درباره برخي مسائل اصلا سخن نگفته است; البته مي توان در کليه رشته هاي علوم انساني که به نحوي توانايي استفاده از آموزه هاي قرآني و علوم مربوط به آن را دارند واحدهاي درسي گنجاند; به طور مثال، دقت نظرهايي که در ترجمه قرآن کريم به ديگر زبان ها به کار رفته است، مي تواند براي دانش پژوهان رشته هاي مترجمي کاربرد مفيدي داشته باشد و برعکس، آنها نيز مي توانند در رشد و غنا بخشيدن به ترجمه هاي جديد قرآن مفيد و موثر واقع شوند. خلاصه آنکه رشته هاي علمي براساس تعامل ذهن انسان با رفتارهاي انساني و پديده هاي خارجي و رفتارهاي جوامع بشري، شکل مي گيرد و رشد و بالندگي مي يابد. به طور قطع قرآن و علوم و معارف قرآني مي تواند بر اين علوم و توسعه آنها موثر باشد.



علوم قرآني
از همان اوايل پيدايش اسلام اصطلاحا علوم قرآني رواج يافت و تاليفات مستقل و موسعي با عنوان «علوم القرآن» توسط دانشمندان اسلامي به نگارش درآمد. منظور از علوم قرآن در اين تاليفات اعم است از موضوعاتي که در قرآن در مورد آنها سخن رفته است; مانند: محکم و متشابه، امثال قرآن، سوگند هاي قرآن و.... يا مطالبي که درباره قرآن بيان شده است; مانند: جمع آوري قرآن، تاريخ قرآن، خط قرآن و.... سال هاست که عنوان «علوم قرآن» در دانشگاه ها به عنوان يک رشته تحصيلي درآمده و دانشوران و دانش پژوهاني با اين عنوان تحصيلات آکادميک خود را شروع کرده و به پايان رسانده اند.

 

منبع:تبیان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 14:20  توسط درسا خرقاني  | 

آداب دانش آموزي

از آداب دانش آموزي آن است كه شخص همواره از استاد و معلم خويش اجازه بگيرد و بدون اذن و اجازه وي بخش هايي را كه استاد اجازه نداده نياموزد. شتاب و پيش افتادن از استاد گاه موجب مي شود كه دانش آموز دانش را به درستي نياموزد و يا به خطا چيزي را بياموزد كه دست كم براي از ميان بردن آن خطا، وقت و هزينه بسياري بايد صرف شود. (كهف آيه 66)
احترام و تكريم معلم و استاد در همه حال واجب و ضروري است و دانش آموز مي بايست در هر حال احترام استاد را نگه دارد به ويژه آن كه ثابت شده است كه ارتباط روحي ميان استاد و شاگرد در آموزش بسيار تاثيرگذار است و انسان پيش از آن كه چيزي بياموزد از انرژي و فعاليت هاي روحي و رواني استاد تاثير مي پذيرد و زمينه كسب دانش برايش فراهم تر مي گردد (كهف آيه 66)
اطاعت و پيروي از استاد و معلم نيز براي دانش آموز امري بايسته است و دانش آموز در حوزه علمي كه مي آموزد مي بايست مطيع باشد و از سرپيچي خودداري ورزد. اين مساله به ويژه در دانش هاي تجربي و عملي ضروري تر است. هر حركت اشتباه دانش آموز خطرساز است. (كهف آيه 66 تا 69)
پذيرش تذكرات و يادآوري هاي استاد از سوي دانش آموز و صبر و شكيبايي در برابر ناملايمات و سخت گيري هاي استاد و توكل و واگذاري همه امور به مشيت الهي از مهم ترين آداب دانش آموزي است كه در داستان خضر و موسي (عليهما السلام) به خوبي آشكار و تبيين شده است.
به هر حال دانش آموزي اصول و مباني و آدابي دارد كه بدون آن نمي توان از دانش آموز خوب سخن گفت. قرآن با بررسي همه جزئيات دانش آموزي مي كوشد تا شرايط دانش آموزي درست و مطلوب را به انسان مومن و جامعه برتر ايماني بياموزد.



علی جواهردهی-روزنامه کیهان-شماره18849

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 11:39  توسط درسا خرقاني  | 

علم امام حسین

امام حسین علیه السلام فرمودند:
من دلائل العالم إنتقادة لحدیثه و علمه بحقائق فنون النظر.
از نشانه های عالم ، نقد سخن و اندیشه خود و آگاهی از نظرات مختلف است .

(بحارالانوار،ج78،ص119

حسین بن علی علیه السلام وارث علم پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است و به اعتراف دوست و دشمن، در این زمینه نظیری برای او در دوران امامتشان نبوده است. روزی نافع بن ارزق رهبر فرقه «ازارقه خوارج» درباره خداشناسی سؤالاتی از آن حضرت پرسید. امام حسین علیه السلام چنان پاسخ های محکم و مناسبی دادند که ابن ارزق از شگفتی و شعف گریست و سپس گفت: «چه نیکو پاسخ دادی!» امام حسین علیه السلام به او فرمودند: «به من رسیده است که تو به من و پدر و برادرم نسبت کفر می دهی». ابن ارزق گفت: «یا حسین، اگر این ناسزا از من صادر شده است، به خدا سوگند اکنون اعتراف می کنم که به یقین شما چراغ اسلام و ستارگان احکام خداوندید. یعنی مردم باید از انوار علوم و معارف شما روشنی بجویند و در تاریکی های نادانی به ستاره های وجود شما هدایت شوند».

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 16:5  توسط درسا خرقاني  | 

احادیثی از پیامبر اعظم(ص)

 

 

*احترام به استاد و شاگرد*

 "کسی را که علم از او می آموزید محترم بدارید ، و کسی را که علم به او می آموزید محترم بدارید ."

* پرسش گری*

"علم گنجینه ای است که کلید آن پرسش است . بپرسید تا خدا بر شما رحمت آورد که خدا در کارعلم چهار کس را پاداش می دهد : پرسنده ، آموزگار ، شنونده و کسی که دوست دار ایشان است."                                                                   

*دانش سودمند*

"دانشمندی که از علم او سود برند از هزار عابد بهتر است."

*مقام دانشمند*

"دانشمند ، امین خدا در زمین است."

*آموزش به جای خشونت*

"تعلیم دهید و خشونت مکنید ، که آموزگار بهتر از خشونت گر است."

*آموزگاری و دانش آموزی*

"علم حیات اسلام و ستون ایمان است . هرکه علمی بیاموزد حدا پاداش او را کامل کند ، و هر که تعلیم گیرد و عمل کند خدا آن چه را نمی داند به او تعلیم دهد ."

*اقسام علم*

"هرعلم دو علم است : علمی که در قلب است ، و علم نافع همین است ؛ و علمی

که بر زبان است ، و او حجت خدا برفرزند آدم است ."

*میراث پیغمبران*

"علم ، میراث من و میراث پیغمبران پیش از من است ."

* گرسنه دانش*

"هر دانشمندی گرسنه دانشی است ."

 *دانش وبال*

"همه علم ها روز قیامت وبال است مگر علمی که بدان عمل کنند ." 

*سیر نشدن از دانش*

"عالم از علم خویش سیر نگردد تا سرانجام به بهشت رسد ."

*ارزش دانش جو*

"فرشتگان بال های خویش برای طالب علم بگسترانند ، که از آن چه وی می جوید رضایت دارند ."

*اخلاص در تحصیل دانش*

"هرکه علم برای رضای خدا جوید نزد خدا از مجاهد فی سبیل اللّه بهتر است ."

*پاداش دانش جویی*

"جویای علم جویای رحمت است ، جویای علم رکن اسلام است ، و پاداش او را با پیامبر دهند ."

 

منبع:

پیامبر اعظم(ص)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 17:50  توسط درسا خرقاني  | 

علم ارزشمندترین کمال انسان

 

علم يكى از برجسته ترين و ارزشمندترين كمال براى انسان است و بشر بر اثر نيروى فطرى حقيقت طلبى خود، تلاشهاى بسيارى در راه به دست آوردن آن در طول تاريخ حيات خود انجام داده است. ارزش بسيار والاى علم سبب گشته است كه كاملترين موجود در دايره هستى كه همه كمالات را به صورت بى نهايت واجد است، خود را متصف به اين صفت والا و نيز اولين معلم بشريت بداند: «لاجرم ان الله يعلم ما يسرون و مايعلنون انه لايحب المستكبرين» (2)؛ يعنى محققا خدا بر باطن و ظاهر آنها آگاه است و به كيفر اعمالشان مى رساند و او هرگز متكبران را دوست نمى دارد. «و هو بكل شى ء عليم» (3)؛ يعنى و او به هر چيز دانا است. «علم الانسان ما لم يعلم» (4)؛ يعنى و به انسان آنچه را نمى دانست تعليم داد.
همچنين صفت تعليم و معلم بودن را به اوليا و برگزيدگان خود در ميان بشريت؛ يعنى انبياى الهى نيز نسبت مى دهد:
«لقد من الله على المومنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلو عليهم آياته و يزكيهم ويعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين» (5)
يعنى: خداوند بر اهل ايمان منت گذاشت كه رسولى از خودشان در ميان آنان برانگيخت كه بر آنها آيات خدا را تلاوت كند و نفوسشان را از هر نقص و آلايش پاك گرداند و به آنها احكام شريعت و حقايق حكمت بياموزد، هر چند از پيش گمراهى آنان آشكار بود.
بنابراين، خداوند به انسان كه در لحظه تولدش واجد هيچ گونه علم حصولى نبوده است، ابزار گوناگونى عطا نموده تا انسان با به كارگيرى صحيح آنها، به اين متاع ارزشمند؛ يعنى معرفت و علم دست يابد:
«والله اخرجكم من بطون امهاتكم لا تعلمون شيئا و جعل لكم السمع و الابصار و الافئدة لعلكم تشكرون» (6)
يعنى: و خدا شما را از بطن مادران بيرون آورد در حالى كه هيچ نمى دانستيد و به شما چشم و گوش و قلب داد تا مگر دانا شويد و شكر اين نعمتها را به جاى آوريد. و با اعطاى ابزار معرفت، از انسان خواسته است كه نسبت به امرى كه به آن علم ندارد پيروى نكند:
«ولا تقف ما ليس لك به علم ان السمع و البصر و الفواد كل اولئك كان عنه مسؤولا» (7)
يعنى: و (اى انسان) هرگز بر آنچه علم و اطمينان ندارى دنبال مكن (و بى تحقيق در پى سخنى مرو و كسى را نيك و بد مخوان و از احدى نكوهش و ستايش روا مدار و به كسى ظن بد مبر) كه (در پيشگاه خداوند) چشم و گوش و دلها همه مسؤولند.
انسان نيز به مدد اين نيروى خدادادى، تلاشهاى بسيار فراوانى انجام داده است و علوم فراوانى را كسب نموده است، اما اسباب و عوامل گوناگونى موجب گشته است كه بشر، همت خود را مصروف به دست آوردن علوم و معارف خاصى از طريق برخى از ابزارهاى معرفتى خويش نمايد.
انسانى كه مى توانست با دقت در قابليت و نيز محدوديت ابزارهاى معرفتى خود؛ يعنى حواس و عقل و قلب خويشتن را بى نياز از هر يك و بويژه بى نيازى از وحى؛ يعنى ابزار معرفتى ديگر نداند، اما دنياخواهى و تبعيت از هوى و هوس او را واداشته است تا با رد و طرد هرگونه معارف ديگر، صرفا به معرفتهايى كه از راه حواس و تجربه و عقل تجربت انديش و سود انگار دنيوى خود به دست آورده است، اعتماد نمايد و در صدد برآمده است كه تمام معارف ديگر را فقط در صورت سازگارى با معارف تجربى به دست آمده از تلاش محدود خود قبول و در غير اين صورت آنها را نفى نمايد.
علم تجربى گرايى آفتى شده است تا انسان مغرور به دستاوردهاى علمى خود، محدوديتهاى آن را ناديده گرفته و جهان هستى را فقط در دايره معرفتهاى تجربه خود، تفسير نمايد. اين مقال، سعى دارد تا تاريخچه اى كوتاه از سرنوشت علم تجربى گرايى بشر و نيز وجوه مختلف و لوازم و جلوه هاى گوناگون آن را در برخى از حوزه ها و بويژه دين به صورت اجمال بازخوانى نمايد. اما روشن است كه اشتراك لفظى، يكى از مهمترين مغالطاتى است كه رهزن انديشه هاى بشرى مى باشد و عدم توجه در مورد معانى گوناگون يك لفظ و عدم دقت در معناى مورد بحث - از ميان معانى مختلف يك لفظ - در يك بررسى عالمانه و محققانه، موجب سردرگمى و سقوط در ورطه جهالت مى باشد. مساله مورد بحث در اين مقام نيز، دچار همين مشكل مى باشد؛ يعنى واژه علم داراى معانى بسيار مختلف لغوى و اصطلاحى است كه عدم توجه به معناى مورد بحث، بررسى غير صحيح را در مورد مساله علم گرايى در پى خواهد داشت. ازاين رو، سعى خواهيم كرد تا براى رهايى از مغالطه اشتراك لفظى، در ابتدا معانى لغوى و اصطلاحى علم و سپس به بيان معناى مورد نظر وتبيين بحث در مورد آن بپردازيم.



پى نوشتها :

1) مدرس حوزه و عضو هيات علمى پژوهشى مؤسسه امام خمينى رحمه الله، دانشجوى دكترى فلسفه، محقق و نويسنده.
2) نحل/23.
3) بقره/29.
4) علق/5.
5) آل عمران/164.
6) نحل/78.
7) اسرى/36.

منبع: كتاب علم گرايى

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 17:44  توسط درسا خرقاني  | 

حديث شريفه ي كسا

 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ‏

 

سَمِعْتُ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ عَلَيْها سَلامُ اللَّهِ (بِنْتَ رَسوُلِ اللَّهُ صَلَّى

 اللَّهِ عَلَيْهِ وَ الِهِ)،أَنَّها قالَتْ: دَخَلَ عَلىَّ أَبى

‏ رَسوُلُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ الِهِ فى‏ بَعْضِ الْأَيَّامِ، فَقالَ:

اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا فاطِمَةُ فَقُلْتُ وَ عَلَيْكَ السَّلامُ يا اَبَتاهُ فَقالَ:

 اِنّى‏ لَأَجِدُ فى‏ بَدَنى‏ ضُعْفاً فَقُلْتُ لَهُ: أُعيذُكَ بِاللَّهِ يا أَبَتاهُ مِنَ

 الضَّعْفِ، فَقالَ: يا فاطِمَةُ ايتينى‏ بِالْكِساءِ

 الَْيَماني وَ غَطّينى‏ بِهِ، فَأَتَيْتَهُ وَ غَطَّيْتُهُ بِهِ

وَ صِرْتُ أَنْظِرُ اِلَيْهِ فَاِذاً يَتَلَأْلَأُ كَاَنَّهُ الْبَدْرُ فى

‏ لَيْلَةِ تَمامِهِ وَ كَمالِهِ،فَما كانَتْ اِلاَّ ساعَةً وَ

 اِذاً بِوَلَدِىَ الْحَسَنِ (عَلَيْهِ السَّلامُ) قَدْ

 أَقْبَلَ فَقالَ: السَّلامُ عَلَيكِ يا أَمَّاهُ. فَقُلْتُ:

وَ عَلَيْكِ السَّلام يا قُرَّةَ عَيْنى‏ وَ ثَمَرَةَ فُؤادى‏، فَقالَ لى‏:

يا أُمَّاهُ اِنّى‏ أَشُمُّ عِنْدَكِ رائِحَةً طَيِّبَةً كَأَنَّها

 رائِحَةُ جَدّى‏ رَسوُلِ اللَّهِ صَلَى‏اللَّهُ عَلَيْهِ وَ الِهِ

، فَقُلْتُ: نَعَمْ يا وَلَدى‏ اِنَّ جَدَّكَ تَحْتَ الْكِساءِ فَاقْبَلَ

الْحَسَنُ (عَلَيْهِ السَّلامِ) نَحْوَ الْكِساءِ، وَ قالَ:

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا جَدَّاهُ يا رَسوُلَ اللَّهِ أَتَأْذِنُ لى

‏ أَنْ أَدْخُلَ مَعَكَ، فَقالَ: وَ عَلَيْكِ أَلسَّلامُ يا وَلَدى‏

وَ صاحِبَ حَوْضى‏ قَدْ أَذِنْتُ لَكَ فَدَخَلَ مَعْهُ تَحْتَ الْكِساءِ،

 برای دیدن ادامه ی مطلب بر لینک زیر کلیک کنید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 13:44  توسط درسا خرقاني  | 

فایل صوتی

 

زیارت عاشورا با صداي مهدي سماواتي.. 

روي لينك زير كليك كنيد

download

بعد از باز شدن صفحه ي جديد بر روي لينك دانلود كليك كنيد..

يك روضه ي خيلي قشنگ براي همه ي مسلمانان

روي لينك زير كليك كنيد...

download

امید وارم خوشتون بیاد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 12:50  توسط درسا خرقاني  | 

عزاداری شروع شد..

 

 

 

  هدف عالى قيام امام حسين عليه السلام از زبان خود امام (ع)

قيام مقدس و پرشكوه امام حسين(ع)ريشه در انحراف هاى بـنيادى و اساسى در جـامعه

 اسلامى داشت. اين انحراف ها زائيده انحراف حكومت اسلامى از مسير اصلى خود از سقيفه

 به بـعد بـود. كه پس از شهادت على(ع)كلا بـه دست سلسله سفيانى و حزب ضد اسلامى

 اموى افتاد. بـه گواهى اسناد تاريخى، سران اين حزب هيچ اعتقادى بـه اسلام و

 اصول آن نداشتند(1). و ظهور اسلام و به قدرت رسيدن پيامبر اسلام(ص)ر، جلوه اى از

 پيروزى تـيره بـنى هاشم بـر تـيره بـنى اميه، در جريان كشمكش قبيلگى در درون طايفه بـزرگ

 قريش مى دانستند(2).

 

    

 

و بـا يك حـركت خـزنده، بـه تـدريج در پـوشش اسـلام بـه مناصب كليدى دسـت يافتند()

 و سرانجـام از سال چهلم هجـرى، حكومت اسلامى و سرنوشت و مقدرات امت اسلامى به دست

 اين حزب افتاد و پس از بيست سال حكومت معاويه، و بـه دنبـال مرگ وى، پـسرش يزيد

 بـه قدرت رسيد كه اوج انحراف بـنيادى، و جلوه اى آشكار از ظهور ((جاهليت نو)) در

 پوشش ظاهرى اسلام بود(3).امام حـسـين(ع)نمى تـوانسـت در بـرابـر چـنين فاجـعه اى سكوت كند

 و احساس وظيفه مى كرد كه در بـرابـر اين وضع، اعتـراض و مخالفت كند. سخنان، نامه ها و

 ساير اسنادى كه از امام حسين(ع)به دسـت ما رسـيده، بـه روشنى گوياى اين مطلب اسـت.

 اين اسناد بـيانگر آن است كه از نظر امام، پـيشوا و رهبـر مسلمانان شـرائط و ويژگى هايى دارد

 كه امويان فـاقـد آنها بـودند و اسـاس انحراف ها و گمراهيها اين بود كه عناصر فاسد و

 غير لايق، تكيه بر مسند خلافت اسلامى و جايگاه والاى پـيامبـر زده بـودند و حاكميت

و زمامدارى آنه، آثار و نتائج بـسيار تلخ و ويرانگرى بـه دنبـال آورده بود.

 

      


چـند نمونه از تـاءكيدهاى امام در اين بـاره يادآورى مى شـود:

ويژگى هاى پيشواى مسلمانان


1 - در نخستين روزهايى كه امام حسين(ع)در مدينه، بـراى بـيعت جهت يزيد، در فشار بود،

 در پاسخ وليد كه پيشنهاد بيعت بـا يزيد را مطرح كرد، فـرمود: اينك كه مسـلمانان بـه فـرمانروايى

 مانند يزيد گرفتار شده اند، بايد فاتحه اسلام را خواند(4).

2 - امام ضمن پاسخ نامه هاى كوفيان، نوشت: امام و پيشواى مسلمانان كسـى اسـت كه

 بـه كتـاب خـدا عمل نموده راه قسط و عدل را در پـيش گيرد و از حـق پـيروى كرده بـا تمام وجود

 خويش مطيع فرمان خدا باشد(5).


3 - امام حـسـين(ع)هنگام عزيمت بـه سـوى عراق در منزلى بـنام ((بيضه)) خطاب به ((حر))

 خطبه اى ايراد كرد و طى آن انگيزه قيام خود را چنين شرح داد: ((مردم! پـيامبـر خدا(ص)فرمود:

 هر مسلمانى بـا حكومت ستـمگرى مواجـه گردد كه حـرام خدا را حـلال شمرده و پـيمان الهى را

 درهم مى شكند، بـا سنت و قانون پـيامبـر از در مخالفت درآمده در ميان بـندگان خـدا راه گناه و

 معصـيت و تـجـاوزگرى و دشـمنى در پـيش مى گيرد، ولى او در مقابـل چنين حكومتى،

 بـا عمل و يا بـا گفتار اظهار مخالفت نكند، بـرخـداوند است كه آن فرد(ساكت)را بـه كيفر

 همان ستمگر(آتش جهنم)محكوم سازد. مردم! آگاه باشيد اينان(بنى اميه)اطاعت خدا را ترك و

 پيروى از شيطان را بـر خود فرض نموده اند، فساد را تـرويج و حدود الهى را

 تعطيل نموده فى را(كه مخصوص بـه خـاندان پـيامبـر است)بـه خـود اختصاص داده اند و

 من بـه هدايت و رهبـرى جامعه مسلمانان و قيام بـر ضد اين همه فساد و

 مفسدين كه دين جدم را تغيير داده اند، از ديگران شايسته ترم ...)) (6).

حاكميت بـنى اميه كه امام در اين سخنان بـه گوشه هايى از آثـار سوء آن اشاره نموده،

 در شوون مختـلف جامعه اسلامى اثر گذاشتـه و فساد و آلودگى و گمراهى را گستـرده و

 عمومى ساخـتـه بـود. امام حسين(ع)در موارد متعددى انگشت روى اين عواقب سوء گذاشتـه و

بـه مردم هشـدار داده اسـت كـه بـه چـند نمـونه آن اشـاره مـى شـود:

محو سنتها و رواج بدعتها   

      


آن حـضرت پـس از ورود بـه مكه، نامه اى بـه سران قبـائل بـصره فرستاد و

 طى آن چنين نوشت: ((...اينك پيك خود را بـا اين نامه بـه سوى شما مى فرستم،

 شما را به كتاب خدا و سنت پيامبـر دعوت مى كنم، زيرا در شرائطى قرار گرفته ايم

كه سنت پيامبر به كلى از بين رفته و بـدعتها زنده شدهاست،

 اگر سخـن مرا بـشنويد، شما را بـه راه راسـت هدايت خـواهم كرد...)) (7).

 ديگر به حق عمل نمى شود. حسين بـن على(ع)در راه عراق در منزلى بـه نام

 ((ذى حـسم)) در ميان ياران خود بـه پـا خـاست و خـطبـه اى بـدين شرح ايراد نمود:

 پـيشامدها همين است كه مى بـينيد، جـدا اوضاع زمان دگرگون شده زشتيها آشكار

 و نيكيها و فضيلتها از محيط ما رخت بربسته است و از فضيلتها جز اندكى

 مانند قطرات تـه مانده ظرف آب بـاقى نمانده است. مردم در زندگى پست و

 ذلتبارى به سر مى بـرند و صحنه زندگى، همچون چراگاهى سنگلاخ،

 و كم علف، به جايگاه سخت و دشوارى تبـديل شده است

. آيا نمى بينيد كه ديگر بـه حق عمل نمى شود، و از بـاطل خوددارى نمى شود؟!

 در چـنين وضعى جـا دارد كه شخص بـا ايمان(از جـان خود گذشتـه)مشتـاق

 ديدار پـروردگار بـاشد. در چنين محيط ذلتـبـار و آلوده اى،مرگ را جـز سعادت;

 و زندگى بـا ستـمگران را جـز رنج و آزردگى و ملال نمى دانم...)) (8).

          

مسخ هويت دينى مردم


حاكميت زمامداران اموى و اجراى سياست هاى ضد اسلامى توسط آنان، هويت دينى

 مردمرا مسخ كرده ارزشهاى معنوى را در جامعه از بـين برده بود. امام در دنباله

 سخنان خود در منزل((ذى حسم)) فرمود: ...مردم بندگان دنيايند،

 دين بـه صورت ظاهرى و در حد حرف و سخن

 در زبـانشان مطرح مى شود، تا زمانى كه معاش و زندگى ماديشان رونق دارد، در اطراف

 دين گـرد مىآيند، اما زمانى كـه بـا بـلا و گرفتارى آزمايش شوند، دينداران در اقليت هستند.

     

پيام جاويد قيام امام حسين(ع)


پيام قيام با شكوه سيدالشهداء(ع)منحصر به آن زمان نيست، بلكه اين پـيام پـيامى جاويد و ابـدى

 است و فراتـر از محدوده زمان و مكان است، هرجا و در هر جامعه اى كه به حق عمل نشود،

 و از بـاطل خوددارى نشود، بدعتها زنده، و سنتها نابـود شود، هرجا كه احكام خدا تغيير و

 تحريف يابد و حاكمان و زمامداران بـا زور و ستمگرى بـا مردم رفتـار كنند، در هر جـامعـه اى

 كه ويژگى هاى جـاهليت را داشته باشد آن جامعه، جامعه اى يزيدى بـوده، و مبـارزه و مخالفت

 بـا مفاسد و آلودگى ها و آمران و عاملان آنه، كارى حـسينى خواهد بود.

 

        

 

سخنان و احادیثی از امام حسین

   کمال عقل

امام حسین می فرماید: عقل، جز از راه پیروی حق به کمال نمی رسد. 

·     نشانه های دانا و نادان

امام حسین می فرماید: از نشانه های اسباب قبولی اعمال،

 همنشینی با خردمندان است و از نشانه های اسباب نادانی،

 کشمکش با نابخردان است و از نشانه های دانا،

نقادیاو از گفتار خود و آگاهی او از اسرار  آرای گوناگون است. 

·     دانا کیست؟

امام حسین می فرماید: اگر همه گفتار دانا نیکو و بحق بود،

 از خود پسندی در آستانه دیوانگی قرار می گرفت.

همانا دانا کسی است که حق گویی او فراوان باشد. 

·     صفتهای زیبا

امام حسین می فرمود: دانش نطفه بارور معرفت است.

تجربه های طولانی، فزونی عقل است،

 شرافت همان پارسایی است. قانع بودن، آسایش تن است،

 هر که تو را دوست دارد، از پلیدی بازت می دارد،

 هر که تو را دشمن دارد، بر نابکاری واردت می سازد.

امام حسین می فرماید: هر کس این پنج چیز را نداشته باشد،

 از زندگی خود چندان بهره ای نمی برد:

 عقل، دین، ادب، شرم و خوش خلقی. 

·     شریف ترین مردم

شخصی از امام حسین پرسید: شریف ترین مردم کیست؟

امام فرمود: آن کس که پیش از اندرز دیگران،

 خود پند گیرد و پیش از بیدار باش دیگران، خود بیدار شود.

عرض کرد: شهادت می دهم که چنین کسی سعادتمند است. 

·     ایمان و یقین

شخصی از امام حسین پرسید:

فاصله میان ایمان و یقین چقدر است؟ فرمود: چهار انگشت.

گفت: چگونه؟ فرمود: ایمان آن است که آن را می شنویم و یقین آن است

که آن را می بینیم و فاصله بین گوش و چشم چهار انگشت است.

پرسید: میان آسمان و زمین چقدر است؟ فرمود: یک دعای مستجاب.

پرسید : میان مشرق و مغرب چقدر است؟ فرمود: به اندازه ی سیر یک روز آفتاب.

پرسید: عزت آدمی در چیست؟ فرمود: بی نیازیش از مردم.

پرسید: زشت ترین چیزها چیست؟

 فرمود: در پیران هرزگی و بیعاری است، در قدرتمندان،درنده خویی،

 در شریفان، دروغگویی، در ثروتمندان، بخل است و در عالمان حرص. 

·     اوصاف مومن

امام حسین می فرماید: حقا که مومن ،

خدا را حافظ خود گرفته و گفتار او را آیینه خود گزیده است.

 گاهی در اوصاف مومنان چشم می دوزد و گاهی در ویژگیهای سرکشان می نگرد.

 از اینرو بهره وری او از کلام خدا،

 در لطایف و در ژرفای معرفت خود غوطه ور است،

 از هوشمندی خود، در بلندای یقین جایگزین است و در پاکی خود استوار است.

·     توکل

از امام حسین (ع) روایت شده است:

 عزت و بی نیازی از جایگاه خود بیرون آمده به گردش پرداختند،

 چون با توکل برخورد نمودند و در آن مقیم گشتند. 

·     تسلیم در برابر گزینش خدا

به امام حسین (ع) عرض شد ابوذر می گوید:

 برای من، فقر محبوبتر از بی نیازی و مریضی، محبوبتر از سلامتی است.

حضرت فرمود: خدای متعال ، ابوذر را رحمت کند،

 اما من می گویم: هرکس به نیک گزینی خدا برای او مطمئن شود،

 جز آنچه را خدا برایش گزیده است آرزو نمی کند. 

·     خیر دنیا و آخرت

 امام حسین (ع) می فرماید:

خداوند به هر کس راستگویی و نیکخویی و پاکدامنی و پاک خوری روزی کند

 خیر دنیا و آخرت را ویژه او ساخته است. 

·     بهترین عبادت

امام حسین (ع) می فرماید: جمعی خدا را از شوق بهشت می پرستند،

 این عبادت سوداگران است و گروهی خدا را از بیم دوزخ می پرستند،

 این عبادت بردگان است و مردمی هم خدا را از روی شکر  می پرستند.

این عبادت آزادگان و بهترین عبادت است. 

                    

 براي ديدن ادامه ي مطلب بر لينك زير كليك كنيد

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 12:27  توسط درسا خرقاني  | 

ماه محرم

 

 

فرا رسیدن ماه محرم را به تمام مسلمانان و اهل خدایان تسلیت میگم...

 

 

 

حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود

افسوس که به جای افکارش زخمهایش را نشانمان دادند

و بزرگترین دردش را بی آبی معرفی کردند......

 

 

منبع:از ته دل نوشتم برای مولام..

 

 کاش الان اینجا بودند امام حسین،تا با تمام وجودم بهشان خدمت می کردم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 21:59  توسط درسا خرقاني  | 

برترین سئوالهای بی پاسخ علمی در جهان!

 

 

بشر به رغم تلاش های فراوان در عرصه علم و دانش در برابر بسیاری از سوالات موجود در جهان همچنان ناتوان است. پروژه کشف برترین رازهای علم حدود دو سال پیش توسط نشریه لایوساینس آغاز شد. سرانجام از میان 14 پدیده مطرح شده 10 پدیده به عنوان بزرگ ترین سوالات بی جواب ارائه شده است.

1-عامل تکامل چیست؟


بارها تکرار شده که عامل شکل گیری تکامل انتخاب طبیعی است که تولید ارگانیسم ها و موجودات پیچیده را بر عهده دارد. اما آیا تکامل تنها بر اثر انتخاب طبیعی شکل می گیرد یا خصوصیات دیگری نیز در شکل گیری آن دخیل اند؟

2- در درون یک زلزله چه رخ می دهد؟

 


واقعیت این است که انسان تا کنون اطلاعات دقیقی از آن چه در اعماق سیاره زادگاهش در حال وقوع است، ندارد. طبیعت و نیروهای طبیعی که گسل را حفظ و سپس آن ها را رها می کنند همچنان ناشناخته باقی مانده اند.

3- من کیستم؟


انسان هنوز به درک کامل چگونگی تصمیم گیری هوشیارانه، داشتن ذهنی مستقل و شخصی و روح و.... سال ها فاصله دارد.

4- زندگی چگونه روی زمین شکل گرفته است؟


شواهد اولیه نشان می دهد که حیات اولیه میکروب ها در زمین به بیش از 3 میلیارد سال پیش باز می گردد. هیچ کس از چگونگی آغاز آن آگاه نیست. نظریه های زیادی درباره منشا حیات ارائه شده که اثبات و یا رد آن ها بسیار سخت و پیچیده است.

5- مغز انسان چگونه عمل می کند؟


در مقایسه با دهه های گذشته اطلاعات بیشتری از عملکرد مغز در اختیارمان قرار گرفته است اما با وجود میلیاردها نرون عصبی که هر یک هزاران اتصال به خود دارند نمی توان گفت که انسان درباره عملکرد مغز به قطعیت رسیده است.

6- بقیه جهان کجاست؟


دانشمندان پاسخ این سوال را ( با توجه به پدیده های مرموز و انرژی تاریک ) بخش تاریک جهان می نامند. در واقع تمام گونه های ماده و انرژی که در جهان یافت می شود فقط 4% از کل ماده و انرژی واقعی موجود جهان را تشکیل می دهد.

7- عامل گرانش چیست؟

 


نیروی گرانش یکی از ضعیف ترین نیروهاست که تاکنون در جهان شناسایی شده و در حالت استاندارد فیزیکی هیچ توضیحی برای چگونگی عملکرد آن وجود ندارد.

8- آیا نظریه ای برای توضیح همه هیچ وجود دارد؟

 


مدل های استاندارد فیزیکی موجودند که با آن ها می توان جهان هستی را به صورت ذرات ترسیم کرد و کوچکترین جرم وماده موجود در جهان را ( از مغناطیس گرفته تا اتم ) توضیح دهد اما این مدل ها دو مشکل بزرگ دارند، توانایی نداشتن در تضیح گرانش و نامفهوم شدن در نیروهای بزرگ.

9- آیا حیات بیگانگان واقعیت دارد؟


حضور حیات در تمام جهان منطقی به نظر می رسد، با این حال نمونه ها و مطالعات انجام گرفته فقط در محدوده زمینی بوده و به همین دلیل بسیار کوچک به شمار می روند.

10- جهان چگونه آغاز شد؟


مهمترین، اصلی ترین، مرموزترین و قدیمی ترین سوال بی پاسخ در میان انسان هاست که تمامی اسرار دیگر جهان را متاثر از خود کرده است. براساس برخی نظریه ها جهان موجود حدود 13/7 میلیلرد سال پیش و پس از انفجار بزرگ آغاز شده است. همه چیز در مدت کوتاهی شکل گرفت و بر اثر تورم کیهانی ابعاد کیهانی به خود گرفت.
نظریه تورم کیهانی ایده بسیار فدرتمندی است که تاکنون امکان اثبات و بررسی شکل گیری آن پدیده میسر نشده است

منبع

باشگاه مهندسان ایران

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 21:55  توسط درسا خرقاني  | 

احادیثی پیرامون علم و دانش

 

 

   حضرت امام جواد عليه السلام : دانشمندي  که از

 

 علمش سود برند ، از هفتاد هزار عابد بهتر است .


بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (173)

امام صادق (ع) : هرکدام از شيعيان ما که دين شناس نباشد

 

 خيري در اونيست زيرا وقتي کسي آگاهي مذهبي

 

نداشته باشد مخالفان او را گمراه خواهند نمود بدون

 

 اينکه خودش توجه داشته باشد.   


بحارالانوارجلد۱ صفحه ی ۲۰۶

امام صادق (ع) : هرکه براي خدا علم را بياموزد

 

و بدان عمل کند و به ديگران بياموزد در مقامهاي

 

 بلند آسمانها عظيمش خوانند و گويند : آموخت

 

 براي خدا و عمل کرد براي خدا و تعليم داد براي خدا.       


 اصول کافی جلد ۱ صفحه ی ۴۳

امام صادق (ع) : هرکه براي رضاي خداي متعال

 

 علم الهي را بياموزد وبراي خدا عمل کندو براي

 

خدا آن را به ديگران بياموزد در ملکوت آسمانها

 

 اين شخص بزرگ و جليل القدر خوانده شود

 

 و در آنجا گويند فلاني آموخت براي خدا

 

 و عمل نمود براي خدا و آموزش داد براي خدا. 


امالی شیخ طوسی صفحه ی ۴۶ 

  امام صادق (ع) : دانش آموزيد .

 

 به وجود آن خود را با خويشتن داري و 

 

سنگيني بيارائيد و نسبت به دانش آموزان

 

 خود تواضع کنيد و نسبت به استاد خود

 

 فروتن باشيد و از علماء متکبر نباشيد که

 

 رفتار باطلتان حق شما را ضايع کند. 

اصول کافی جلد ۱  

منبع:

علم و دانش - و خدایی که در این نزدیکیست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 21:30  توسط درسا خرقاني  | 

کدام یک از آیات قرآن در باره اهمیت علم و دانش بحث می کند؟


از آن جا که قرآن کتاب هدایت و راهنمایی به راه سعادت و کمال است و هدایت هم جز از راه عقل و علم میسر نیست، از این جهت علم و دانش اهمیت و جایگاه بسزایی در قرآن کریم دارد. تا جایی که می بینیم آیات بسیار زیادی از قرآن کریم به ارزش و اهمیت علم و معرفت و ابزار و وسایل تحصیل آن؛ مانند تدبر، تأمل، تعقل و ... می پردازد. از این رو بی جهت نیست که می بینیم آیاتی که به نحوی در باب علم بحث می کند، حدود یک چهارم از قرآن را به خود اختصاص داده است. این مسئلۀ عجیبی نیست؛ چراکه اولین آیاتی بر رسول خدا (ص) نازل شد در باب خواندن، علم و دانش، معرفت و شناخت بوده است: "بخوان به نام پروردگارت كه (جهان را) آفريد* همان كس كه انسان را از خون بسته‏اى خلق كرد!*

بخوان كه پروردگارت (از همه) بزرگوارتر است* همان كسى كه بوسيله قلم تعليم نمود* و به انسان آنچه را نمى‏دانست ياد داد!. فراتر از این اساسا خلقت انسان همراه علم و معرفت بوده است. چنان که قرآن کریم به آن اشاره می کند: "..سپس علم اسماء [علم اسرار آفرينش و نامگذارى موجودات‏] را همگى به آدم آموخت. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: اگر راست مى‏گوييد، اسامى اينها را به من خبر دهيد"!.

بنابراین، به راحتی نمی توان تمام این آیات را برشمرد. از این رو در حد توان به بعضی از اقسام این آیات اشاره می کنیم:

1. آیاتی که در باره علم الاهی است.

2. آیاتی که در باره علم پیامبر اسلام (ص) و سایر پیامبران (ع) است.

3. آیاتی که در تبیین اهمیت و ارزش علم و دانش است.

4. آیاتی که واژه علم به صراحت در آنها نیامده، اما مفهوم آنها در باره علم و دانش است و بر آن تطبیق می کند که در جواب تفصیلی به ذکر برخی از نمونه ها می پردازیم.»

پيدايش علم و دانش با خلقت انسان برابری می کند و همواره بشر در صدد آن بوده که بفهمد و درک نمايد، علم و دانش در زندگی انسان دارای جایگاه ویژه ای است. نقش علم در زندگی انسان این است که راه سعادت، تکامل و راه ساختن را به انسان می آموزد. علم انسان را توانا می کند که آینده را همان گونه که می خواهد بسازد. علم مانند ابزاری در اختیار خواست انسان قرار می گیرد و طبیعت را آن چنان که انسان بخواهد و فرمان دهد می سازد.

پیامبر اکرم (ص) پیروانش را به فراگیری علم و دانش تشویق می کرد. کودکان اصحابش را وادار کرد که سواد بیاموزند، برخی از یارانش را فرمان داد زبان سریانی بیاموزند. این تأکید و تشویق ها در باره علم سبب شد که مسلمانان با همت و سرعت بی نظیری به جست و جوی علم در همۀ جهان پرداختند، آثار علمی را هر کجا یافتند به دست آوردند و ترجمه کردند و خود به تحقیق پرداخته و از این راه علاوه بر این که حلقۀ ارتباطی شدند میان تمدن های قدیم یونانی و رومی و ایرانی و مصری و هندی و غیره، و تمدن جدید اروپایی، خود یکی از شکوهمندترین تمدن ها و فرهنگ های تاریخ بشریت را آفریدند که به نام تمدن و فرهنگ اسلامی شناخته شده و می شود.

خداوند در قرآن می فرماید: "قل هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون، انما یتذكر اولوا الالباب"؛ بگو آیا دانایان با نادانان مساوی اند؟ جز این نیست كه تنها خردمندان یادآور می شوند".[1] اهمیت علم در اسلام آن قدر زیاد است که طلب آن را بر هر مسلمانی واجب دانسته است. پیامبر اکرم می فرماید: "طلب العلم فریضة علی كل مسلم"؛ یعنی جست و جو و تحصیل علم بر هر مسلمانی فرض و واجب است.[2] معنای حدیث این است: یكی از فرایض و واجبات اسلامی، در ردیف سایر واجب ها، تحصیل علم است. در كتاب های روایی همیشه یك باب مخصوص تحت عنوان "باب وجوب طلب العلم" و یا عنوانی نظیر این عنوان وجود دارد. می فرماید جست و جو و طلب علم بر هر مسلمان واجب است، هیچ استثنایی ندارد، حتی از لحاظ زن و مرد هم استثنایی ندارد. این حدیث می فرماید فریضه علم یك فریضه عمومی است، اختصاص به طبقه ای یا صنفی یا جنسی ندارد.

با بیان این مقدمه در اهمیت و جایگاه علم و دانش در مکتب اسلام ، بدیهی است که قرآن به عنوان کتاب آسمانی این مکتب که برای راهنمایی و سعادت دو جهانی بشر آمده  و خود حاوی و سرشار از علوم مختلف است به این موضوع اهمیت ویژه داده است و در جای جای این کتاب الاهی به تناسب موضوع علم را مطرح نموده است.

تبیین مسئلۀ علم و معرفت در قرآن کریم، نیاز به بحث های مفصل و تدوین کتاب های فراوان دارد. با اندک تأمل در آیات قرآن مشاهده می شود که واژۀ علم با تمام مفرداتش، همچنین وسایل تحصیل علم و معرفت؛ مانند قلوب، عقول، تعقل، تدبر، خرد، و... دارای اهمیت ویژه است. گزاف نگفتیم اگر بگوییم حدود یک چهارم قرآن در باره علم و دانش است. بدین جهت عجیب نیست که اولین آیاتی که بر رسول خدا (ص) نازل شد در باب علم، خواندن، معرفت و شناخت بوده است: "بخوان به نام پروردگارت كه (جهان را) آفريد* همان كس كه انسان را از خون بسته‏اى خلق كرد!* بخوان كه پروردگارت (از همه) بزرگوارتر است* همان كسى كه بوسيله قلم تعليم نمود* و به انسان آنچه را نمى‏دانست ياد داد!".[3] فراتر از این اساسا خلقت انسان همراه علم و معرفت بوده است، چنان که قرآن به آن اشاره می کند: "سپس علم اسماء [علم اسرار آفرينش و نامگذارى موجودات‏] را همگى به آدم آموخت. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: اگر راست مى‏گوييد، اسامى اينها را به من خبر دهيد!".[4]

بنابراین، به راحتی نمی توان تمام این آیات را برشمرد. از این رو به بعضی از اقسام این آیات اشاره می کنیم. آیات قرآن را که در باره علم و دانش بحث می کنند در مجموع می توان به چهار دسته به شرح زیر تقسیم نمود:

1. آیاتی که درباره علم الاهی است.

2. آیاتی که در باره علم پیامبر اسلام (ص) و سایر پیامبران (ع) است.

3. آیاتی که در تبیین اهمیت و ارزش علم و دانش است.

4. آیاتی که واژه علم به صراحت در آنها نیامده اما مفهوما در باب علم است و بر آن تطبیق می کند.

دسته اول آیاتی که در باره علم خداوند متعال است: روشن است که یکی از صفات حق تعالی صفت علیم است. در قرآن کریم آیات زیادی به این موضوع اختصاص دارد. همچنین آیات دیگر به نمونه های از علم الاهی در باره افعال و کارهای روزمره بشر می پردازد. جالب است بدانیم که تنها صفت علیم در قرآن در آیات متعدد به مناسبت های مختلف 32 بار تکرار شده است. به عنوانه نمونه، آیات: 32، 127و 187و 235 سوره بقره، 35 آل عمران، 76 مائده، 13، 96، 80 و 115 انعام، 61 و 23 انفال، 34 و 83 یوسف، 65 یونس، 22 و 109 کهف، 187 اعراف و... در این باره است.

دسته دوم آیاتی است که به علم و دانش پیامبر اسلام (ص) و دیگر پیامبران الاهی (ع) می پردازد و بیان می دارد که خداوند علم های گوناگون را به آنها آموخت. آیات: 5 سوره نجم، 22، 62، و 68 یوسف، 74، 79و 80 انبیاء، 62 اعراف و 75 انعام، نمونه هایی از آیات قرآن کریم در باره علم پیامبران است.

دسته سوم آیاتی است که در بیان ارزش و جایگاه خود علم است. در قرآن کریم آیات فراوانی وجود دارد که به ارزش و جایگاه علم و دانش و نقش آن در زندگی انسان و ثمرات و نتایج آن در جنبه های مختلف زندگی فردی و اجتماعی مردم و جامعه می پردازد که در این مقال به گوشه هایی از آن اشاره می شود:

1. برخی از آیات به این مسئله می پردازند که علم و دانش یکی از معیارها و ملاک های انتخاب و گزینش افراد برای منصب ها است. آیات 247 سوره بقره و 9 زمر به همین موضوع اشاره دارد: "خداوند او را بر شما برگزیده و او را در علم و (قدرت) جسم، وسعت بخشیده است. خداوند ملکش را به هرکس بخواهد می بخشد....". "آیا کسانی که می دانند با کسانی که نمی دانند یکسانند..".

2. رابطۀ تنگاتنگ و ناگسستنی علم با ایمان و دریافت مفاهیم و اسرار قرآنی. آیه 7 آل عمران و 162  سوره نساء ، 107 اسراء، 54 حج، 49 عنکبوت، 6 سبأ، نمونه هایی است که از آنها این حقیقت استفاده می شود.

3. ترس از خداوند محصول دانش است: " از میان بندگان خدا تنها دانشمندان از او می ترسند".[5]

4. علم مقدمه ای است برای اثبات حق: "هر گاه بعد از علم و دانشى كه (در باره مسيح) به تو رسيده، (باز) كسانى با تو به محاجّه و ستيز برخيزند، به آنها بگو: «بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم، شما هم فرزندان خود را ما زنان خويش را دعوت نماييم، شما هم زنان خود را ما از نفوس خود دعوت كنيم، شما هم از نفوس خود آن گاه مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم".[6]

5. علم حجت را بر انسان تمام می کند: " و اگر از هوی و هوس های آنان پیروی کنی، بعد از آن که آگاه شده ای هیچ سر پرست و یاوری از سوی خدا برای تو نخواهد بود".[7]

6. علم زمینه ساز عوامل نجات انسان از عذاب قیامت است: "خداوند کسانی را که ایمان آورده اند و کسانی را که علم به آنان داده شده درجات عظیمی می بخشد...". "... (در این هنگام ) کسانی که به آنها علم داده شده می گویند: "رسوایی و بدبختی امروز بر کافران است" و ... .[8]

7. هم قرین بودن گواهی و شهادت عالمان و دانشمندان با شهادت خدا و ملائکه: "گواهی می دهد که معبودی جز او معبودی نیست و فرشتگان و صاحبان دانش (هر کدام به گونه ای بر این مطلب) گواهی می دهند...".[9]

8. صاحبان دانش به پیروی سزاورترند: "ای پدر دانشی بر من آمده که برای تو نیامده است، بنابر این از من پیروی کن، تا تو را به راه راست هدایت کنم".[10]

9. علم و دانش مایۀ بصیرت و بینایی است: "اما کسانی که علم و دانش به آنهاداده شده بود گفتند: وای بر شما ثواب الاهی برای کسانی که ایمان آورده اند و عمل صالح انجام می دهند بهتر است، اما جز صابران آن را دریافت نمی کنند".[11]

10. خلاصه آن که علم و دانش دارای چنان اهمیتی است که پیامبر اولوالعزم مشقت های یک سفر سخت و پر مخاطره را به جان می خرد. تا بتواند به آگاهی و دانش بیشتری دست یابد. این داستان در سوره کهف از آیه 65 تا 76 در قصه حضرت موسی و خضر (ع) آمده است: "آیا از تو پیروی کنم تا از آنچه به تو تعلیم داده شده و مایۀ رشد و صلاح است، به من بیاموزی".[12]

دسته چهارم از آیات علم و دانش آیاتی است که واژه علم به صراحت در آنها نیامده، اما مفهوما در باب علم است و برعلم و دانش تطبیق می کند؛ مانند آیات میثاق؛ کسانی که خداوند به آنها کتاب داده (پیامبران) از آنان میثاق گرفته تا حتما آن را به مردم ابلاغ کنند و ... . در این مقال به همین مقدار اکتفا نموده و جهت آگاهی بیشتر در این باره شما را به معجم المفهرس الفاظ قرآن، اثر محمد فؤاد عبد الباقی آدرس می دهیم.

 


[1] سوره زمر، آیه 9.

[2] اصول كافی، ج 1، ص 30.

[3] علق، 1- 5.

[4] بقره، 31.

[5] فاطر، 28.

[6] آل عمران، 61.

[7] بقره، 120.

[8] مجادله، 11؛ نحل، 27.

[9] آل عمران، 18.

[10] مریم، 43.

[11] قصص، 80.

[12] بدیهی است که این آیات در بیان ارزش و جایگاه علم و معلم و حقوق متعلم است. همان گونه که در مقام بیان لیاقت هایی است که باید در جویندگان دانش باشد. برای آگاهی بیشتر در این زمینه می توانید به سوره لقمان و تفاسیر این سوره مراجعه کنید.

منبع:

 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 16:21  توسط درسا خرقاني  | 

فلسفه ي علم


فلسفهٔ علم
یا فلسفهٔ علوم شاخه‌ای ست از فلسفه که به مطالعهٔ تاریخ، ماهیّت، اصول و مبانی، شیوه‌ها، ابزارها، و طبیعتِ نتایجِ به دست آمده در علومِ گوناگون همّت می‌گمارد. فلسفهٔ علم، از لحاظِ علمِ موردِ بررسی خود به زیرشاخه‌هایِ متعدّدی تقسیم می‌گردد که از جملهٔ آنها می‌توان فلسفهٔ فیزیک، فلسفهٔ شیمی، فلسفهٔ ریاضیّات، فلسفهٔ زیست‌شناسی، فلسفهٔ علومِ اجتماعی، فلسفهٔ مکانیکِ کوانتومی، و فلسفهٔ نسبیّت
را ذکرنمود.

ظهورِ فلسفهٔ علم

فلسفهٔ علم نسبت به بسیاری از شاخه‌هایِ دیگرِ فلسفه بسیار تازه و جوان است. اگر برخی از اظهارِ نظرهایِ ارسطو، فرانسیس بیکن در قرنِ شانزدهم، و تعدادِ اندک‌شماری از متفکرانِ قرنِ نوزدهم مانندِ جان استوارت میل، هیوئل، و هرشل را استثنا کنیم، بحث‌هایِ جدی، متمرکز و مفصل اولین بار در قرنِ بیستم و توسطِ پوزیتیویست‌هایِ منطقی گسترش داده شد. بعدها بحث‌ها در موافقت و مخالفت با فرانسیس بیکن و استقراگرایان، و نیز با پوزیتیویست‌هایِ حلقهٔ وین منجر به پیدایشِ مکاتبِ بسیار مهمِ دیگری در فلسفهٔ علم گردید. ابطال‌گرایی، واقع‌گرایی (رئالیسمِ علمی)، و نسبی‌گرایی از آن جمله هستند.

فلسفهٔ علم در ارتباطِ تنگاتنگ با دیگر مباحثِ فلسفهٔ تحلیلی مانندِ فلسفهٔ ذهن، فلسفهٔ زبان، و فلسفهٔ منطق قرار دارد.

نام‌هایِ ماندگار در فلسفهٔ علم

مباحثِ اساسی در فلسفهٔ علم

روش‌شناسی

یکی از بحث‌هایِ اساسی در تحلیلِ فلسفیِ علم این است که علم از چه روشی در شناختِ جهان استفاده می‌کند، این روش چه ارزیابیِ فلسفی‌ای دارد، و ما را به چه دانشی از جهان می‌رساند. به مجموعهٔ این مباحث روش‌شناسی (methodology) گفته می‌شود.

استقراگرایی

معمولاً نخستین برداشتی که انسان از روشِ کسبِ دانشِ علمی و ماهیتِ آن دارد این است که دانشمندان با نگاهِ دایمی به طبیعت، مشاهداتِ خویش را بدونِ دخالتِ سلیقه و باورهایِ شخصی و خرافات یادداشت می‌نمایند. سپس دانشمندان دست به تعمیم‌هایی در آن گزاره‌ها زده و گزاره‌هایی کلی‌تر به دست می‌آورند که می‌توان قانونِ علمی نامید.

این دیدگاه که احتمالاً نخستین رویکردِ بیش‌ترِ انسان‌ها ست، قدیمی‌ترین دیدگاهِ فلاسفه دربارهٔ علم نیز بوده است.

استقرا چیست؟

ارسطو در ارگانون (ارغنون)، که کتابِ بزرگِ وی در زمینهٔ منطق و فلسفهٔ منطق است، به بررسیِ انواعِ استدلال پرداخته و دو نوعِ اساسیِ استدلال را از یکدیگر جدا می‌کند:

1-استنتاج (deduction): استنتاج نوعی از استدلال است که با داشتنِ مقدماتِ آن داشتنِ نتیجه ضروری می‌گردد. در این نوع استدلال می‌توان از مقدماتِ کلی به نتایجِ جزیی رسید، اما عکسِ این عمل امکان‌ناپذیر است. بعلاوه واضح است که ضرورتِ نتیجه به این معنا ست که نمی‌توان از مقدماتِ صادق به نتایجِ کاذب رسید. استدلال‌هایِ زیر از نوعِ استنتاج هستند:

همهٔ ایرانی‌ها ملی‌گرا هستند.

حسن ایرانی است.

نتیجه: حسن ملی‌گرا است.

و یا:

اگر باران ببارد زمین خیس می‌شود.

باران می‌بارد.

نتیجه: زمین خیس می‌شود.

2-استقرا (induction): استقرا یعنی رسیدن به نتیجهٔ کلی از طریقِ مشاهداتِ جزیی و مکرر. این نوع از استدلال با استنتاج فرقِ اساسی دارد، زیرا می‌توان از جزیی به کلی رسید، با داشتنِ مقدمات نتیجه ضروری نمی‌گردد، و می‌توان از مقدماتِ صادق به نتیجهٔ کاذب رسید. به مثالِ زیر توجه کنید:

حسن ملی‌گرا است.

علی ملی‌گرا است.

رضا ملی‌گرا است.

نتیجه: همهٔ ایرانی‌ها ملی‌گرا هستند.

همان‌طور که دیده می‌شود با وجودِ مقدمات نتیجه ضروری نمی‌گردد. تنها نوعِ استقرا که در آن چنین ضرورتی وجود دارد استقرایِ کامل است: فرض کنید در اتاقی ده نفر حضور دارند و فرض کنید یک نظرسنجی از همهٔ آن‌ها نشان می‌دهد که همه ملی‌گرا هستند. دراین‌صورت می‌توان گفت: «همهٔ افرادِ این اتاق ملی‌گرا هستند». این نتیجه‌گیری با این که از جنسِ استنتاج نیست اما ضرورتاً صحیح است. اما در بیش‌ترِ موارد دسترسی به همهٔ موارد وجود ندارد، بویژه اگر موضوعِ موردِ بررسی بتواند در آینده نیز پیش آید. حتی اگر همهٔ کلاغ‌هایِ امروزی را دانه به دانه بررسی کنیم و مشاهده کنیم که همگی سیاه هستند نمی‌توان نتیجه گرفت که «همهٔ کلاغ‌ها سیاه هستند» زیرا این حکم کلاغ‌هایِ آینده را نیز شامل می‌شود.

در ادامه اشکالاتِ استقرا و استقراگرایی را بررسی خواهیم نمود، اما در این‌جا اشاره به این نکته مفید است که با وجودِ همهٔ اشکالات اگر استقرا نباشد احتمالاً یکی قوی‌ترین راه‌هایِ به دست آوردنِ گزاره‌هایِ کلی از دست می‌رود، و چنانچه این گزاره‌ها نباشند احتمالاً مصادیقِ زیادی از استدلال‌هایِ استنتاجی نیز از بین می‌روند (زیرا در استنتاج مقدمات کلی هستند).

3-ربودن (abduction): «ربودن» در واقع نوعی حدس زدن است. این نوع از استدلال در تقسیم‌بندیِ ارسطو وجود ندارد، اما در فلسفهٔ علمِ جدید بسیار اهمیت دارد. نامِ دیگرِ این استدلال استنتاجِ بهترین تبیین است. تبیینِ (explanation) یک پدیده عبارت است از بیانِ علل و عواملِ رخ دادنِ آن پدیده بطوری که رخ دادنِ آن توجیه گردد. از دیدِ بسیاری از فلاسفه یکی از اهدافِ اساسی و محوریِ علم بطورِ کلی تبیینِ پدیده‌ها ست. ربودن یا استنتاجِ بهترینِ تبیین عبارت است از رسیدن به یک (بهترین) فرضیه از یک مجموعه از مشاهدات. این استدلال به این ترتیب است:

مشاهدهٔ O برقرار است.

فرضیهٔ H مشاهدهٔ O را تبیین می‌کند.

فرضیهٔ H بهترین فرضیه از میانِ رقیبان‌اش است.

نتیجه: H صادق است.

این شکلِ استدلال - که بحث‌هایِ مفصلی را در فلسفهٔ علم به خود اختصاص داده است-، نیز از نوعِ استدلال‌هایِ غیرِالزام‌آور است، یعنی داشتنِ مقدمات داشتنِ نتیجه را ضروری نمی‌کند.

روش‌شناسیِ استقراگرایانه

حال که با ماهیتِ استدلالِ استقرایی آشنا شدیم می‌توانیم ببینیم استقراگرایی به چه معنا ست.

مسلم است که در علم از استدلالِ استنتاجی استفاده می‌شود. تمامِ استدلال‌هایِ منطقی و ریاضی - که مثلاً در فیزیک کاربردِ عمده دارند - از جنسِ استنتاج هستند. اما دیدیم که استنتاج نمی‌تواند برایِ ما قوانینِ کلی پدید آورد (ممکن است گفته شود قوانینِ منطق کلی هستند؛ اما اولاً این قوانین بر استنتاج حاکم اند نه این که خود مبتنی بر استنتاج باشند، و ثانیاً این قوانین غیرِ تجربی اند، در حالی که قوانینِ فیزیک تجربی اند). پس علوم قوانینِ کلی را از کجا می‌آورند؟ باید چیزی بیش از استنتاج بر علم حاکم باشد، وگرنه علمی وجود نخواهد داشت.

فرانسیس بیکن فیلسوفِ قرنِ شانزدهمِ میلادی نخستین کسی بود که استقرا را پیشنهاد داد. او معتقد بود که:

  1. استقرا باید در علومِ طبیعی به کار رود تا قوانینِ کلی پدید آیند.
  2. استقرا یک شیوهٔ استدلالِ موجه و معقول است.

بیکن به دانشمندانِ آینده توصیه نمود (در زمانِ بیکن در واقع هنوز دانشمندی به معنایِ مدرن وجود نداشت، و به‌همین‌دلیل شاید بتوان بیکن را پیامبرِ علم نامید) که هرچه می‌توانند داده جمع‌آوری کنند، و جداولی طراحی کنند که این داده‌ها بطورِ منظم در آن‌ها قرار داده شده‌اند. بدین‌ترتیب قانونِ علمی خود‌به‌خود از دلِ داده‌ها بیرون خواهد آمد. در واقع می‌توان نظمِ حاکم بر داده‌ها را کشف نمود و سپس آن را در یک استدلالِ استقرایی تعمیم داد.

هدفِ علم از نظرِ بیکن دو چیز بود: علمِ مطلق و قدرتِ مطلق. دو آرزویِ بزرگی که علم برایِ بشر برآورده خواهد نمود.

مثال‌هایی از اکتشافاتِ علمی در تاریخ وجود دارد که گویا کاملاً با روشِ بیکن انجام شده‌اند. تیکو براهه منجمِ هلندی که استادِ کپلر فیزیکدانِ مشهورِ آلمانی بوده است رصدهایِ متعددی دربارهٔ مکانِ سیاراتِ منظومهٔ شمسی انجام داد که داده‌هایِ فراوانِ حاصل از آن‌ها اساسِ قوانینِ سه‌گانهٔ کپلر را فراهم آورد.

پوزیتیوست‌هایِ منطقی به معنایِ دقیقِ کلمه «استقراگرا» نبودند، مگر آن که واژه را به معنایِ متفکری به کار بریم که صرفاً استقرا را مجاز می‌داند، و دربارهٔ مبانیِ منطقیِ آن تئوری می‌پردازد.

مشکلاتِ استقراگرایی

استقراگرایی با وجودِ جذابیت‌اش دچارِ مشکلاتِ بسیاری است. دیدیم که بیکن دو اعتقاد دربارهٔ استقرا داشت. این دو اعتقاد در پیروانِ بعدیِ وی نیز باقی ماند. اشکالاتِ عمدهٔ این روش‌شناسی بتبعِ این دو گزاره به دو دسته تقسیم می‌گردند:

۱- ساده‌ترینِ این مشکلات جور در نیامدنِ این روش‌شناسی با تاریخِ علم است. براستی مثال‌هایی از تاریخ که استقراگرایی را تأیید کنند چقدر هستند؟ می‌دانیم که نیوتن موفق شد نظریه‌ای بپردازد (نظریهٔ جهانیِ گرانش) که هر سه قانونِ کپلر و قوانینِ گالیله در موردِ سقوطِ آزاد را هم‌زمان به دست دهد. این کشف بعلاوه توضیح می‌داد که چرا معقول است فکر کنیم که زمین دورِ خورشید می‌گردد، و ضمناً علتِ جذبِ اشیا توسطِ زمین و علتِ گردشِ اجرام به دورِ یکدیگر را به یک علتِ واحد کاهش می‌داد. آیا نیوتن قانونِ جهانیِ گرانش را با نگاه به داده‌هایِ تجربی به دست آورد؟ آیا واقعاً خیره شدن به داده‌هایِ تیکو براهه یا قوانینِ کپلر ما را به قانونِ نیوتن می‌رساند؟ دراین‌صورت چرا خودِ کپلر آن را کشف نکرد؟ افسانهٔ عامیانه‌ای که در موردِ نیوتن هست بخوبی توضیح می‌دهد که این‌طور نیست (این که خوردنِ یک سیب به سرِ نیوتن او را به این کشف رساند). به نظر می‌رسد که نظریهٔ نیوتن بر داده‌هایِ تجربی استوار نبود، بلکه او ابتدا نظریه‌اش را داد و سپس به دنبالِ داده‌هایِ تجربی برایِ تأییدِ آن رفت.

پس نظریهٔ فرانسیس بیکن ادعا می‌کند که روشِ کشفِ همهٔ دانشمندان از طریقِ استقرا است، اما تاریخ این امر را تأیید نمی‌کند. مثالِ معروفِ دیگر در این زمینه ککولهٔ شیمی‌دان است. این دانشمند که فکرش مدت‌ها مشغولِ ساختارِ ملکولیِ ماده‌ای شیمیایی به نامِ بنزن بود، و از داده‌هایِ تجربی راه به جایی نمی‌برد، یک روز در خواب توانست ساختارِ شیمیاییِ بنزن را کشف کند! اینشتین نظریهٔ نسبیت (هم خاص و هم عام) را نه بر اساسِ هیچ داده یا آزمایشی بلکه برایِ حلِ برخی مسایلِ صرفاً نظری که سلیقهٔ او را آزار می‌داد اختراع نمود. مثال‌هایی از این دست در تاریخ فراوان اند. بنابراین به نظر می‌رسد که باورِ نخستِ استقراگرایی دچارِ مشکلاتِ تاریخی است.

۲- آیا استقرا روشی موجه و معقول است؟ یکی از بزرگ‌ترین فلاسفه‌ای که نادرستیِ این باور را نشان داد و به گفتهٔ راسل تا مدتی موجبِ بی‌اعتبار شدنِ علم گردید دیوید هیومِ انگلیسی بود.

هیوم از فیلسوفانِ تجربه‌گرا و شاید مهم‌ترینِ ایشان بود. او در کتابِ رساله در بابِ طبیعتِ بشری تجربه‌هایِ حسیِ اولیه را نخستین منشأ هرگونه دانشی دربارهٔ جهان می‌داند و وجود هر دانشی که بطورِ پیشینی و خارج از تجربه در ذهن باشد را انکار می‌کند. او با جان لاک هم‌عقیده است که ذهن در آغاز لوحِ سفیدی است. هیوم این مسأله را مفصلاً تحلیل می‌کند که تصورات، احساسات و باورهایِ مختلفِ انسان چگونه از حسیاتِ اولیه آغاز گشته و طیِ فرایندهایِ روانی کلیت یافته و یا تعمیم می‌یابند. او بویژه با تحلیلِ دو مفهومِ مهمِ علیت و استقرا تاریخِ فلسفه را تحتِ تأثیرِ خویش قرار داد.

هیوم بر این باور بود که استقرا یک فرایندِ صرفاً روانی است. نه منطقاً و نه بطورِ تجربی نمی‌توان استقرا را موجه جلوه داد:

بطورِ منطقی: این که تا کنون هر روز خورشید طلوع کرده است منطقاً هیچ ارتباطی به این امر ندارد که فردا هم طلوع کند. همان‌طور که یک جوجه ممکن است فکر کند که زنِ مزرعه‌دار هر روز به او غذا می‌دهد، اما بعد از چند سال یک روز زنِ مزرعه‌دار مثلِ هر روز سر برسد با این تفاوت که این بار سرِ جوجه را ببرد. استقرا صرفاً یک فرایندِ روانیِ ناموجه است.

بطورِ تجربی: شاید ادعا شود که می‌توان استقرا را با تجربه موجه نمود. می‌توانیم بگوییم که دانشمندانِ علومِ طبیعی از استقرا استفاده نموده و می‌نمایند و این کار بسیار برایِ علم مفید بوده است، پس استقرا مفید و موجه است. اما اگر یک بارِ دیگر این استدلال را تحلیل کنیم می‌بینیم که دچارِ دور است زیرا در خودِ آن از استقرا استفاده شده است.

پس دیدیم که استقراگرایی مشکلاتی دارد. البته واضح است که همواره می‌توان برایِ پاسخ به انتقادها تلاش نمود و نمونه‌هایِ پیشرفته‌تری برایِ نظریه یافت که مشکلاتِ سابق را نداشته باشد. پس از هیوم استقراگرایی نابود نشد، بلکه نمونه‌هایِ پیشرفته‌تری از آن (بویژه در قرنِ بیستم بتوسطِ پوزیتیویست‌ها) پدید آمدند.

ابطال‌گرایی

مشکلاتِ استقراگرایی کارل پوپر فیلسوفِ اتریشی را به سویِ روش‌شناسیِ تازه‌ای هدایت نمود. همان‌طور که در موردِ ککوله و نیوتن دیدیم کشف ممکن است هیچ منطق یا روشی نداشته باشد و کاملاً تصادفی باشد. به‌همین‌دلیل پوپر مقامِ کشف را از مقامِ اثباتِ نظریات جدا نمود. نکته‌ای که پوپر موردِ توجه قرار داد و پیشرفتِ بزرگی محسوب می‌گردد این بود که اگرچه مشاهداتِ جزیی نمی‌توانند گزاره‌هایِ کلی را تأیید کنند، اما می‌توانند آن‌ها را ابطال کنند: از نظرِ پوپر برخلافِ عقیدهٔ استقراگرایانِ احتمالاتی، دیدنِ هیچ تعدادی کلاغِ سیاه به افزایشِ احتمالِ گزارهٔ «همهٔ کلاغ‌ها سیاه اند» نمی‌انجامد، اما دیدنِ یک کلاغِ سفید بلافاصله این گزاره را ابطال می‌کند. این واقعیتِ اساسی می‌تواند ما را به این سمت هدایت کند که ابطال را اساسِ تجربیِ علم قرار دهیم - و نه تأیید را.

پس فرایندِ علم از منظرِ ابطال‌گرایی به این ترتیب است: دانشمند آزاد است که حدس بزند. این حدس لازم نیست که هیچ اساس یا توجیهی داشته باشد - می‌تواند در خواب یا زیرِ درختِ سیب به ذهنِ دانشمند برسد. این حدس در قالبِ یک گزارهٔ کلی مطرح می‌گردد. هیچ تجربه‌ای نمی‌تواند درستیِ این گزاره را اثبات کند، بنابراین اصلاً نباید به دنبال تأییدِ آن برویم. دانشمند وظیفه دارد با تمامِ وجود تلاش کند که حدسِ خویش را ابطال کند. مادامی که این حدس تأیید می‌گردد علم پیشرفتِ بیش‌تری از خودِ این حدس نمی‌کند، بلکه لحظاتِ سرنوشت‌سازِ تاریخِ علم لحظاتی است که این حدس ابطال می‌گردد.

هنگامی که یک حدس ابطال می‌گردد باید چه کاری کرد؟ بر طبقِ آن‌چه ابطال‌گراییِ خام می‌نامند باید آن را به دور انداخت و حدسِ تازه‌ای زد. اما این کار نه بصرفه است و نه به نظر می‌رسد که دانشمندان چنین کاری را انجام دهند. ابطال‌گراییِ پیشرفته‌تر اجازه می‌دهد که حدس‌ها «تصحیح» شوند. اما رویِ این تصحیح‌ها قیدهایی وجود دارد. فرقِ علمِ واقعی از خزعبلات به آن قیود وابسته است. فرض کنید گزاره‌ای داریم بصورتِ «نان مغذی است». سپس به این مشاهده برمی‌خوریم که در شهری خوردنِ نان موجبِ مرگِ انسان‌ها می‌شود. یک تصحیحِ ممکن این است که: «نان مغذی است، به جز در این شهرِ خاص». این تصحیح از نظرِ پوپر مجاز نیست و یک دانشمندِ واقعی این کار را نمی‌کند.

چگونه می‌توان تصحیحِ مجاز را از غیرِ مجاز تشخیص داد؟ معیارِ این کار چیزی است که پوپر «درجهٔ ابطال‌پذیری» می‌نامد. درجهٔ ابطال‌پذیریِ هر گزاره باید پس از تصحیح بیش‌تر از قبل شود. به بیانِ ساده گزارهٔ تصحیح شده باید به جز موردی که ما را به تصحیحِ آن وادار نمود پیش‌بینی‌هایِ دیگری نیز بدهد.

ابطال‌گرا ابطال‌پذیری را معیارِ معناداریِ گزاره‌هایی که انسان‌ها بر زبان می‌آورند و معیارِ تفکیکِ علم از غیرِ علم می‌داند. گزاره‌هایی مانندِ «هر اتفاقی که می‌افتد قسمت است» یا «روح وجود دارد» هرگز در علم وارد نمی‌شوند زیرا این گزاره‌ها ابطال‌ناپذیر اند. هر اتفاقی که در جهان بیفتد معتقد به قسمت یا روح باز هم گزاره‌اش را می‌گوید و دلیلی نمی‌بیند تغییری در آن ایجاد کند.

مشکلاتِ ابطال‌گرایی

۱-تزِ دوئم-کواین (Duhem–Quine thesis): دوئم و کواین دو فیلسوفِ علم هستند که مستقل از یکدیگر ملاحظاتی را دربارهٔ ابطالِ نظریاتِ علمی مطرح کردند. این ملاحظات به تزِ دوئم-کواین شهرت دارد اگرچه نگرشِ این دو متفکر بعضاً تفاوت‌هایِ اساسی دارد.

گزارهٔ زیر را در نظر بگیرید: «زمین همهٔ اجسام را به سویِ خود جذب می‌کند». این «واقعیتی» است که همهٔ انسان‌ها از زمانِ یونانِ باستان به آن باور داشته‌اند. این گزاره چگونه می‌تواند ابطال شود؟ فرض کنید پری را رها می‌کنیم و به جایِ آن که به زمین بیفتد به سمتِ بالا شناور می‌شود. آیا گزارهٔ ما ابطال شده است؟ اگر گزاره این بود که «هر جسمی را رها کنیم سقوط می‌کند» قطعاً با این مشاهده ابطال می‌گردید، اما گزارهٔ «زمین...» به این ترتیب ابطال نمی‌شود. چرا؟ دلیل‌اش در این مثال ساده است زیرا جوابِ مسأله را از قبل می‌دانیم: هوا پر را به بالا می‌برد. حال این مشاهده را تعمیم بدهید. آیا هیچ مشاهده‌ای می‌تواند مستقیماً و بلافاصله گزارهٔ «زمین...» را ابطال کند؟ در واقع از این گزاره به تنهایی هیچ نتیجهٔ مشاهدتی‌ای استخراج نمی‌شود که مشاهدهٔ خلافِ آن بتواند گزاره را ابطال کند. مثالِ دیگری را در نظر می‌گیریم: «حرکتِ سیارات به دورِ خورشید از معادلهٔ گرانشِ عمومیِ نیوتن پیروی می‌کند». پس از مطرح شدنِ معادلهٔ گرانشِ عمومی توسطِ نیوتن موفقیتِ شگفت‌انگیزی در توصیفِ مسیرِ حرکتِ سیارات به دست آمد. بااین‌حال دانشمندان نمی‌توانستند حرکتِ آخرین سیاره‌ای که در آن زمان کشف شده بود، یعنی اورانوس را با این معادلات توضیح دهند. در این وضعیت طبقِ نظرِ پوپر معادلهٔ نیوتن ابطال گردیده و باید تصحیح یا به دور انداخته می‌شد. اما واقعیت این است که دانشمندان این کار را نکردند. آن‌ها حدس زدند که احتمالاً سیارهٔ دیگری نیز وجود دارد که بر حرکتِ اورانوس اثر می‌گذارد. این کار یک تصحیحِ مجاز است زیرا فرضِ پنهانِ محاسباتِ قبلی این بوده است که فقط خورشید بر مسیرِ اورانوس مؤثر است. بعدها این سیارهٔ جدید واقعاً کشف شد و نپتون نام گرفت.

این ملاحظات را می‌توان این‌طور جمع‌بندی نمود: در پیش‌بینی‌هایِ علمی تعدادی گزارهٔ کلی وجود دارد که به آن‌ها «قانونِ علمی» می‌گوییم. از این قانون‌ها مستقیماً و بتنهایی مشاهده‌ای استخراج نمی‌شود. برایِ استخراجِ یک نتیجهٔ مشاهدتی نیاز به گزاره‌هایِ دیگری داریم که شرایطِ خاصِ مسأله را به ما بدهند، به این گزاره‌ها «گزاره‌هایِ کمکی» خواهیم گفت. یک مشاهدهٔ ابطال‌گر مجموعهٔ این گزاره‌ها را ابطال می‌کند، و دستِ دانشمند باز است که هر بخش از این مجموعه را ابطال کند.

این که تزِ دوئم-کواین تا چه اندازه برایِ ابطال‌گرایی مشکل‌ساز است می‌تواند بحثِ مفصلی باشد. در برخی موارد این واقعیت که دستِ ما از آن‌چه پوپر می‌پنداشت بازتر است خیلی فاجعه‌آمیز نیست. گاهی نگاه داشتنِ یک قانونِ کلی و دستکاری کردنِ هزارانِ گزارهٔ کمکی بسیار دشوارتر از صرفِ نظر کردن از قانونِ کلی است. اما وضع همیشه به این سادگی نیست: اگر قانونِ ما بسیاری از موارد را بخوبی توضیح دهد، اما در توضیح مواردِ دیگری دچارِ مشکل شود کدام کار را باید انجام داد؟ دقیقاً چه هنگام وقتِ آن می‌رسد که بگوییم قانونِ ما ابطال شده است؟ این دقیقاً اتفاقی است که در اوایلِ قرنِ بیستم افتاد. در آن زمان وضعِ فیزیک به این ترتیب بود:

  1. قوانینِ نیوتن که تبدیلاتِ نسبیتیِ گالیله بخشِ مهمی از آن بود برایِ چند قرن تمامِ مشاهداتِ بشر را با دقتِ فوق‌العاده تبیین کرده بود.
  2. قوانینِ الکترومغناطیس که در معادلاتِ ماکسول جمع‌بندی می‌شوند تمامِ مشاهداتِ مربوط به پدیده‌هایِ الکترومغناطیسی را با دقتِ فوق‌العاده پوشش داده بود.
  3. اگر می‌خواستیم قوانینِ ماکسول از تبدیلاتِ گالیله پیروی کنند ناچار به پذیرشِ وجودِ چیزی به نامِ اترِ جهانی می‌شدیم. سرعتِ نور در اتر برابر با ثابتِ c، اما از نظرِ مشاهده‌گرِ دیگری که حرکت داشته باشد برابر با مقدارِ دیگری خواهد بود.
  4. آزمایش‌هایِ متعددِ نورشناسی به‌هیچ‌وجه وجودِ اترِ جهانی و تغییرِ سرعتِ نور را نشان نمی‌دادند.

همان‌طور که می‌بینید دانشمندان با وضعیتِ پیچیده‌ای روبرو بودند. کدام قسمت از نظریه‌هایِ بالا باید ابطال می‌شدند؟ تبدیلاتِ گالیله؟ معادلاتِ ماکسول؟ نظریهٔ نورشناسی؟ هر سه نظریهٔ مذکور غول‌هایِ علمِ فیزیک بودند و ابطالِ هر کدام از آن‌ها هزینهٔ سنگینی دربرداشت. پوانکاره و لورنتس، و به دنبالِ ایشان اینشتین تصمیم به ابطالِ تبدیلاتِ گالیله، یعنی یکی از هسته‌هایِ اصلیِ مکانیکِ نیوتنی گرفتند، که در نتیجهٔ آن نظریهٔ نسبیت پدید آمد (امروزه عوام این نظریه را منحصراً به نامِ اینشتین می‌شناسند، اما دو فیزیک‌دانِ نامبرده نیز سهمِ اساسی در آن داشتند).

از این‌ها گذشته این زنجیرهٔ گزاره‌هایِ به‌هم‌پیوسته‌ای که از مجموع‌شان نتایجِ مشاهدتی بیرون می‌آید تا کجا ادامه دارد؟ آیا این‌طور نیست که در واقع تمامِ بدنهٔ یک نظریه زنجیره‌هایِ به‌هم‌پیوسته است و تأیید یا ابطالِ هیچ قسمتِ آن بطورِ مجزا امکان‌پذیر نیست؟ در واقع دوئم و کواین به همین امر معتقد بودند. به این طرزِ فکر «کل‌گراییِ تأییدی» (confirmational holism) گفته می‌شود. تفكرِ كواین از این منظر افراطی‌تر است زیرا حتی قوانینِ منطق را نیز بخشی از محتوایِ ابطال‌پذیرِ نظریه‌ها می‌داند.

۲-تاریخِ علم

در سالِ ۱۹۶۲ توماس کوهن، فیزیک‌دان و فیلسوفِ مشهورِ علم در کتابِ خود به نامِ ساختارِ انقلاب‌هایِ علمی با ارایهٔ شواهدِ دقیق و مفصل از تاریخِ علم نشان داد که دانشمندان نه می‌توانند از پوزیتیویسم پیروی کنند و نه از ابطال‌گرایی. استدلالِ کوهن از این ادعا آغاز می‌شود که دانشمندان در طولِ تاریخ هرگز پوزیتیویست و یا ابطال‌گرا نبوده‌اند، و سپس به اوجِ خود یعنی این ادعا می‌رسد که این کار اساساً غیرِممکن است. در تمامِ طولِ کتاب، شواهدِ موشکافانهٔ تاریخِ علمی نقشِ اساسی بازی می‌کنند. به‌همین‌دلیل کوهن را پایه‌گذارِ چرخشی در فلسفهٔ علم می‌دانند که بر اساسِ آن توجه از مبانیِ صرفِ منطقی و فلسفیِ علم به واقعیتِ تاریخیِ علم کشیده شد. بعدها برخی فیلسوفان کارهایِ پوزیتیویست‌ها و ابطال‌گرایان را «فلسفه در مبلِ راحتی» (armchair philosophy) نامیدند.

فلسفهٔ علمِ کوهن

نخستین مشاهده‌ای که می‌توان به آن پرداخت در واقع نوعی پیش‌بردِ تزِ دوئم-کواین است. دوئم و کواین نشان دادند که یک گزارهٔ تنها به دلایلِ منطقی با یک مشاهده ابطال نمی‌شود. کوهن نشان داد که دانشمندان به دلایلِ روانی حاضر به ابطالِ نظریه نیستند. در موردِ تزِ دوئم-کواین موردِ اورانوس را مثال زدیم. در این‌جا جالب است که عطارد را مطرح کنیم: از نخستین تلاش‌ها برایِ اعمالِ نظریهٔ نیوتن بر مدارِ حرکتِ عطارد این امر آشکار شده بود که مسیرِ حرکتِ این سیاره با این نظریه سازگار نیست. فیزیکدانان قرن‌ها این واقعیت را می‌دانستند اما حاضر به ابطالِ نطریه‌شان نبودند. این امر ناشی از این است که فیزیکدانان یک چارچوبِ فکری را برایِ خویش برگزیده بودند که شاملِ برخی بخش‌هایِ محوری و برخی بخش‌هایِ حاشیه‌ای می‌گردید. دانشمندان توافق می‌کنند که هرگز بخش‌هایِ محوریِ نظریه را ابطال نکنند. در عوض در مواجهه با یک موردِ مبطل سعی خواهند کرد گزاره‌هایی حاشیه‌ای به نظریه اضافه کنند که معضل برطرف گردد. اما اگر در این کار موفق نشوند وضع را همان‌طور که هست رها می‌کنند، به امیدِ آن که روزی راهِ‌حلی پیدا شود. به‌هرحال قسمت‌هایِ اصلیِ این چارچوبِ سختِ نظری حفظ می‌شوند. کوهن این چارچوب را «پارادایم» نامید. تأثیرِ کوهن در نشان دادنِ این امر است که اساساً بدونِ وجودِ پارادایم کارِ علمی امکان‌پذیر نیست. دانشمندان باید برخی از اعتقاداتِ خویش را ابطال‌ناپذیر نگاه دارند تا بتوانند وظیفهٔ خود را هنگامِ مواجهه با یک موردِ مبطل بشناسند و دچارِ بی‌قاعدگی نشوند. به‌هرحال این کار آن‌طور که تا کنون تصور شده بود منطقی و عقلانی نیست، زیرا این که چه موقع هنگامِ دست کشیدن از پارادایم و روی آوردن به یک پارادایمِ دیگر است معیاری ندارد. (بعدها لاکاتوش تلاش کرد مدلی از فعالیتِ علمی بسازد که هم با مشاهداتِ کوهن و هم با عقلانیتِ انتقادیِ پوپری سازگار باشد.)

دوره‌ای که طیِ آن پارادایم حفظ می‌شود و فعالیتِ علمی به تلاش برایِ ابطال نکردنِ پارادایم محدود است دورهٔ «علمِ عادی» نامیده می‌شود. در این دوره دانشمندان نگرشِ همگرا دارند، یعنی تلاش می‌کنند طیِ یک فرایندِ «حلِ پازل» (puzzle solving)، باورهایِ رایج را تا حدِ امکان نگاه دارند و با تغییراتِ جزیی مواردی که از دایرهٔ تبیین‌شان بیرون افتاده است را پوشش دهند. بعلاوه در این دوره سعی می‌شود پیش‌بینی‌هایِ پارادایم، هم بلحاظِ کمی و هم بلحاظِ کیفی، بهبود یابند. این کار از این جهت نیز به حلِ پازل شبیه است که وقتی شما بخشی از پازل را بطرزِ رضایت‌بخشی چیده‌اید حاضر نیستید به خاطرِ جور نشدنِ یک قطعه همهٔ پازلِ نیمه‌کاره را خراب کنید. شما تمامِ تلاش‌تان را خواهید نمود تا این باور را حفظ کنید که «تا این‌جا درست چیده‌ام». اگر بنا بود به خاطرِ هر قطعهٔ مفقوده تمامِ پازل را یک بارِ دیگر از نو بازبینی کنید تکمیلِ پازل عملاً ناممکن می‌شد. به‌همین‌دلیل نگرشِ همگرا برایِ کارِ پژوهشی ضروری و حیاتی است.

اما روزی می‌رسد که مورد یا مواردی پدید می‌آیند که گرچه پارادایمِ رایج آن‌ها را جزوِ مشاهداتِ مهم دسته‌بندی می‌کند اما قادر به تبیینِ آن‌ها نیست. یا این که تعدادِ مواردِ ناهنجار آن‌قدر زیاد می‌شود که تحملِ وضعِ موجود دشوار می‌گردد. دانشمندان شروع می‌کنند به ارایهٔ تعبیر و تفسیرهایِ مختلف از پارادایمی که تا کنون موردِ توافقِ ایشان بود. این کار به هرج و مرجی می‌انجامد که نامِ دورهٔ «بحران» را به آن می‌دهند. پرسش این است: بحران دقیقاً چه موقع فرا می‌رسد؟ واضح است که یک موردِ مبطل بحران نیست. دو مورد، سه مورد، یا چند مورد کافی است تا بحران پدید آید؟ بعلاوه به نظر می‌رسد گاه تعدادِ اندکی از موارد برایِ آن که دانشمندان از پارادایمِ رایج ناراضی شوند کفایت می‌کند. این از آن جهت است که خودِ پارادایمِ رایج به برخی مشاهدات ارزشِ بسیاری می‌دهد. کوهن معتقد است که این یک امرِ منطقی نیست، بلکه پیروِ قواعدِ روان‌شناسی است.

اتفاقاً پارادایمی در روان‌شناسی وجود دارد به نامِ روان‌شناسیِ گشتالت که تشابهِ جالبی با اندیشه‌هایِ کوهن در موردِ علم نشان می‌دهد. به‌همین‌دلیل کوهن از نظریاتِ روان‌شناسیِ گشتالت در کارِ خویش بسیار بهره برد. طبقِ این نگرش هر نظریه دارایِ جهان‌بینیِ عامی است كه همه چیز را در قالبِ آن می‌بیند و بنابراین مشاهده مستقل از باورهایِ مشاهده‌گر نیست. در نتیجه علم نیز حقیقتِ مطلقی نیست و نسبی است. به‌همین دلیل به كوهن و همفكرانِ وی نسبی‌نگر نیز گفته می‌شود.

البته پذیرشِ این كه علم به هيچ‌وجه یك فرایندِ عقلانی نیست و صرفاً برساخته‌ای روانی یا جامعه‌شناختی است چندان راحت و به‌هرحال خوشایند نیست. به همین دلیل، با وجودِ تأثیراتِ فراوانِ كوهن و همفكرانِ او مانندِ فایرابند و مكتبِ ادینبورو، بسیاری از فلاسفهٔ علمِ امروزی هستند كه با این اندیشه‌ها همدل نیستند، بسیاری از ایشان نیز به آن انتقاد كرده و در صددِ پاسخ برآمده‌اند. خودِ كوهن نیز در دورهٔ متأخرِ كارِ خویش تلاش می‌كرد راه‌حلی برایِ نسبی‌نگری پیدا كند. به‌هرحال كوهن تصمیم داشت نشان دهد كه اگر فلاسفه به جایِ نشستنِ رویِ صندلیِ راحتی بیش‌تر به تاریخِ علم توجه كنند خواهند دانست كه ارایه‌یِ یك روش‌شناسی به آن راحتی كه تصور می‌شد هم نیست، و به نظر می‌رسد كه وی در این كار به قدرِ كافی موفق بوده است.

لاكاتوش

لاكاتوش یکی از متفكرانی بود كه تلاش كرد مشاهداتِ كوهن از تاریخِ علم را با نوعی روش‌شناسیِ عقلانی سازگار كند كه دچارِ نسبی‌نگری نباشد. البته بسیاری مانندِ فايرابند وی را در این كار ناموفق دانسته‌اند.

واقع‌گرایی و ضدِواقع‌گرایی

گروهِ دیگری از فلاسفهٔ علم كه هم به اندیشه‌هایِ پوزیتیویستی و هم نسبی‌نگر انتقاد داشتند رئالیست‌ها یا واقع گرایان بودند. بطورِ كلی در بحث‌های مربوط به واقع‌گرایی، مباحثِ مربوط به روش‌شناسی كه در بخشِ قبل بررسی گردید مستقیماً موضوعیت ندارند، هرچند كه بی‌ربط هم نیستند. واقع‌گرایانِ علمی بیش از آن كه بخواهند بدانند علم با چه روشی به بررسیِ طبیعت می‌پردازد می‌خواهند بدانند كه نظریه‌هایِ علمی تا چه اندازه حقیقتِ جهانِ خارج را بيان می‌كنند.

برگرفته از سايت:

ویکی پدیا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 17:2  توسط درسا خرقاني  | 

یک جامعه چه مختصاتی دارد؟علم، فنّ و محیط زیست





جهان بینی بهائی برای علوم و فنون جایگاهی والا قائل است. ذهن انسان و توانائی استدلال آن یكی از بارزترین نشانه های نوع بشر است، و علم، كه یكی از ثمره های آن می باشد، به عنوان یك موهبت الهی تلقّی می گردد. بخصوص، اختلافی كه بین علم و دین  در مورد مفاهیمی چون تكامل ایجاد شده است، خطا محسوب می گردد. دین و علم باید به عنوان جنبه های مكمّل هم در ترقّی و پیشرفت بشر مشاهده گردند. حضرت عبدالبهاء می فرمایند
:

دین، انسان را بالی است و علم، بال  دیگر. انسان به دو بال پرواز می كند، به بالِ واحد پرواز نتواند. اگر انسان سعی كند تنها با بال دین پرواز كند طولی نمی كشد كه در لجنزار اوهام سقوط می كند و چنانچه تنها با بالِ علم پرواز خواهد، پیشرفتی حاصل نخواهد شد، بلكه در باتلاق یأس آور مادّه گرایی هبوط نماید."

نوع بشر، با استفاده از ابزار علم و تكنولوژی، توانسته بر طبیعت تسلّط یابد. امّا بدون دین، این استیلا و برتری می تواند مصیبت بار باشد؛ علم و تكنولوژی ممكن است به ابزار جنگ و خونریزی تبدیل شوند و محیط زیست را نیز آلوده نمایند. حضرت بهاءاللّه در خصوص خطرات افراط در تمدّن هشدار داده اند:

تمدّن، كه دانشمندان آن را مظهر صنایع و علوم می خوانند، اگر از حدّ اعتدال تجاوز كند، موجب رنج و سختی و بلا برای بشر خواهد شد. خداوند آگاه اینگونه شما را آگاهی می بخشد. این مدنیت اگر طریق افراط را بپیماید البتّه منشأ فساد خواهد بود همانطور كه اگر در مسیر اعتدال پیش برود مبدأ اصلاح خواهد شد. ای مردم، در آ،چه كه گفته شد بیندیشید و خود را سرگردان و حیران مَسازید. طولی نخواهد كشید كه شهرها در آتشِ آن خواهند سوخت و تباه خواهند گشت."

سوء استفاده خودخواهانه نوع بشر از طبیعت منجر به وضعیتی شده است كه بلاهای زیست محیطی به طُرُق مختلف بسیاری او را تهدید می كند. عالم انسانی باید بیاموزد كه بر این خودخواهی غلبه نماید و نگرشی متواضعانه تر نسبت به كره زمین و آنچه كه در آن است در پیش گیرد.

انسان بصیر هر هنگام بر ارض مشی می نماید خود را خجل مشاهده می كند چه كه بیقینِ مبین می داند كه علّت نعمت و ثروت و عزّت و علوّ و سموّ و اقتدار او، باِذنِ اللّه، ارضی است كه تحت جمیعِ أقدامِ عالم است و نفسی كه باین مقام آگاه شد البتّه از نخوت و كبر و غرور مقدّس و مبرّاست.(حضرت بهاءاللّه(

شكّی نیست كه تفكّر در مورد طبیعت می تواند راهی برای اندیشیدن به خداوند باشد. مضمون بیان حضرت عبدالبهاء در این خصوص چنین است:

امّا هنگامی كه به حقیقت اشیاء و هویت مخلوقات نگاه می كنی، آثار رحمت پروردگار را تمام اشیاء و تابش انوار اسماء و صفات او را در عالم وجود ظاهر و آشكار مشاهده می كنی...  موقعی كه به عالم آفرینش، حتّی ذرّات آن نظر می افكنی، متوجّه می شوی كه شعاع آفتاب حقیقت بر تمام اشیاء می تابد و در درون آنها می درخشد و از انوار و اسرار و تابش شعاع آن داستانها می گوید. به درختان نگاه كن، میوه ها و گلها ببین، حتّی به سنگها نظر افكن. آیا انوار خورشید را نمی بینی كه بر آنها می تابد، در آنها ظاهر و آشكار است و از خورشید خبر می دهد؟

از این تفكّر و تأمّل در طبیعت، ما به ارتباط متقابل تمام اشیاء و لزوم مراقبت از محیط زیست پی می بریم. به بیان حضرت ولی امراللّه:

ما نمی توانیم قلب انسان را از محیط زیست خارج از وجودمان جدا سازیم و بگوییم وقتی یكی از اینها اصلاح شد كلّ اشیاء اصلاح خواهند شد. انسان جزئی جدائی ناپذیر از این جهان است. حیات باطنی او به محیط زیست شكل می دهد و خود او عمیقاً تحت تأثیر آن است. هر یك از آنها بر دیگری تأثیر می گذارد و هر تغییر دائم و پایدار در زندگی انسان نتیجه این فعل و انفعال متقابل است. (ترجمه)

برگرفته از سايت:

یک جامعه چه مختصاتی دارد؟


+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 19:40  توسط درسا خرقاني  | 

مقام علم و علماء و متعلمان در احاديث



نزديكترين مردم به مقام نبوت، دانشمندان و مجاهدان راه حق هستند و دانشمند كسى است كه علم و آگاهى مردم را در وجود خويش فراهم سازد. و گرانقدرترين مردم ، كسى است كه فزون ترين سرمايه علمى را به كف آرد، و كم ارزش ترين افراد كسى است كه ناچيزترين و اندك ترين مايه علمى را براى خود اندوخته باشد.

از سخنان پيغمبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله ) در روايت زير چنين استفاده مى شود كه تعليم و نشر علم الزامى است و بايد عالم و دانشمند، اين سرمايه پرارزش را براى استفاده مردم ، در اختيار آنها قرار دهد؛ آنجا كه مى فرمايد:خداوند متعال به هيچ عالم و دانشمند، سرمايه علمى را اعطاء نفرمود جز آنكه از آنها پيمان گرفت ، نوع همان پيمانى كه از پيامبران گرفته است كه حقايق را به مردم تعليم دهند و واقعيات را روشنگر باشند و هرگز از بيان حقيقت كتمان نورزند.
فضيلت علم و علماء و متعلمان از نظرگاههاى امامان شيعه (عليهم السلام ) بعنوان حسنه تلقى مى شود. و پويائى از علم عبادت است و مذاكره و گفتگوهاى علمى ، تسبيح و تقديس پروردگار مى باشد. عمل و رفتار هماهنگ با علم ، جهاد در راه خدا است  و تعليم آن به كسانى كه از علم بهره اى ندارند، صدقه محسوب مى شود. و بذل علم به افراد درخور و شايسته ، وسيله تقرب به خدا مى باشد؛ زيرا علم، مشعل و راهنمائى براى شناخت حلال و حرام و چراغى فروزان فراسوى بهشت ، و مونس و همدم انسان به هنگام وحشت ، و يار و رفيق انسان در روزگار غربت و تنهائى ، و همزبان انسان در حال بى كسى ، و راهنماى او در لحظات خوشى و ناخوشى ، و سلاح او در برابر دشمنان ، و زيور و زينت او در جمع دوستان است.
خداوند متعال بمدد علم و دانش، جوامعى از بشر را تعالى بخشيده و آنان را بدينوسيله در مسير خير و فضيلت قرار داده است و فرشتگان، شيفته دوستى با دانشمندان ميگردند و با بال و پرشان، شخصيت روحى آنان را لمس كرده و با درود و تحيات خويش به آنان تهنيت و تبريك مى گويند.
آري علم مايه حيات دلها است كه عوامل مرگ زاى جهل و نادانى را از قلوب مردم ريشه كن مى سازد. دانش مايه چشم روشنى ، و نيرومندى اندام و مانع ضعف و فتور جسمانى است.
انسان مى تواند در سايه علم به منازل و مقامات افراد برجسته و برگزيده و با فضيلت ، ارتقاء يافته و در حلقات و مجالس نيكان و خيرانديشان قرار گرفته و به مدارج و مناصب عالى دنيوى و اخروى نائل گردد. مذاكره و گفتگوى علمى ، معادل با روزه دارى است ، و تدريس و تعليم و تعلم آن ، برابر با قيام شبانگاهى و راز و نياز با خدا مى باشد.
علم و دانش ، مؤ ثرترين عامل و انگيزه طاعت انسان از خدا و بهترين مشوق او براى عبادت است. انسان از مجراى بينش علمى به صله رحم و حفظ ارتباط و پيوند با خويشاوندان و دوستان قيام مى نمايد و از رهگذر آن ، به شناخت صحيح حلال و حرام موفق مى گردد.
علم ، راهبر انسان براى عمل و رفتار است ، و رفتار انسان از علم او الهام گرفته ، و علم و عمل پابه پاى هم پيش مي روند. خداوند متعال نيك بختان را از علم بهره مند مى سازد؛ در حاليكه تيره بختان را از آن محروم مى گرداند./ز
منابع:
 1-  اقرب الناس من درجة النبوة اهل العلم و اهل الجهاد -  المحجة البيضاء 1/11.
2-  اعلم الناس ، من جمع الناس . و اكثر الناس قيمة ، اكثرهم علما. و اقل الناس قيمة اقلهم علما - سفينة البحار 2/219.
3- ما الى الله سبحانه عالما علما الا اخذ عليه من الميثاق ما اخذ على النبيين ان يبينه للناس و لا يكتمه - المحجة البيضاء 1/99. كنزالعمال 10/190.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 19:33  توسط درسا خرقاني  | 

اهميت علم و دانش در اسلام





نوشته: أبو صلاح
الحمد لله و الصلاة و السلام علي رسول الله و علي آله و صحبه أجمعين و بعد:
می دانیم که خداوند ملائکه را از نور آفریده وبه آنان عقل و نیروی فرمانبرداری داده، اسباب و انگیزه های انحراف را در اختیارشان قرار نداده است. واز طرف دیگر حیوانات را آفریده که تنها از غرایز و کششهای حیوانی خویش پیروی می نمایند و از نیروی عقل و اندیشیدن همچون انسان محروم می باشند. اما انسان را آفریده و از یک طرف به او توانایی تعقّل واندیشیدن را داده و از طرف دیگر انگیزه ها و اسباب خواسته های نفسانی و حیوانی را در اختیارش قرار داده است. وبه همین خاطر دو نیروی درونی عقلانی و خیر خواهی، نفسانی و شرارت، هر یک او را به طرف خویش می کشانند. ودر همین ارتباط است که اسلام به نقش و منزلت علم در جهت تقویت جنبۀ عقلانی وخیرخواهی انسان اشاره نموده ومی فرماید:
(تنها آگاهان و دانشمندانند که براستی از خداوند می ترسند ) -«فاطر:28»
بدین معنی که تنها عالمان و آگاهانی که به مقام و منزلت خداوند آگاهی راستینی دارند، هراس ( انحراف از دین او را) در دل دارند. زیرا آگاهی حقیقی خشیّت را در پی دارد.
قرآن در حرمت نهادن به علم و علما و بلندی بخشیدن منزلت صاحبان علم و اندیشه پیشگام و پرچمدار همۀ کتابهای ادیان آسمانی است.
همچنین خداوند متعال در جای دیگر می فرماید: (بگو: آیا آنهایی که می دانند و آنهایی که نمی دانند مساویند؟ این تنها اندیشمندانند که متذکر می شوند) «زمر:9»
اسلام رفتن به دنبال کسب علم ودانش را یکی از واجبات به شمار می آورد، و اوّلین آیاتی از قرآن که نازل شده اند با «خواندن و قلم و علم» آغاز شده است.
احادیث نبوی همۀ آیات قرآنی را که به جایگاه علم و منزلت علما مربوط می شود مورد تأکید قرار میدهند. از رسول خداصلی الله علیه وسلم روایت شده است: ( چنانچه خداوند به کسی ارادۀ خیر داشته باشد او را در دین آگاه می سازد.) «رواه البخاری و مسلم»(1037)
و از ابوهریره روایت شده است که: (هرگاه عمر انسان خاتمه پیدا نماید، کار وعمل او بجز در سه مورد پایان می پذیرد: یکی صدقه واحسانی که ادامه پیدا کند ، دوم : علمی که مورد استفاده قرار بگیرد، سوم: فرزند پاک وپرهیزگاری که برای او دعای خیر بنماید).« رواه مسلم»(1631)

یکی از ویژگیهای علم و دانش دوام و ماندگاری منافع آن است. و اجر و پاداش آن هم حتی پس از مرگ برای انسان همچنان ادامه پیدا خواهد نمود. حافظ المنذری می گوید: ( کسی که علم سودمندی را به دیگری می آموزد و نسخه برداری می نماید پاداش خود و پاداش همه کسانی که آن را می آموزند یا نسخه برداری می کنند و آنهایی که به آن پس ازاو عمل می کنند، تا زمانی که آن علم باقی می ماند و به آن عمل می شود، پاداش نویسنده و نقل کنندۀ آن باقی خواهد ماند.
همچنین کسانی که چیزهای غیرمفید را می نگارند و به طرق مختلف آن را در اختیار مردم قرار می دهند، گناه آن و گناه کسانی که آن را می خوانند ونسخه برداری می کنند و پس از او به آن عمل می نمایند، تا زمانی که آن دانش و وسیله زیانبار و عمل به آن وجود داشته باشد، ادامه پیدا خواهد کرد). « المنتقی من الترغیب والترهیب ج1 ص125».
اما منزلت وجایگاه علم در نزد بزرگان اسلام به اینگونه بیان شده که حضرت علی رضي الله عنه خطاب به کمیل بن زیاد می فرماید:
(ای کمیل! بدان که: علم نگهبان توست و تو نگبهان مال و ثروت، علم حاکم و داور است و دارایی محکوم و مورد قضاوت قرار می گیرد، خرج و هزینه نمودن از مقدار ثروت می کاهد، اما انفاق و دادن علم به دیگران آن را بیشتر و خالص تر می گرداند).
امام ابن القیم جوزیه این سخنان سنجیدۀ حضرت علی کرّم الله وجهه را که در واقع گلی بر گرفته از گلستان نبوّت می باشد، در کتاب «مفتاح دار السّعادة» بسیار زیبا تشریح نموده است.
ودیگر فضایل و ارزشی که علم دارد اینست که در پیشاپیش عمل قرار دارد، و انسان را به عملگرایی راهنمایی می نماید.
در حدیثی مشهور که از معاذ در مورد فضیلت علم ابن عبدالبرّ آن را روایت می نماید چنین آمده است:
(علم را بیاموزید! زیرا فراگیری آن خداگرایی، و کسب آن عبادت، و مدارسه اش ذکر وتسبیح، و تحقیق و بررسیش جهاد، و آموزش آن صدقه، وبخشش از آن موجب نزدیک شدن به خداوند می شود).
یکی دیگر از فضایل علم بر اساس آنچه در احادیث به اثبات رسیده، برتری و فضل آن بر عبادت ومقدم بودن عالمان برعابدان است. در حدیث مشهور ابودرداء آمده است که: (فضل و برتری عالم بر عابد، مانند برتری ماه شب چهارده بر دیگر ستارگان است.«رواه احمد واصحاب السنن».
ودر روایتی که ابو امامه نقل می نماید آمده است: (فضلیت عالم بر عابد مانند فضیلت من بر پایین ترین شماست).
«صحیح الجامع الصغیر» (4213)
از این جهت علم و دانش بر عبادت برتری داده شده که منافع علم شامل عالم ودیگران نیز می شود، و منافع عبادت منحصر به خودعبادت گذار است. و به عبارت دیگر خیر و دستاورد عبادت تنها متعلق به عبادت کننده و منافع علم فراگیر و همگانی است.( برگرفته از بيداري اسلامي )



+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 19:22  توسط درسا خرقاني  | 

مطالبي در مبحث علم



علم یک واژه عربی است که از ریشه علم به معنی آموزش مشتق شده است. در اصطلاح عامیانه ، این کلمه در مورد هر نوع آگاهی که فرد در مورد محیط و مسایل پیرامون خود کسب می کند، اطلاق می‌گردد. و لذا هرچه میزان آگاهی و معلومات او بیشتر باشد، او را عالمتر می‌دانند. به همین علت در قدیم به افرادی که در زمینه علوم مذهبی و قرآنی به درجات بالاتری نائل می‌شدند، علامه می‌گفتند. مانند علامه امینی که آثار بسیار گرانبهایی از وی بر جای مانده است.



پیدایش علم

آدمی تمایل دارد که هرچه را ممکن است بداند و بفهمد، زیرا کنجکاو زاده شده است. کنجکاوی انسان از کنجکاوی هر موجود زنده دیگر کاملتر و پایدارتر است. رضایت آدمی در فرو نشاندن این کنجکاوی ، همراه با توانایی او در به خاطر آوردن ، استدلال کردن و ارتباط دادن ، به پیدایش فرهنگ کامل ، و از جمله علم منجر شده است. بنابراین می توان گفت که از همان زمانی که انسان ، پای به این جهان گذاشته است، علم نیز به وجود آمده و با رشد فکری بشر ، علم تکامل یافته است.

برداشت غلط از علم!

معلومات انسان ، وقتی که در مسایل روزانه به کار روند، می توانند در لباسی که فرد میپوشد، خانه ای که در آن زندگی می کند، تاثیر کنند. روشهای مسافرت ، تفریحات ، آموزش و پرورش ، اعتقادات مذهبی ، قضاوتهای اخلاقی و حتی بقای ملی انسان به این معلومات بستگی دارد. اما باید توجه داشته باشیم که وظیفه خود علم به وجود آوردن کاربردهای آن نیست. علم مشتمل بر اصول و قوانین است. پزشکی و روشهای آن مرغوب کردن دانه های نباتی ، تلفن ، رادیو ، موشکها ، هواپیماها و بطور خلاصه چیزهایی که مستقل از این اصول و قوانین تکمیل می شوند، علم نیستند، بلکه محصولات مهندسی یا انقلاب تکنولوژیک هستند.

البته منظور آن نیست که گفته شود کاربردهای علم اهمیتی ندارند. واقع امر آن است که این کاربردها دنیای ما را عمیقاً تغییر دادهاند، بطوری که در بسیاری از موارد نمی توان بدون آنها زندگی خود را ، آن گونه که امروزه می گذرانیم، ادامه دهیم. علم و انقلاب تکنولوژیک هردو بخش بزرگی از کوشش های فرهنگی ، اقتصادی و سیاسی ملتها را در بر گرفته است، بطوریکه درک نکردن هر یک از آنها می تواند پیامدهای خنده آور یا حتی خطرناک به دنبال داشته باشد. اما برای بسیاری از مردم تفاوت میان هدف های علم و انقلاب تکنولوژیک روشن نیست.

کنجکاوی ، تنها عامل ایجاد علم

کنجکاوی ، یعنی میل شدید به دانستن ، از ویژگیهای ماده مرده نیست. همچنین از ویژگیهای انواع جاندارانی نیست که به زحمت می توانیم آنها را از موجودات زنده بپنداریم. بعنوان مثال ، درخت ، نمی تواند به محیط اطراف خود کنجکاوی نشان بدهد. اما از آغاز پیدایش حیات ، در بعضی از جانداران حرکت مستقل پیدا شد. به این ترتیب ، پیشرفت بزرگی برای در دست گرفتن محیط اطراف پدید آمد. جاندار متحرک دیگر لازم نبود که به انتظار غذا باشد، بلکه خود به دنبال آن می رفت. و این بدان معنی است که ماجرایی تازه در جهان آغاز شد و آن کنجکاوی بود.

انسان یک مافوق میمون است!

ممکن است لحظه‌ای پیش آید که جاندار از غذا سیر باشد و در همان لحظه خطری او را تهدید نکند. در این حالت جاندار یا مانند صدف به حالت بیحسی می رسد و یا مانند موجودات عالیتر ، غریزه‌ای قوی برای کشف محیط اطراف خود نشان دهد. این حالت را میتوان کنجکاوی بیهوده نام نهاد. که معمولا هوش را از روی آن داوری می‌کنند. سگ ، لحظه ای فراغت ، هر چیزی را بیهوده بو می کند و گوش هایش را به طرف صداهایی که ما نمی شنویم بر می گرداند.

به همین علت است که ما سگ را از گربه ، که در لحظه های فراغت به تیمار خود می پردازد یا به آرامی دراز می کشد و می خوابد ، باهوشتر می دانیم. هر چه مغز پیشرفته تر می باشد، کشش برای کشف ، افزونتر می شود. میمون از نظر کنجکاوی نمونه بارزی است. و لذا از این جهت و بسیار جهات دیگر می گویند که ، آدمی یک مافوق میمون است.

دلیل تقسیم علم به شاخه های مختلف

اگر بگوییم که علم و آدمی همیشه شادمانه باهم زیسته‌اند، کلام درستی است. ولی حقیقت امر این است که هر دو فقط در آغاز کار با دشواری روبه رو بودند. تا زمانی که علم قیاس باقی مانده بود، فلسفه طبیعی می‌توانست جزیی از فرهنگ عمومی هر تحصیلکرده باشد. ولی علم استقرایی کاری عظیم بود که به مشاهده و یادگیری و تحلیل نیاز داشت، و دیگر بازی آماتورها نبود. پیچیدگی علم در هر دهه افزونتر می‌شد. در طول قرون بعد از نیوتن هنوز ممکن بود که شخصی با استعداد بتواند از همه فرضیه های علمی آگاهی پیدا کند، اما در سال 1800 این کار غیر علمی بود.

با گذشت زمان معلوم شد که اگر دانشمندی بخواهد در زمینهای مطالعات مشروح ، انجام دهد، باید بیش از پیش خود را به بخشی از آن زمینه محدود کند. گسترش علم تخصص را ایجاب می کرد. با هر نفس دانشمند ، تخصص عمیق تر می شد. و لذا این مسئله باعث شد تا علم رفته رفته به شاخهای مختلف تقسیم گردد. بطوریکه با گسترش علم این شاخه را نیز گسترده تر می کردند.

عواقب ناخوشایند علم

در دهه 1960 ، احساس قوی دشمنی آشکار نسبت به علم در میان مردم و حتی تحصیلکرده های دانشگاهی پیدا شد. جامعه صنعتی ما مبتنی بر کشفیات علمی در قرون اخیر است و اکنون از عواقب جنبی نادلخواه موفقیت های آن به ستوه آمده است. فنون پیشرفته پزشکی افزایش بی رویه جمعیت را به دنبال آورده است.


منبع :دانشنامه ي رشد


اگر از مطالب راضي هستيد نظر فراموش نشود.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 19:4  توسط درسا خرقاني  | 

همگاني كردن ترويج علم مي‌تواند تفكر علمي و خردگرايي را در جامعه رواج دهد


 

تجربيات جهاني ترويج علم عنوان سخنراني علمي گروه ترويج علم مركز تحقيقات سياست علمي كشور بود كه با سخنراني دكتر اكرم قديمي عضو هيئت علمي مركز تحقيقات سياست علمي كشور روز چهارشنبه مورخ 8/7/88 در محل تالار اجتماعات اين مركز با حضور اساتيد و صاحبنظران برگزار شد. دكتر اكرم قديمي با تاكيد بر كشورهاي آمريكا، انگلستان، آلمان، چين و هند با اشاره به اهميت مقوله ترويج علم، گفت: ترويج و همگاني كردن علم كوتاهترين راهي است كه امكان دسترسي به نتايج علمي را ميسر مي‌كند

به گزارش روابط عمومي مركز تحقيقات سياست علمي كشور، دكتر اكرم قديمي با اشاره به اهميت بحث ترويج علم در توسعه علمي، گفت: در كشورهاي پيشرفته، با همه سابقه‌اي كه در زمينه ترويج علم در قالب كوششهاي پراكنده افراد و جمعيتها به چشم مي‌خورد، از زماني كه دولتها، از حدود دهه 1980 به نحو تمام عيار پا به ميدان گذاردند، پديده "ترويج علم" به صورت يك واقعيت اجتماعي بسيار تاثير گذار، صورت بيروني پيدا كرد و از رهگذر مشاركت همه كنشگران اجتماعي، سهمي اساسي در ايجاد تحولات مثبت در فضاي فرهنگي اين كشورها برعهده گرفت

عضو هيئت علمي مركز تحقيقات سياست علمي كشور در ادامه خاطر نشان كرد: ترويج و همگاني كردن علم كوتاهترين راهي است كه امكان دسترسي به نتايج علمي را ميسر ساخته و در ضمن درك و فهم ما را نسبت به واقعيات موجود بالا مي‌برد. هدف ترويج علم، در اولين مرحله، برانگيختن توجه انسان و نيز عرضه مهمترين نتايج علمي به صورتي كاملا ساده و در عين حال واقعي به انسان است

وي افزود: همگاني كردن علم و ترويج آن در صورت استمرار و بنيادي شدنش مي‌تواند تفكر علمي و خردگرايي را در جامعه رواج دهد و راه را براي پيشبرد علوم و نهادينه شدن آن ودر نهايت ترقي و رفاه جامعه هموار سازد

وي در خصوص علل انتخاب كشورهاي امريكا، آلمان، انگلستان، هند و چين به عنوان كشورهاي هدف تحقيق، گفت: اين سخنراني در واقع گزارشي است از يك تحقيق كه در آن كشورهاي امريكا، انگلستان، آلمان، چين و هند به عنوان كشورهاي هدف مورد بررسي قرار گرفته‌اند تا از رهگذر اين بررسي تطبيقي، بتوان اصول و شاخص‌هاي اصلي ترويج علم را مورد شناسايي قرار داد. چين و هند تا نيم قرن گذشته در زمره كشورهاي توسعه نيافته محسوب مي‌شدند اما با به كارگيري روشهاي صحيح ترويج علم اين امكان به دولتمردان اين كشورها داده شد تا در فاصله اي كمتر از نيم قرن كشور خود را از كشوري توسعه نيافته به كشورهايي با بالاترين رشد اقتصادي و علمي برسانند

وي افزود: ايالات متحده امريكا به عنوان يكي از پيشرفته ترين كشورهاي جهان چه در حوزه فناوري و چه در حوزه ترويج علم مي تواند معيارهاي قابل توجهي را براي كاربردي ساختن مفهوم ترويج علم در اختيار انديشمندان قرار دهد.

او گفت: انگلستان نيز كه به عنوان بنيانگذار انقلاب صنعتي و پيشتاز رنسانس شناخته مي‌شود، در زمينه ترويج علم سابقه طولاني دارد. مطرح ساختن آلمان به عنوان يكي از كشورهاي قابل توجه در مبحث ترويج علم، به دليل نوع نگرش دولتمردان آلماني به علم و استفاده كاربردي از آن است

دكتر قديمي در ادامه درباره وضعيت ترويج علم در آمريكا گفت:مطالعه وضعيت ترويج علم در ايالات متحده آمريكا نشان مي‌دهد كه اين كشور سابقه طولاني در ترويج علم وسياست‌گذاريهاي مربوط به آن دارد.

وي افزود: پيشينه همگاني‌سازي علم و فنآوري در آمريكا به 200 سال قبل برمي‌گردد. با آغاز سال 1800، همگاني سازي به عنوان يك فعاليت مهم و پويا در ايالات متحده ريشه گرفت.

عضو هيت علمي مركز تحقيقات سياست علمي كشورـ هدايت دانشمندان به نگارش واضح و اقناع كننده در مورد علم، ـ بازنمايي موزه‌ها به نحوي كه برانگيزاننده حس كنجكاوي هم براي نخبگان و هم توده‌ها باشد. اين موزه‌ها گرچه ظاهري آموزش داشتند اما جنبه‌هاي سرگرمي آنها بيشتر بود.ـ كوشش‌ براي آموزش طبقات پايين‌تر، ـ سخنراني‌هاي سيار و نمايش‌هاي همگاني هم با جنبه‌هاي آموزشي و هم سرگرمي براي عامه مردم، - انتشار كتب و مجلات علمي در طول اين قرن را ازروشهاي عمومي سازي علم نام برد.

وي سپس به وضعيت ترويج علم در انگلستان پرداخت و در اين باره خاطر نشان كرد: : ديدگاه درازمدت حكومت در «چارچوب ده ساله سرمايه‌گذاري علم و نوآوري» تشريح شده است. هدف آن نيز تبديل انگلستان به بهترين مكان براي علم، پژوهش و نوآوري مي‌باشد.راهبردهايي كه به منظور بهينه كردن سياست‌گذاري‌ها و تنظيم مقررات از طريق استفاده از منابع علمي در بدنه حكومت در نظر گرفته شده است،

وي گفت:در دو سند «رهنمودهايي براي رايزني علمي در سياست‌گذاري» و «آيين نامه هيئت‌هاي مشورتي علمي» در دفتر علم و نوآوري تدوين شده است. علاوه بر دولت، پارلمان نيز از طريق كميته‌هاي انتخابي مثل «كميته علم و فنآوري مجلس عوام» و «كميته‌هاي علم و فنآوري مجلس اعيان» و نيز انجمنهاي علمي و پژوهشي و كانونهاي فكري سياسي به رايزني در علم و فنآوري مي‌پردازند.

اين پژوهشگر درباره ترويج علم در آلمان گفت:اين كشور بزرگترين صادر كننده فناوري در جهان است_ مي‌باشد. از عمده‌ترين دلايل موفقيت اين كشور توجه به علم و ترويج آن مي‌باشد.در آلمان حضور علم در اجتماع، دولت و ساير بخشهاي جامعه مشهود است.ترويج علم در آلمان بيشتر بر پيوند اعضاي علمي و غير علمي جامعه بر اساس مكانيسم گفتگو مبتني است. براي اين منظور از ابزارهايي مانند مراجع سياستگذاري ترويج علم، نهادهاي علمي فعال ترويج علم،نهادهاي اجتماعي ترويج علم و شيوه‌هاي مختلف ترويج علم همچون: رسانه‌ها،مدارس،انتشارات،سخنرانيها،كارگاههاي آموزشي و همايشهاي علمي،موزه‌هاي علم و فناوري، اعطاي جوايزو... ياري گرفته مي‌شود.تخصيص بودجه‌ براي ترويج علم درسياستهاي علمي آلمان از موارد قابل توجه است.

وي افزود: در آلمان از فناوري به منظور ترويج علم استفاده مي‌شود و ترويج علم را با اين هدف انجام مي‌دهند تا مجدداً فناوري جديدتري را بدست آورند. به نظر مي‌رسد در آلمان هدف از ترويج علم، دستيابي به تكنولوژيهاي پيشرفته‌تر و توجه به دستاوردهاي علمي و فناوري است. در حالي كه در امريكا و انگلستان علاوه بر موارد فوق‌الذكر، ترويج علم در راستاي افزايش سطح معلومات مردم عادي نيز صورت مي‌گيرد. اما در آلمان ترويج علم هدف خاص‌تري را دنبال مي‌كند و آن ايجاد چرخه توليد علم براي دستيابي به ترويج علم است. مي توان گفت كه ترويج علم در آلمان با توليد علم ارتباط تنگاتنگ دارد.

دكتر قديمي با اشاره به وضعيت ترويج علم در چين گفت: نظام مديريت علم و فنآوري چين اساساً ساختاري متمركز دارد كه در آن بر كنترل متمركز، برنامه‌ريزي دولتي، روندهاي سازماني منظم و سياست يكپارچه تاكيد مي‌شود. بر اين اساس دولت چين در مديريت فعاليتهاي علم و فنآوري اين كشور نقش اصلي را دارد. فعاليتهاي مربوط به تحليل منابع مالي علم و فنآوري بر عهده‌ وزارت علم و فنآوري چين است و ديگر بخشهاي دولتي نيز مسئوليت طراحي و اجراي سياستهاي مربوط يا پروژه‌هاي كوتاه‌مدت را دارند.

وي همچنن در خصوص قوانين علم و فنآوري در چين گفت:در چين قانوني به نام "قانون پيشرفت علم و فنآوري جمهوري خلق چين" توسط وزارت علم و فنآوري جمهوري خلق چين تدوين شده است، در كنار اين قانون پايه، مجموعه‌اي از قوانين ويژه مربوط به علم و فنآوري مانند قانون ثبت امتياز، قانون كپي‌رايت و ... نيز وجود دارد. "قانون همگاني‌سازي علم و فنآوري جمهوري خلق چين" نيز در ميان اين دسته از قوانين كه همگي توسط وزارت فوق الذكر تدوين شده‌اند، قرار دارد.

وي افزود: سياست اعطاي جوايز عالي ملي علم‌ و فنآوري از ديگر سياست‌هاي علم و فنآوري چين است، دليل اشاره به اين سياست اين است كه اعطاي جوايز علمي به عنوان يكي از مشي‌هاي همگاني‌‌سازي علم و فنآوري مورد توجه قرار مي‌‌گيرد. در اوايل سال 1955 دولت چين قوانين داخلي آكادمي علوم چين را در ارتباط با جايزه‌هاي دستاوردهاي علم تصويب كرد.

اين عضو هيئت علمي در ادامه به وضعيت خاص ترويج علم در هند پداخت و دراين باره اظهار كرد: همگاني‌سازي و ارتباطات علم نيز در هند مانند ديگر مسائل مربوط به آن كشور، ويژگي‌هايي دارد كه مخصوص كشور هند است، در واقع در هند مدلي از ترويج علم را مي‌توان يافت كه به دليل شرايط ويژه آن كشور از وضعيت خاصي برخوردار است.

وي افزود. ترويج علم در هند داراي يك طيف از فعاليت‌هاي گوناگون است كه شامل تنوع زيادي است. اين تنوع دلايل مختلفي دارد: اول آنكه، هند كشور پهناوري است و داراي پراكندگي جغرافيايي زيادي است، علاوه بر آن دولت‌هاي ايالتي نيز در اين مناطق فعال هستند، لذا مناطق مختلف و روش‌هاي متفاوت براي انجام فعاليت‌هاي ترويج علم پديد مي‌آيد.

وي گفت يكي از ويژگيهاي ترويج علم در هند توجه به بومي‌سازي فعاليت‌ها و استفاده از وسايل و روش‌هاي بومي است. از روش‌ها، امكانات و حتي آداب و رسوم محلي براي طرح‌ريزي اين فعاليت‌ها استفاده مي‌شود. براي مثال از روش‌هايي چون نمايش عروسكي، بازي‌هاي خياباني، سرودها و رقص‌هاي عاميانه براي انجام فعاليت‌هاي همگاني سازي علم استفاده مي‌شود.

وي در باره ويژگي ديگر ترويج علم در هند گفت: توجه به فعاليت‌هاي جمعي و تعاملي است. اين نوع فعاليت‌ها در ميان روش‌هاي همگاني سازي در هند جايگاه مهمي دارند. برنامه‌هايي مثل نمايشگاه‌ها، سمينارها، تورهاي علمي و كنگره‌ها. در واقع دولت تلاش مي كند تا برنامه‌هايي را كه امكان حضور عامه مردم به صورت انبوه در آن وجود دارد را توسعه دهد.

وي افزود: توجه به مشكلات و مسائل خاص در زمينه همگاني‌سازي علم در هند از ديگر ويژگي ترويج علم در اين كشور است.مسائلي مثل زبان، جمعيت و خرافه‌پرستي. در هند فرهنگ‌هاي مختلف و قديمي و اقوام متفاوت وجود دارد. بنابراين دولت مي كوشد كه برنامه‌هاي ترويجي خود را به سمت مبارزه با اين گرايش‌ها سوق دهد. براي مثال اعتقاد به خرافات يا معجزات صورت گرفته از جانب افراد، يكي از اين گونه گرايشات غير علمي است كه دولت برنامه‌هاي خاصي را براي اين عقايد در نظر گرفته است .

عضو هيئت علمي مركز تحقيقات سياست علمي كشور، افزود: اگرچه ترويج علم سابقه طولاني در تاريخ دارد اما ماهيت و مفهوم ترويج و ارتباط آن با جنبه‌هاي مختلف علم تنها در چند سال اخير مورد توجه قرار گرفته است. در كارهاي مهمي كه در خصوص ترويج علم صورت گرفته به دو اتفاق عمده بر مي خوريم. نخست ظهور تلاشهاي صورت گرفته كه از سوي نويسندگان به صورت فردي براي مطالعه ماهيت ترويج صورت پذيرفت كه درآن تصوير علم براي عامه مردم، گرچه با محدوديت تحقيقات حرفه‌اي، به مردم ارائه شد.

اين پژوهشگر خاطر نشان كرد: به عنوان مثال برن هام به ترويج علم در ايالات متحده از سال 1800 تا 1970 توجه خاصي نشان مي‌دهد وي قرن نوزده را قرن رشد علم مي پندارد. وي در عين حال معتقد است كه قرن بيستم تخصص گرايي را به عمومي سازي در جنبه علم منتقل ساخت. در اين قرن بود كه آموزش دهندگان علم و روزنامه نگاران علمي كه خود انديشمند نبودند پيام علم را به جامعه منتقل ساختند.

وي افزود: با بررسي پنج كشور مورد بررسي مي‌توان دريافت كه در تمامي اين كشورها عليرغم وجود حكومت ، سياست و فرهنگ متفاوت، چند نكته مشترك به عنوان شاخص ترويج علم در آنها به چشم مي‌خورد.

قديمي تصريح كرد: در تمام اين كشورها شاهد وجود مراجع سياستگذار در خصوص ترويج علم هستيم. همه اين كشورها نهادهاي علمي فعال در زمينه ترويج علم دارند و روشهاي خاصي با كم و كيف متفاوت براي ترويج علم دارند كه رسانه‌ها شامل راديو، تلويزيون، سينما، روزنامه‌ها، مجلات، اينترنت از جمله آنها به شمار مي‌رود.

وي افزود: يكي ديگر از شاخصهاي مشترك در ميان 5 كشور مورد مطالعه، وجود نهادها و مراكز اجتماعي علمي است كه با ترويج علم مرتبط هستند.

قديمي يادآور شد: شايد مهمترين و حساسترين نقطه اشتراك ترويج علم در اين 5 كشور وجود هيئت علمي مستقل، حرفه‌اي و كارشناس به عبارتي متخصص در زمينه ترويج علم باشد، وجود افراد كارشناسي كه بدرستي بدانند چه مي‌خواهند، چگونه مي‌خواهند به آنچه كه مي‌خواهند برسند و چگونه بايد ديگران را با آنچه كه خواست آنهاست آشنا سازند.

وي در پايان خاطر نشان كرد: هر 5 كشور مورد مطالعه اعتبارات ويژه‌اي براي ترويج علم درنظر گرفتند. حتي بودجه‌اي برخي مؤسسات گاهي خيره‌كننده است. مطمئناً در جهان امروز نمي‌توان بدون تخصيص اعتبار به نتيجه‌اي درخشان دست يافت. آنچه كه شاخص مشترك اين بخش در اين 5 كشور بود استفاده از بهترين افراد با بالاترين اعتبارات است. چيزي كه به نظر مي‌رسد اگر درصدد ترويج صحيح علم هستيم بايد به آن توجه خاص شود.


پايان

روابط عمومي مركز تحقيقات سياست علمي كشور

منبع:pop sceince

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 4:23  توسط درسا خرقاني  | 

معني علم در قران




چكيده


براى فراهم شدن زمينه مناسب بحث منطقى درباره توليد دانش، بايد مبادى تصوريه آن از جمله مفهوم علم كاويده شود. بشر معاصر به اميد ساختن بهشت زمينى با تكيه بر شناخت طبيعت و غفلت از پايه هاى معنوى تفكر و تمدن به پيش رفت، اما امروزه با توجه به توسعه علوم گوناگون با بحران هاى بيشمارى دست به گريبان است. با پيروزى انقلاب اسلامى و احياى انديشه پوياى دينى، مبانى تازه اى براى توليد دانش و تحقق تمدن اسلامى ظهور نمود; هم از اين رو، پرسش از حقيقت علم در نظر قرآن، كه در اين كتاب آسمانى بر آن تأكيد فراوان آمده، ضرورى مى نمايد.در اين مقاله با شرحى از نظريه «طرح جامع شناخت در قرآن» پايه ها و پيامدهاى علوم جديد نقادى شده و مبانى و مختصات علم از منظر قرآن، كه حاصل همنهادى حس، تجربه، ايمان، خرد و تقواست، تبيين مى گردد.

مقدّمه
انقلاب اسلامى موجب توجه جهانيان به دين و آثار حيات بخش آن در جوامع بشرى گرديد. اين در حالى بود كه ابرقدرت هاى غرب و شرق در اوج غرور و قدرت با بحران هاى جدّى مواجه بودند. حيات و تمدنى كه آن ها بر پايه علوم سكولار پى ريزى كرده بودند، به بن بست هاى جدّى رسيده بود به گونه اى كه گذر از آن ها غير ممكن مى نمود و حتى تا به امروز هم نه تنها گريز گاهى نيافته اند بلكه پس از فروپاشى ابرقدرت شرق، بحران هاى بيشترى پيش روى دنياى غرب ظهور نمود. اين همه آشفتگى و سرگردانى همه ناشى از تفسير و برداشت نادرستى است كه دنياى غرب از انسان دارد: انسان موجودى معنوى و خليفه خداوند روى زمين است و همه شئون حيات و هستى او بايد با ملاحظه اين حقيقت پرورش يابد. دانش بشرى نيز از اين قاعده بيرون نيست. اگر دانش بر پايه مبانى معنوى يعنى انسان شناسى الهى و جهان بينى دينى بنيان نهد، نردبان ترقّى و شكوفايى آدمى در حيات فردى و جمعى مى گردد. در اين فضا انسان مى تواند از همه امكانات معرفت شناختى خود در شناخت و تصرف عالم استفاده كند. در غير اين صورت، دانش در حقيقت اوهام نظام يافته اى است كه همچون پلكانى سست خواهد بود و با اينكه ممكن است انسان را چند گامى پيش راند، به بالا برد، اما او را به سختى بر زمين خواهد كوفت.

انسان عصر مدرنيته با رويكردى اين جهانى به حيات و تمدن خويش راه دوم راپيش گرفت و با سراب علوم سكولار در حسرت بهشت زمينى و رؤياهاى عصر روشنگرى درماند.

انقلاب اسلامى در دوران درماندگى و ظهور تناقضات و چالش هاى مدرنيته، پديد آمد و طرحى ديگر براى حيات و تمدن بشر پيشنهاد كرد. براى تبديل فرهنگ اسلامى به يك تمدن پويا، بايد ارزش هاى فرهنگى را بسان روحى در كالبد ساختار مادى تمدن اسلامى دميد. اين حلقه واسط، كه نرم افزارى براى سخت افزار تمدن است، چيزى جز دانش نيست.

بى ترديد دانشى كه نرم افزار تمدن اسلامى است، از دامن ارزش هاى فرهنگ متعالى آن برمى آيد و مفهوم و ماهيتى غير از دانش سكولار دارد. در اين پژوهش مى كوشيم تبينى از اين مفهوم ارائه نمايم.مبانى فلسفى، كاركردها، حوزه يقينيات و مظنونات، اخلاق و آثار علم مباحثى است كه در اين مقاله پى گيرى مى شوند.





ضرورت اين پژوهش


ورود به هر بحثى نيازمند تعريف و توضيح مبادى تصورى آن است. اگر از مفهوم «علم» در عبارت «نهضت توليد علم» تعريفى شايسته ارائه نشود چه بسا گروهى از درك ضروت آن باز مانده، پرسش هايى در اصل موضوع روا دارند. روشن است كه امروزه دانش در مراكز علمى و تحقيقاتى جهان در حال توليد است، از اين رو، بايد سعى كرد راه پيموده آن ها را طى كنيم تا به آن ها رسيده و سهمى از توليد دانش را به خود اختصاص دهيم. حتى بسيارى از توليدكنندگان دانش امروز دنيا، ايرانى ها هستند، كه در كشورهاى توسعه يافته مشغول پژوهش اند. شايسته است با فراهم كردن شرايط مناسب راه بازگشت آنان به وطن هموار گردد.همه اين سوء تفاهم ها از ابهام در مفهوم «علم» در عبارت «توليد علم» برمى خيزد.

انسان معاصر با رويكرد اين جهانى1 به دانش، بناى شكوهمند و مهيب عصر جديد را برافراشت. پس از عصر نوزايى (رنسانس) توجه يك سو نگرانه انسان غربى به خود و توانايى هايش موجب محجوب شدن او از ساير حقايق و فروبستگى ساحت قدس گرديد و با تكيه بر اين استعدادهاى ناشكفته، شعار خرد، طبيعت و پيشرفت را سر داد2 و پرنده بلند پرواز انديشه را در حصار اين جهانى حيات طبيعى غافلانه به بند كشيد.

در آستانه دوران تجدّد، اندكى بيش از دو سده پيش، حس و تجربه، رسماً، تنها راه دانش پنداشته شد و هر علمى غير از اين را مردود و مرده انگاشتند و به اتهام اوهام و افسانه بودن، بى اعتبار شمردند.

اما امروز با پيشروى شتابزده، هوسناك و كوركورانه دانش سكولار كاركردهاى اصيل و سازنده آن از دسترس انسان دور افتاده و در موارد بسيارى تباه گر انسانيت و آمال متمدنانه بشرى و حتى تهديدى جديد براى آرامش و امنيت شده است.3

علاوه بر اين، مشكلات آشكار، از نظر انديشمندان و در لايه هاى ژرف تر نيز معضلات جدّى سر برآورده و مبانى دانش جديد در حوزه مطالعات فلسفى اساساً متزلزل شده است.4 پرسش ها و پاسخ هاى كوته نظرانه از چيستى علم، طولانى و ملال آورده شده و بسيارى از مكاتب در اين وادى جز حيرت نيفزوده اند. در اين گرداب پر حادثه، قرآن عظيم رشته هدايتى است كه از دست يازيدن بدان اميد نجات مى رود و چه بسا براى انسان نسيان زده معاصر چاره اى جز «ذكر مبين» نباشد.

امروزه به اقتضاى گسترش علم، شعبه ها و شاخه هاى فراوانى از آن برآمده و هر كدام از اين شاخه ها بسيار سترون گرديده است. اصل روشْ شناختى تقسيم5 براى حل مسائل و پاسخ يابى پرسش ها به وسيله تجربه و عقل جزئى، چنان سيطره منحصرى يافته و حجاب درك صورت و معناى كلى عالم شده است، كه فقط پى گيرى و تعمق در يكى يا دو رشته از علوم جديد، يگانه راه و تنها لازمه معقول عالم شدن انگاشته مى شود.

در اين راه كه سرانجام آن به بحران علم رسيده است، نه تنها دانش از فلسفه و فلسفه از دين و معنويت جدا شده بلكه خود علم شرحه شرحه و هزار پاره گرديده و موضوعات در علوم گم گشته6 و علم جديد به حالت احتضار افتاده، به صورتى كه وقتى انسان به اندوخته هاى آگاهى خود نظرى دقيق و عميق مى افكند، در اين ترديد مى ماند كه آيا به راستى حقيقت علم چيزى است كه او يافته است؟ در اينجا بايد توجه داشت كه علم غير از اطلاعات است. اطلاعات، مجموعه آگاهى هاى پراكنده اى را گويند كه به سامان و جهت دار نيست، اما علم سامانمند و جهتمند بوده و در ارتباطى منطقى، پيوسته، هدايت آور وروشنگر است.


چيستى علم در قرآن
قرآن شريف در طرح جامع شناخت، افزون بر اينكه به مطالعه پديده هاى طبيعى و انسانى با استفاده از حس و تجربه تأكيد مىورزد، اين ادارك را به تدّبر و خردورزى پيوند زده و در نهايت اين آگاهى ها را در آغوش دين مى افكند و با توجه دادن به ژرفاى الهى پديده هاى عالم در رابطه با پديد آورنده، دانشى بر آمده از حس و تجربه و خرد و ايمان و پرهيزكارى را در راه تعالى و شكوفايى فراروى انسان مى نهد.

تعبيرى كه شهيد مطهرى براى ماهيت دانش از نظر قرآن برگزيده، «شناخت آيه اى» است،7 كه بر مبناى آن همه عالم آيت و علامت حق تعالى است. علّامه جعفرى آن را «شناخت تذكرى» ناميده است.8 بدين سان، طرح جامع شناخت در قرآن با دعوت انسان به مطالعه تاريخ، طبيعت و خود انسان راه كشف آيات و آثار الهى را مى گشايد. تا افزون بر گسترش سطح دانش در شناخت روابط اين جهانى، ميان پديده ها به گشايش لايه هاى ژرف آگاهى انسان از طريق درك رابطه پديده ها و نشانه ها با معناى بنيادين هستى دامن بزند و انسان را در مسير صلاح و فلاح سير دهد.

علّامه طباطبائى مفهوم علم را در ادبيات قرآن چنين تعريف كرده:
«اصولا علم در زبان قرآن عبارت است از يقين به خدا و آيات او»9 و در جاى ديگر نوشته است: «قرآن مجيد به اين علوم دعوت مى كند به اين شرط كه به حق و حقيقت رهنما قرار گيرند و جهان بينى حقيقى را كه سرلوحه آن خداشناسى مى باشد، در بر داشته باشند وگرنه علمى كه انسان را سر گرم خود ساخته از شناختن حق و حقيقت بازدارد، در قاموس قرآن مجيد با جهل مرداف است.»10 همچنين غزالى در احياء العلوم و فيض كاشانى در محجه البيضا علم را اين تعريف كرده اند: «العلم و قد كان يطلق ذلك على الله تعالى و بآياته و افعاله فى عباده و خلقه.»11

محققان تلاش هاى فروانى براى تدوين نظريه علم در قرآن نموده اند،12 اما بايد توجه داشت كه در قرآن كريم واژه «علم» به صورت جمع به كار نرفته; زيرا علم يكى بيش نيست و آن شناخت حق تعالى و آثار و آيات بى كران اوست كه در آفاق وانفس پراكنده شده و جلوه نموده است، و شالوده آن شناخت آيه اى است كه همه امكانات ادراكى انسان را براى تأمين و نيل به هدف خلقت سازمان دهى مى كند و انسان را نظراً و عملا به پيش مى برد; «قرآن كريم از علم و يقين به عنوان هدف آفرينش ياد كرده و اين در حالى است كه از عبادت به عنوان هدف وسط ياد شده است، زيرا در سوره "الذاريات " مى فرمايد: (وَ مَا خَلَقتُ الجِنَّ وَ الإِنسَ إلاَّ لِيَعبُدُونِ)و در سوره مباركه «حجر» مى فرمايد:
(وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتّى يَاتِيَكَ اليَقيِنُ)به اين معنا عبادت گرچه هدف است ليكن هدف برتر همان يقين، يعنى شناخت مصون از اشتباه و دگرگونى است.»13

مفهوم جهل

همان گونه كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) علم را با عقل تعريف كرده اند] «العالم عقل عن الله»[ و عقل در حديث معروف «جنود عقل و جهل» با اخلاق فاضله ملازم دانسته شده و معرفى گرديده است، جهل نيز نه تنها كژى و كاستى در شأن نظرى انسان را بيان مى كند بلكه نامى است براى ناراستى هاى رفتارى و اخلاقى. در حقيقت علم و جهل هر دو بر پاره اى از مصاديق نظرى و عملى دلالت دارند. پس جهل افزون بر نادانى به اصطلاح امروزى به معناى نادرستى نيز مى باشد و در حقيقت وصفى براى نوعى شخصيت است كه خصوصيات شناختى و رفتارى فرد را توصيف مى كند.



منبع : فارس نيوز

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 17:52  توسط درسا خرقاني  | 

علم چيست؟


چیستی و تعریف علم خود یک مبحث بزرگ علمی فلسفی است که آنرا "فلسفه علم" نامند. علم درباره بدست آوردن دانش دقیق و قابل اتکا از دنیای اطراف ما است، کلمه علم در عربی به چندین معنی است (عرب پرستها به این ویژگی زبان عربی فصاحت زبان عربی میگویند.)، به معنی دانستن، دانش و حتی آموختن و آموزیدن. اما در انگلیسی علم "Science" از ریشه لاتین "Scire" به معنی داشتن است.

  علم درواقع کشف کردن (و نه اختراع کردن) واقعیت هایی است که وجود و جریان کلی آنها بطور کلی مستقل از وجود انسانی و عوامل ادراک انسانی (حس، خیال و عقل) باشد و اگر مسئله و قضیه ای بر این اساس و مفهوم استوار باشد آن قضیه و مفهوم را را قضیه و مفهوم علمی گویند. میتوان مفاهیم را به علمی و غیر علمی و ضد علمی دسته بندی نمود.

روش علمی را میتوان اینگونه خلاصه کرد:

1.      مشاهده جنبه هایی از دنیای اطراف

2.      ساختن تئوری سازگار با مشاهده

3.      ایجاد پیشبینی های آزمون پذیر در مورد این تئوری

4.      آزمودن  پیشبینیها با آزمایش و یا انجام مشاهده های بیشتر

5.      ویرایش تئوری با توجه اطلاعات و دانسته های جدید

6.      بازگشت به مرحله سوم

آزمودن در علم با هدف از بین بردن تئوریها و رد کردن و تختئه و ابطال آنها انجام میگیرد، یعنی یک کشف علمی وقتی انجام گرفته است که تئوریهای قبلی توسط شخصی ابطال گردند. بنابر این دانشمندان همواره در تلاشند که یافته ها و دانسته های دانشمندان قبلی را باطل کنند تا نظریات و یافته های علمی تازه تری به دست آورند و این خود غنی بودن علم است. هر آنچه علمی است ابطال پذیر است.

بر خلاف باوری که عوام دارند هر آنچه یک نظر غیر قابل تردید تر باشد، آن نظر غیر علمی تر است، علم دنیای قطعیات نیست! مذهب و تخیلات مطالبی را بصورت قطعی و یقین مطرح میکنند و همین نکته ضد علم بودن آنها را نشان میدهد.

علم عبارت است از انکشاف واقعیتی که وجود و جریان کلی آن بی نیاز از من و عوامل درک انسانی (حس، خیال، عقل) بوده باشد که با آن ارتباط برقرار نموده است. در عین حال قضیه و مساله ای را که از این نوع انکشاف حکایت کند قضیه علمی گویند. هر نظریه که با هیچ پیشامد قابل تصور نتواند مردود شود، غیر علمی است. ابطال ناپذیری، حسن یک نظریه نیست (که مردمان غالباً چنان تصور میکنند)، بلکه عیب آن است.

قضیه علمی نه قابل اثبات است نه قابل رد، اگر چیزی بطور مطلق و قطعی غیر قابل رد کردن باشد آن چیز علمی نیست! نظریه فرضیه و تئوری هیچ کدام قطعیت ندارند و قطعیت در علم بی معنی است. علم دنبال قطعیات نیست بلکه بدنبال ظنیات است!

تئوری بالاترین درجه ایست که یک پدیده علمی میتواند به آن درجه برسد هیچ چیز قطعی تر از یک تئوری در دنیای علم وجود ندارد، حتی به مفاهیم بسیار روشنی مثل سرعت نور، قضیه فیثاغورس، قوانین حرکتی نیوتون و... نیز در اصطلاحات علمی تنها تئوری میگویند. تئوری تا وقتی تئوری است که هیچ تئوری دیگر و یا دلیل مستدل و مستند دیگری در رد آن وجود نداشته باشد.

خیلی از افراد به این گفته اساسی که پایه های علم را تشکیل میدهد اعتراض میکنند و میگویند در علم قوانین وجود دارد، قانون بالاتر از تئوری است، مانند قوانین سه گانه حرکتی نیوتون، قانون فیثاغورس، قانون سرعت نور و... اشتباه این افراد این است که نمیدانند در اصطلاح علمی، به قوانین فیثاغورس درون مثلث، تئوری قانون رابطه فیثاغورس و به قوانین نیوتون، تئوری قوانین نیوتون گفته میشود.

یعنی این دانشمندان و متفکرین تئوریهایی را ارائه کرده اند که در آنها ادعا میشود قوانین و نظم مشخصی بین مسائلی وجود دارد، بنابر این قوانین را نباید با قطعیات اشتباه گرفت، در دنیای علم هیچ چیز قطعی نیست.




منبع: دانش
+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 18:6  توسط درسا خرقاني  |